وقتی از قتل قناری گفتی

وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم :
به کجا باید رفت؟

غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن از ورطه هستی می داد.

یک نفر فریاد زنان می گوید:
در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد

من که روزی فریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش.
دیدگاه ها (۳)

ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺖ ، ﺑﮕﻮﯾﯿﺪﺵ :ﺩﻟﺶ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺍ...

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟سوختم، آیا سر پناهم میدهی؟آتشی افتا...

ﺧﻨﺪﻩ ﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺳﺎﺯ ﺍﺳﺖ، ﺑﺨﻨﺪﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﺑﺎ ﻧﻤﮏ ﺧﻨﺪﻩ ﭼﻪ ﻧﺎﺯ...

ای به قربان نگاهت، دوست میدارم ترا،،،جان شیرینم فدایت،دوست م...

پارت ۳: لرزشِ اولین یخ‌ها ❄️💔چند روز از آن شبِ تلخ می‌گذشت. ...

ناگهان جونگکوک احساس کرد خون در رگ‌هایش یخ بست. نقطه‌ی سبز ر...

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط