⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p20
نینا از اتوبوس پیاده شد.
هوا رو به تاریکی میرفت و خیابون مثل همیشه شلوغ بود.
گوشیش رو از جیبش درآورد.
مامان: «کجایی؟»
نینا سریع جواب داد:
«رسیدم، ده دقیقه دیگه خونهام.»
گوشی رو داخل کیفش گذاشت و وارد کوچه شد.
کوچه آرومتر از همیشه بود.
چند قدم بیشتر برنداشته بود که برقهای کوچه برای یک لحظه خاموش شدن.
همهجا توی تاریکی فرو رفت.
چند نفر با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.
یکی گفت:
« چیشد یهو؟»
اما فقط دو ثانیه بعد، چراغها دوباره روشن شدن.
همه انگار چیزی نشده باشه، به راهشون ادامه دادن.
نینا هم خواست حرکت کنه...
که حس کرد یکی پشت سرش ایستاده.
برگشت.
هیچکس نبود.
«توهم زدم...»
همین که دوباره راه افتاد، صدایی آروم از پشت سرش اومد.
«نینا.»
قلبش یه لحظه فرو ریخت.
این بار با سرعت برگشت.
مردی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
لباس قهوه ای تیره پوشیده بود
لبخند عجیبی روی صورتش بود.
«بالاخره پیدات کردم.»
نینا اخم کرد.
«ببخشید... شما؟»
مرد یک قدم جلو اومد.
«اسم من مهم نیست.»
«فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتین.»
نینا خواست از کنارش رد بشه.
اما مرد سریع راهش رو بست.
لبخندش محو شده بود.
«نه... اشتباه نکردم.»
نینا این بار واقعاً ترسید.
یه قدم عقب رفت.
«لطفاً کنار برید.»
مرد آروم گفت:
«اگه با من بیای، آسیبی نمیبینی.»
«دیوونهای؟!»
نینا بدون فکر برگشت و شروع کرد به دویدن.
صدای قدمهای مرد پشت سرش بلند شد.
هرچی سریعتر میدوید...
اون فاصله به جای بیشتر شدن کمتر میشد.
نینا با نفسهای بریده فقط یک فکر توی سرش داشت:
«فقط برسم خونه...»
اما درست وقتی پیچ کوچه رو رد کرد...
خماریییی😈 لایک هارو زیاد کنید یا حداقل کامنت بزارید انرژی داشته باشم بزارم دیگه🥺
p20
نینا از اتوبوس پیاده شد.
هوا رو به تاریکی میرفت و خیابون مثل همیشه شلوغ بود.
گوشیش رو از جیبش درآورد.
مامان: «کجایی؟»
نینا سریع جواب داد:
«رسیدم، ده دقیقه دیگه خونهام.»
گوشی رو داخل کیفش گذاشت و وارد کوچه شد.
کوچه آرومتر از همیشه بود.
چند قدم بیشتر برنداشته بود که برقهای کوچه برای یک لحظه خاموش شدن.
همهجا توی تاریکی فرو رفت.
چند نفر با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.
یکی گفت:
« چیشد یهو؟»
اما فقط دو ثانیه بعد، چراغها دوباره روشن شدن.
همه انگار چیزی نشده باشه، به راهشون ادامه دادن.
نینا هم خواست حرکت کنه...
که حس کرد یکی پشت سرش ایستاده.
برگشت.
هیچکس نبود.
«توهم زدم...»
همین که دوباره راه افتاد، صدایی آروم از پشت سرش اومد.
«نینا.»
قلبش یه لحظه فرو ریخت.
این بار با سرعت برگشت.
مردی چند متر اونطرفتر ایستاده بود.
لباس قهوه ای تیره پوشیده بود
لبخند عجیبی روی صورتش بود.
«بالاخره پیدات کردم.»
نینا اخم کرد.
«ببخشید... شما؟»
مرد یک قدم جلو اومد.
«اسم من مهم نیست.»
«فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتین.»
نینا خواست از کنارش رد بشه.
اما مرد سریع راهش رو بست.
لبخندش محو شده بود.
«نه... اشتباه نکردم.»
نینا این بار واقعاً ترسید.
یه قدم عقب رفت.
«لطفاً کنار برید.»
مرد آروم گفت:
«اگه با من بیای، آسیبی نمیبینی.»
«دیوونهای؟!»
نینا بدون فکر برگشت و شروع کرد به دویدن.
صدای قدمهای مرد پشت سرش بلند شد.
هرچی سریعتر میدوید...
اون فاصله به جای بیشتر شدن کمتر میشد.
نینا با نفسهای بریده فقط یک فکر توی سرش داشت:
«فقط برسم خونه...»
اما درست وقتی پیچ کوچه رو رد کرد...
خماریییی😈 لایک هارو زیاد کنید یا حداقل کامنت بزارید انرژی داشته باشم بزارم دیگه🥺
- ۲۳۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط