پارت 5
پارت 5
جیمین با قدمهایی آهسته از اتاق خارج شد. هنوز توی سرش صدای گریهی میونگ میپیچید، ولی سعی میکرد نادیدهاش بگیره. حس سنگینی روی سینهاش بود، اما خودش هم نمیفهمید دقیقاً چرا.
به سمت آشپزخونه رفت. لیوانی از قفسه برداشت، در یخچال رو باز کرد و کمی آب ریخت. همون لحظه که لیوان رو روی میز گذاشت تا نفس راحتی بکشه، نگاهش ناخودآگاه به وسط میز افتاد.
یه قاب عکس اونجا بود. عکسی از روز عروسیشون. خودش بود، کنار میونگ، توی لباس سفید و کت و شلوار رسمی. هر دو با لبخند مصنوعی، روبهروی دوربین. لبخندهایی که فقط برای بقیه بودن، نه برای همدیگه.
اما چیزی که نگاه جیمین رو میخکوب کرد، کنار اون قاب عکس بود. انگشتر.
همون حلقهی سادهی طلایی که همیشه توی انگشت میونگ بود، حالا آروم روی میز کنار عکس قرار گرفته بود. بیصدا، بیتوضیح.
جیمین دستش رو به میز گرفت. چند لحظه فقط نگاه کرد. انگار یه چیزی توی دلش فرو ریخت. نه به خاطر گم شدن حلقه، بلکه به خاطر اینکه حتی وقتی میونگ دلیلش رو نمیگفت، باز هم چیزی بینشون داشت فرو میریخت... و اون خودش داشت هلش میداد.
لیوان آب رو برنداشت. فقط عقب رفت، به قاب عکس خیره شد و فکر کرد:
«واقعاً چی بین ما مونده؟ حتی اونم اگه مونده باشه… چقدر دیگه دووم میاره؟»
جیمین با قدمهایی آهسته از اتاق خارج شد. هنوز توی سرش صدای گریهی میونگ میپیچید، ولی سعی میکرد نادیدهاش بگیره. حس سنگینی روی سینهاش بود، اما خودش هم نمیفهمید دقیقاً چرا.
به سمت آشپزخونه رفت. لیوانی از قفسه برداشت، در یخچال رو باز کرد و کمی آب ریخت. همون لحظه که لیوان رو روی میز گذاشت تا نفس راحتی بکشه، نگاهش ناخودآگاه به وسط میز افتاد.
یه قاب عکس اونجا بود. عکسی از روز عروسیشون. خودش بود، کنار میونگ، توی لباس سفید و کت و شلوار رسمی. هر دو با لبخند مصنوعی، روبهروی دوربین. لبخندهایی که فقط برای بقیه بودن، نه برای همدیگه.
اما چیزی که نگاه جیمین رو میخکوب کرد، کنار اون قاب عکس بود. انگشتر.
همون حلقهی سادهی طلایی که همیشه توی انگشت میونگ بود، حالا آروم روی میز کنار عکس قرار گرفته بود. بیصدا، بیتوضیح.
جیمین دستش رو به میز گرفت. چند لحظه فقط نگاه کرد. انگار یه چیزی توی دلش فرو ریخت. نه به خاطر گم شدن حلقه، بلکه به خاطر اینکه حتی وقتی میونگ دلیلش رو نمیگفت، باز هم چیزی بینشون داشت فرو میریخت... و اون خودش داشت هلش میداد.
لیوان آب رو برنداشت. فقط عقب رفت، به قاب عکس خیره شد و فکر کرد:
«واقعاً چی بین ما مونده؟ حتی اونم اگه مونده باشه… چقدر دیگه دووم میاره؟»
- ۱۰.۱k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط