مترجم مرده

مترجم مرده
p

یکی از روس‌ها با یه صدای بم و عصبی یه جمله طولانی و پیچیده به روسی می‌گه (که یعنی: "شنیدم مترجم قبلیتون خیلی حرف می‌زد، امیدوارم این یکی فقط بلد باشه سر تکون بده و اسلحه رو تحویل بده!").

کلارا که اصلاً نمی‌فهمه چی می‌گه، یاد جملاتی می‌افته که مین هو بهش گفته بود. اون جملات در واقع بی‌ربط هستن، ولی کلارا با اعتماد به نفسِ کاذب، اون‌ها رو می‌گه!

بیا این صحنه رو بنویسیم:

رئیس باند روسی، مردی با چشم‌های یخی، مستقیم به کلارا زل زد و با لحنی تند و سریع به روسی گفت:
«امیدوارم این دختره فقط برای تماشای بازی ما نیومده باشه! زود باش بگو اون‌ها چی می‌گن!»

کلارا قلبش داشت از سینه می‌زد بیرون. کلمات روسی توی گوشش مثل صدای مورچه‌ها بود، هیچی نمی‌فهمید. ولی یاد جمله‌ی «جادویی» افتاد که مین هو به زور براش حفظ کرده بود.

Clara (با اعتماد به نفسِ مصنوعی و صدایی که سعی می‌کرد نلرزه): «اون گفت... ایشون خیلی خوش‌تیپ هستن و امیدوارن معامله امروز... مثل پاستا خوشمزه باشه!»

سکوتِ مرگباری اتاق رو گرفت.

Jimin پوزخند زد و نگاهش رو به سقف دوخت. V (تهیونگ) حتی نتونست جلوی خودش رو بگیره و یه خنده‌ی کوتاه و آروم کرد. RM فقط ابروهاش رو بالا انداخت، انگار داشت با خودش می‌گفت: "واقعاً؟ پاستا؟"

اما جونگکوک...

جونگکوک که تا اون لحظه فقط داشت با اون لبخندِ ملیح و ترسناک نگاه می‌کرد، حالا نگاهش تغییر کرد. اون لبخندش کمرنگ شد و یه نگاهِ عمیق و کنجکاوانه به کلارا انداخت. اون فهمید که این دختر یا خیلی احمقِ بی‌گناهه، یا یه جاسوسِ خیلی حرفه‌ایه که داره با کلمات بازی می‌کنه.

رئیس روس‌ها اخم کرد، انگار فهمیده بود یه چیزی درست نیست.

JK (ناگهان با صدای بلند و رابطه‌ای که همه رو ساکت کرد، به روسی گفت): «اجازه بدین من با مترجمِ جدیدمون صحبت کنم...»

سپس با لحنی که انگار داره با یه بچه‌ی کوچیک حرف می‌زنه، به کلارا نگاه کرد و به زبان انگلیسی گفت:
«مترجمِ عزیزم... پاستا؟ واقعاً؟
»

Clara حس کرد تمام دنیا دور سرش چرخید. اون داشت توی دلش فحش

می‌داد: "مرسی مین‌هو! عالی بود!"




#جونگکوک #تصور جونگکوک #تکپارتی کوک#بی تی اس#bts#jungkook
Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
دیدگاه ها (۱)

*****جونگکوک** پوزخندی زد که حتی **V** هم نتونست با اون نیشخ...

pلارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباسِ ...

غروب خورشید در ججو، آسمان را به رنگی شبیه به آب‌نبات‌های توت...

p3کلارا با دست‌های لرزان گوشی رو از جیبش درآورد. اتاق تاریک ...

می‌خوام در کنار فیک سئول زیرزمینی به فیک دیگه هم بذارم: "متر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط