دلم....

دلم....
نه عشق آتشین میخواهد!
نه دروغ های قشنگ!!!
نه سکوت تلخ شاعرانه!!
نه ادعاهای بزرگ!
نه بزرگی های پر ادعا!!!
دلم یه فنجون قهوه ی داغ میخواد.....
و یه دوست که بشه باهاش حرف زد!!!!
و تو این ساعات بارانی دروغ نگفت
از عشق نگفت
پاک بود مثله باران
زیره باران.........
بارانم دیگه داره دروغ میگه مثله آدما....
شایدم باید تنها بود و با خدا حرف زد
چون اون فقط وقتش واست آزاده!!!!!!!!!!!
دلم دیگه هیچی نمیخواد
جز خداااااااااااااااا...!!!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

Forced MarriagePart 48چند هفته گذشته بودزندگی دوباره شکل عاد...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

سناریو سو پارت یک

پارت ۱۶ #پشت غرورتاِما و لیام از اتاق کامپیوتر بیرون اومدن.ه...

.....پارت پنجم.....

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔صبح روز بعد، مانیا مشغول آماده کردن صبح...

برده عمارت جئون

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط