ادامه سکانس دوم:

ادامه سکانس دوم:
روی قفسه،کتاب ها و وسایل مورد نیاز بسیاری چیده شده،اما چیزی که توجه حمید را جلب کرد...ساعت مچی‌اش(که خیلی وقت بود داشت)یک نور سبز کوچک از خودش نشان میدهد و چشمک میزند و همچنین صدایی همانند"جینگ جینگ"میدهد و خاموش هم نمیشود.حمید لحظه ای با سردرگمی مکث کرد.بعد به آرامی قدم به قدم به سمت آن رفت.به آرامی دستش را دراز کرد و آن را برداشت و دقیق نگاهش را به آن دوخت.همه جایش را نگاه کرد(پشت،رو...)اما چیزی نیافت که بداند چرا اینگونه میکند.در همین حال نگاهش به همان گوشه از قفسه افتاد و مکثی کرد.یک تکه کاغذ کوچک در کنار همان ساعت قرار داشت.آن را به آرامی برداشت و با اخمی خفیف شروع کرد به خواندن متن روی آن و زیر لب،با صدایی مشخص شروع کرد به خواندن متن آن.متن،توسط یکی از شاگردانش به نام آیدا،با یک خودکار مشکی نوشته شده.متن اینگونه است:«با سلام،استاد عزیزم‌.ازتون میخوام که لطفاً،اختراع جدید منو امتحان کنید.و در ضمن،معذرت میخوام که اگه بی اجازه و بی برنامه به ساعت مچیتون دست زده باشم،ولی شک نکنید که قطعاً از اختراع جدید من شگفت زده میشید!فقط کافیه که اونیکی دکمه قرمز بزرگ روی ساعتتون رو فشار بدید.با تشکر،آیدا طاهری،دانش آموز کلاس هشتمِ هوش برتر:)»حمید بعد از خواندن این متن مکث کوتاهی کرد.بعد نگاهی به ساعت مچی انداخت و به فکر فرو رفت.یکهو با پوزخندی تمسخر آمیز زیر لب با خودش گفت:«پوف...خوشگل خانم،باز چه بدبختیی رو میخوای سر من آوار کنی؟!آخه ایهالناس مگه من موش آزمایشگاهیم که تموم اختراعتتونو رو من آزمایش میکنین؟!این چیه آخه؟!(مکث کوتاه)بیخیال!معلومه که قرار نیست امتحانش کنم.»و رفت ساعت مچی و کاغذ را روی تختش انداخت و خواست به سمت در خروجی برود که یکهو ایستاد و به فکر فرو رفت.برگشت و نگاهی به ساعت و کاغذ روی تخت انداخت.بعد با اکراه نفس عمیقی کشید و به آرامی و بی حوصله به سمت آن رفت و ساعت مچی را برداشت.پشت و رویش را دوباره نگاهی کرد و انگشت شصتش را به سمت آن برد.قبل از فشار دادن یک لبخند بی خیالانه زد و زیر لب با خودش گفت:«معلومه که چیز خاصی نیست. اگه چیز خطرناکی بود قطعاً نمیگفت که امحتانش کنم.فقط کافیه یدونه این دکمه رو فشار بدم و بعد...»و در همین لحظه که آن را فشار داد و در یک چشم بهم زدن یک نور سبز به سمت صورت او ساطع شد و کل اتاق را روشن کرد و حمید در یک چشم بهم زدن قدش یکدفعه کوچکتر شد و به سمت پایین فرود آمد و ...کات به سیاهی.چند لحظه بعد،صحنه باز شد‌:دوربین آینه قدی را نشان که حمید،ایندفعه با تغییراتی چشمگیر و قدی کوتاهتر از حمید قبل،بلند شد و روی دو پایش ایستاد.دوربین طوری نشان میدهد که چهره حمید دیده نمیشود و فقط موهای فر و پریشانش دیده می‌شود.ما میتوانیم از داخل آینه او را ببینیم.موهای فرفری اش بلندتر از قبل شده و پشت سرش،کل کمرش را پوشانده.قدش بسیار کوتاه تر از قبل،اما متناسب با یک سن کمتر است.رکابی و شلوارکش برایش خیلی بزرگتر و شل تر شده و...میتوان دید که دست و پاهایش باریکتر و بی مو تر از قبل شده.در همین لحظه از شدت گشاد بودن لباس ها،در همان حالت،شلوار و لباس زیر او پایین افتاد(از پشت،رکابیِ بلند با.سن را پوشانده😭😂👍🏻).سریع خم شد و در همان حالت پشت به آینه شلوار را بالا کشید و دوباره بلند شد و...شوکه شد.دست هایش را جلو آورد و پشت و رویش را نگاه کرد.چیزی عوض شده...دست هایش باریکتر و کوچکتر شده...سپس دستانش را رو صورتش کشید.صاف و بی مو،بدون ریش.با انگشتانی لرزان دستش را روی گلویش هم کشید.صافِ صاف.بدون سیب گلویی که داشت‌.سپس دست هایش را کشید...تا رسید به سیـ.نه هایش و دید که...بزرگتر از حالت معمول شده.آنها را دقیقتر لمس کرد و بعد کمرش را بررسی کرد و...مکث کرد.دوربین به سمت پاهای لخت و باریک او کات کرد.که به سمت آینه چرخید.صحنه آرام آرام بالا رفت...(از پاها تا به شکم،از شکم تا سینه،از سینه تا گلو،از گلو تا...صورت.)بلاخره صورتش دیده شد،با تغییراتی بسیار.او با آن دستگاه آیدا،تبدیل به دختری ۱۵ ساله شده!حمیدِ تغییر یافته،با شوک و تردید،لحظه ای مکث کرد.بعد دستانش را دوباره روی صورت و گونه های صافش کشید و آنها را لمس کرد.زیر لب،با ناباوری و صدایی تغییر یافته دخترانه و نازک و لرزان،زمزمه کرد:«من...من...چرا...اینجوری شدم؟الان...اون دستگاه منو...تبدیل کرد به یه...دختر نوجوون؟(با شوک و تردید بیشتر نگاهش به کاشی های روی زمین رفت)نه...نکنه...»نگاهش به پایین رفت.به شلوارش.دست لرزانش به آن سمت رفت و یک چشمش را بست و زیر لب گفت:«باید چک کنم ببینم اونجا هم؟..._»و با یک حرکت،از قسمت کمری شلوار آن را با دستش جلو کشید و با یک چشم لحظه ای آنجا را نگاه کرد.مکث کوتاه.و یکباره به خودش آمد و ماجرا را فهمید و فهمید که...بله🥴🤣...
دیدگاه ها (۱۵)

⚗️ادامه سکانس دوم/چشمانش گرد شد و با وحشت به گوشه ای خیره شد...

وای شیت باز شروع شد_نمیاد تو این قسمتتتت😀💔 متاسفانه باید تو ...

خب خب سلاممممبعد از مدت ها اومدم به یه فیلمنامه جدید و ژذااا...

رمان انفجار و امید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط