پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست؟ گفت: عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند ...

و فراموش کرد

صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت
مرانابودکرد ... !

" مواظب وعده هایمان باشیم "
دیدگاه ها (۱)

دیشب بابام اومد پیشم میخواست بگه دخترم بامن صادق باش گفت دخت...

من بالاخره فهمیدم چرا پیتزا گرده جعبش مربعه و وقتی میخوریش م...

تو پارک نشسته بودم دیدم ی پسره دستاشو گرفته آسموندلم سوخت،فک...

قایقی ساخته ام..جنسش از راز و نیازبادبانش از صبر، دکلش از ای...

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

برده عمارت جئون

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

dark life = 13

قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[24]در کنار تهیونگ نشستم که تهیونگ برگشت ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

جدایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط