📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت چهاردهم | «استاد آلدن»
صبح روز بعد...
تمام دانشآموزان آستریا به سالن اصلی فراخوانده شدند.
همهمهی عجیبی در سالن پیچیده بود.
همه دربارهی اتفاق دیشب حرف میزدند.
───
ویلیام آرام گفت:
«فکر میکنی امروز قراره چی بشه؟»
گریس شانه بالا انداخت.
«امیدوارم اخراج نشیم.»
کارل پوزخند زد.
«تو که کاری نکردی.»
گریس خندید.
«آره، ولی معمولاً هر جا شما دوتا باشین، آخرش یکی دردسر درست میکنه.»
کارل با خونسردی گفت:
«من؟»
ویلیام و گریس همزمان جواب دادند:
«آره، تو.»
───
جولیت بیاختیار خندید.
کارل نگاهی کوتاه به او انداخت.
لبخند خیلی کوچکی گوشهی لبش نشست...
اما همانقدر سریع محو شد.
جنا که کنارشان ایستاده بود، فقط گفت:
«دیدم.»
کارل اخم کرد.
«چی رو؟»
«هیچی.»
همین یک کلمه کافی بود تا ویلیام خندهاش را قورت بدهد.
───
درِ بزرگ سالن باز شد.
مردی با موهای نقرهای و ردایی سرمهای وارد شد.
همه ساکت شدند.
حتی مارگارت.
───
مرد با صدایی آرام گفت:
«من آلدن هستم.»
«و از امروز، آموزش شما مستقیماً زیر نظر من خواهد بود.»
───
کارل زیر لب پرسید:
«کیه؟»
مارگارت خیلی آرام جواب داد:
«کسی که حتی استادهای آستریا هم ازش حساب میبرن.»
───
آلدن نگاهش را روی تکتک دانشآموزان چرخاند.
وقتی به جولیت رسید...
برای لحظهای مکث کرد.
بعد...
نگاهش به مارگارت افتاد.
«پس پیداش کردی.»
مارگارت فقط سرش را تکان داد.
───
همهمه دوباره شروع شد.
گریس با تعجب پرسید:
«شما همدیگه رو میشناسین؟»
هیچکدام جواب ندادند.
───
آلدن قدمی جلو آمد.
«از امروز، آموزشهای معمولی تموم میشه.»
«چون دشمن شما...»
«دیگه پشت سایهها پنهان نمیمونه.»
───
در همان لحظه...
زنگ هشدار آکادمی به صدا درآمد.
صدایی بلند و ممتد.
همه با نگرانی به اطراف نگاه کردند.
یکی از نگهبانها با عجله وارد سالن شد.
«استاد!»
«سد محافظ... شکسته!»
...
سکوت.
آلدن آرام چشمانش را بست.
«پس... زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شد.»
───
کارل بیاختیار یک قدم جلو رفت.
«ما هم میایم.»
آلدن مستقیم به او نگاه کرد.
«نه.»
«هنوز برای رویارویی با چیزی که بیرون منتظر شماست... آماده نیستید.»
اما درست در همان لحظه...
تمام پنجرههای سالن با صدایی مهیب شکستند.
باد یخزدهای داخل سالن پیچید...
و صدایی ناشناس در تمام آکادمی طنین انداخت:
«کلید را تحویل دهید...»
دودل خودش را جلوی جولیت انداخت و با صدایی بلند پارس کرد.
کارل هم بیاختیار کنار جولیت ایستاد.
این بار...
حتی خودش هم هیچ بهانهای برای این کار نداشت.
───
📚 پایان پارت چهاردهم
پارت چهاردهم | «استاد آلدن»
صبح روز بعد...
تمام دانشآموزان آستریا به سالن اصلی فراخوانده شدند.
همهمهی عجیبی در سالن پیچیده بود.
همه دربارهی اتفاق دیشب حرف میزدند.
───
ویلیام آرام گفت:
«فکر میکنی امروز قراره چی بشه؟»
گریس شانه بالا انداخت.
«امیدوارم اخراج نشیم.»
کارل پوزخند زد.
«تو که کاری نکردی.»
گریس خندید.
«آره، ولی معمولاً هر جا شما دوتا باشین، آخرش یکی دردسر درست میکنه.»
کارل با خونسردی گفت:
«من؟»
ویلیام و گریس همزمان جواب دادند:
«آره، تو.»
───
جولیت بیاختیار خندید.
کارل نگاهی کوتاه به او انداخت.
لبخند خیلی کوچکی گوشهی لبش نشست...
اما همانقدر سریع محو شد.
جنا که کنارشان ایستاده بود، فقط گفت:
«دیدم.»
کارل اخم کرد.
«چی رو؟»
«هیچی.»
همین یک کلمه کافی بود تا ویلیام خندهاش را قورت بدهد.
───
درِ بزرگ سالن باز شد.
مردی با موهای نقرهای و ردایی سرمهای وارد شد.
همه ساکت شدند.
حتی مارگارت.
───
مرد با صدایی آرام گفت:
«من آلدن هستم.»
«و از امروز، آموزش شما مستقیماً زیر نظر من خواهد بود.»
───
کارل زیر لب پرسید:
«کیه؟»
مارگارت خیلی آرام جواب داد:
«کسی که حتی استادهای آستریا هم ازش حساب میبرن.»
───
آلدن نگاهش را روی تکتک دانشآموزان چرخاند.
وقتی به جولیت رسید...
برای لحظهای مکث کرد.
بعد...
نگاهش به مارگارت افتاد.
«پس پیداش کردی.»
مارگارت فقط سرش را تکان داد.
───
همهمه دوباره شروع شد.
گریس با تعجب پرسید:
«شما همدیگه رو میشناسین؟»
هیچکدام جواب ندادند.
───
آلدن قدمی جلو آمد.
«از امروز، آموزشهای معمولی تموم میشه.»
«چون دشمن شما...»
«دیگه پشت سایهها پنهان نمیمونه.»
───
در همان لحظه...
زنگ هشدار آکادمی به صدا درآمد.
صدایی بلند و ممتد.
همه با نگرانی به اطراف نگاه کردند.
یکی از نگهبانها با عجله وارد سالن شد.
«استاد!»
«سد محافظ... شکسته!»
...
سکوت.
آلدن آرام چشمانش را بست.
«پس... زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شد.»
───
کارل بیاختیار یک قدم جلو رفت.
«ما هم میایم.»
آلدن مستقیم به او نگاه کرد.
«نه.»
«هنوز برای رویارویی با چیزی که بیرون منتظر شماست... آماده نیستید.»
اما درست در همان لحظه...
تمام پنجرههای سالن با صدایی مهیب شکستند.
باد یخزدهای داخل سالن پیچید...
و صدایی ناشناس در تمام آکادمی طنین انداخت:
«کلید را تحویل دهید...»
دودل خودش را جلوی جولیت انداخت و با صدایی بلند پارس کرد.
کارل هم بیاختیار کنار جولیت ایستاد.
این بار...
حتی خودش هم هیچ بهانهای برای این کار نداشت.
───
📚 پایان پارت چهاردهم
- ۱۷۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط