پارت
پارت ۳
ویو ته
ساعت تقریبا ۴ ظهر بود
+بالاخره رسیدم.
خواستم زنگ بزنم که پشیمون شدم
ینی اگه منو نبخشه چی؟
چیکار باید بکنم؟!
تصمیم گرفتم برم همون نزدیک بشینم
طوری که بتونم در خونرو ببینم
جرعت نداشتم بهش زنگ بزنم...
ساعت ها گذشت منتظر بودم از جونگ کوک
یه نشونه ای پیدا کنم !
ولی هیچ خبری نبود...
هنوز بارون داشت میبارید...
همون گوشه خوابم برد
********************************************
یهو بیدار شدم دیدم بارون روی سرم نمیباره
یکی برام چتر گرفته بود.!
هوا تاریک بود.
سرمو برگردوندم !
دیدم خودشه!
مات نگاش شده بودم...
از خوشحالی دلم میخواست پرواز کنم.
(علامت جونگ کوک_)
+ج....جو...جونگ کوک
_چیه پسر؟ از دیدنم انقدر خوشحال شدی؟
+اره،معلومه اره،خیلی دلم برات تنگ شده بود...
_پس چرا ولم کردی و رفتی؟
+خب... مجبور بودم بخاطر دانشگاه داداشم....
_چرا خبر ندادی؟هوم؟
+عکس میکردم خیلی ناراحت بشی و اذیت بشی
_ولی اینطوری بیشتر اذیت شدم!
+معذرت میخوام...
_ولش کن .دیگه گذشت.خودت خوبی؟
+عا،اره خوبم! تو خوبی؟
_منم خوبم
ویو ته
ساعت تقریبا ۴ ظهر بود
+بالاخره رسیدم.
خواستم زنگ بزنم که پشیمون شدم
ینی اگه منو نبخشه چی؟
چیکار باید بکنم؟!
تصمیم گرفتم برم همون نزدیک بشینم
طوری که بتونم در خونرو ببینم
جرعت نداشتم بهش زنگ بزنم...
ساعت ها گذشت منتظر بودم از جونگ کوک
یه نشونه ای پیدا کنم !
ولی هیچ خبری نبود...
هنوز بارون داشت میبارید...
همون گوشه خوابم برد
********************************************
یهو بیدار شدم دیدم بارون روی سرم نمیباره
یکی برام چتر گرفته بود.!
هوا تاریک بود.
سرمو برگردوندم !
دیدم خودشه!
مات نگاش شده بودم...
از خوشحالی دلم میخواست پرواز کنم.
(علامت جونگ کوک_)
+ج....جو...جونگ کوک
_چیه پسر؟ از دیدنم انقدر خوشحال شدی؟
+اره،معلومه اره،خیلی دلم برات تنگ شده بود...
_پس چرا ولم کردی و رفتی؟
+خب... مجبور بودم بخاطر دانشگاه داداشم....
_چرا خبر ندادی؟هوم؟
+عکس میکردم خیلی ناراحت بشی و اذیت بشی
_ولی اینطوری بیشتر اذیت شدم!
+معذرت میخوام...
_ولش کن .دیگه گذشت.خودت خوبی؟
+عا،اره خوبم! تو خوبی؟
_منم خوبم
- ۳.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط