چندپارتی
#چندپارتی
قولی کنار ریلها
PART=3
جین:_ وقتشه.
ا.ت:_میدونم.
ا.ت:_ صبر کن.
یک قدم دیگر نزدیکتر شد، طوری که حالا فاصلهشان فقط چند سانتیمتر بود.
ا.ت_ این آخرین چیزیه که میخوام یادت بمونه.
هیچکدوم اول مطمئن نبودن چیکار میخواهند بکنند، اما انگار بدنشان ازشان جلو زد. ا.ت دستش را روی گونهی جین گذاشت، نفسش را روی لبهای او حس کرد. یک لحظه فقط نگاه، بعد…
بوسهشان طولانی نبود، سینمایی نبود، آهسته بود، لرزان… اما واقعی.
وقتی عقب رفتند، چشمهای هر دو سرخ شده بود.
ا.ت:_حالا برو.
جین:_ تو نمیای تا دم واگن؟
ا.ت:_ نه.
جین: چرا؟
ا.ت:_ چون اگه تا اونجا بیام، ممکنه ولت نکنم.
جین خندید، اما اینبار خندهاش شکسته بود. یک قدم عقب رفت، بعد برگشت:
جین:_ گوشیت رو همیشه روشن نگه دار.
جین:_ اگه خوابتو دیدم، پیام میدم.
ا.ت:_ عالیه. منم اگه هر شب خوابت رو دیدم، غر نمیزنم.
جین:_ قول؟
ا.ت قول.
حرکت کرد. هر قدمی که برمیداشت، یک چیزی از دل ا.ت را با خودش میبرد. با اینحال، عجیب بود: در دل آن رفتن، یک چیزی هم داشت گذاشته میشد. چیزی مثل بذر؛ نه قابل لمس، نه فوری، اما حاضر.
وقتی جین پایش را روی پلهی واگن گذاشت، برگشت. از همان فاصله، دستانش را کنار دهان گذاشت و فریاد زد:
جین:_ هی، ا.ت!
ا.ت بله؟
_ فراموش نکن!
ا.ت:_ چی رو؟
جین:_ما رو. اینکه ما…
سکوتی چندثانیهای، بعد:
جین:_ اینکه ما، از اون ریلهاییم که هر چقدر هم جلو برن، باز کنار همان.
ا.ت لخبندی غمیگن زد و گفت:
_ تو هم فراموش نکن!
جین:_ چی رو؟
ا.ت:_ اینکه وقتی برگشتی… من هنوز اینجام، همونجایی که امروز وایستاده بودم. حتی اگه یه کم موهام بلندتر شده باشه، یا یه کم سنگینتر شده باشم…
جین:_ تو توی هر حالتی…
بقیهی جملهاش در سوت قطار گم شد، اما لبهایش واضح بود:
_قشنگی.
خب
دوسال بعد
ا/ت کنار همون ایستگاه منتظر عشقش موند و جین یا همون وردواید هندسام از سربازی برگشت
و باهم ازدواج کردند و حاصل دو دختر به نام لیا و لونا شدند
و تا آخر عمر با خوشی و خوبی
زندگی کردند
بابای
قولی کنار ریلها
PART=3
جین:_ وقتشه.
ا.ت:_میدونم.
ا.ت:_ صبر کن.
یک قدم دیگر نزدیکتر شد، طوری که حالا فاصلهشان فقط چند سانتیمتر بود.
ا.ت_ این آخرین چیزیه که میخوام یادت بمونه.
هیچکدوم اول مطمئن نبودن چیکار میخواهند بکنند، اما انگار بدنشان ازشان جلو زد. ا.ت دستش را روی گونهی جین گذاشت، نفسش را روی لبهای او حس کرد. یک لحظه فقط نگاه، بعد…
بوسهشان طولانی نبود، سینمایی نبود، آهسته بود، لرزان… اما واقعی.
وقتی عقب رفتند، چشمهای هر دو سرخ شده بود.
ا.ت:_حالا برو.
جین:_ تو نمیای تا دم واگن؟
ا.ت:_ نه.
جین: چرا؟
ا.ت:_ چون اگه تا اونجا بیام، ممکنه ولت نکنم.
جین خندید، اما اینبار خندهاش شکسته بود. یک قدم عقب رفت، بعد برگشت:
جین:_ گوشیت رو همیشه روشن نگه دار.
جین:_ اگه خوابتو دیدم، پیام میدم.
ا.ت:_ عالیه. منم اگه هر شب خوابت رو دیدم، غر نمیزنم.
جین:_ قول؟
ا.ت قول.
حرکت کرد. هر قدمی که برمیداشت، یک چیزی از دل ا.ت را با خودش میبرد. با اینحال، عجیب بود: در دل آن رفتن، یک چیزی هم داشت گذاشته میشد. چیزی مثل بذر؛ نه قابل لمس، نه فوری، اما حاضر.
وقتی جین پایش را روی پلهی واگن گذاشت، برگشت. از همان فاصله، دستانش را کنار دهان گذاشت و فریاد زد:
جین:_ هی، ا.ت!
ا.ت بله؟
_ فراموش نکن!
ا.ت:_ چی رو؟
جین:_ما رو. اینکه ما…
سکوتی چندثانیهای، بعد:
جین:_ اینکه ما، از اون ریلهاییم که هر چقدر هم جلو برن، باز کنار همان.
ا.ت لخبندی غمیگن زد و گفت:
_ تو هم فراموش نکن!
جین:_ چی رو؟
ا.ت:_ اینکه وقتی برگشتی… من هنوز اینجام، همونجایی که امروز وایستاده بودم. حتی اگه یه کم موهام بلندتر شده باشه، یا یه کم سنگینتر شده باشم…
جین:_ تو توی هر حالتی…
بقیهی جملهاش در سوت قطار گم شد، اما لبهایش واضح بود:
_قشنگی.
خب
دوسال بعد
ا/ت کنار همون ایستگاه منتظر عشقش موند و جین یا همون وردواید هندسام از سربازی برگشت
و باهم ازدواج کردند و حاصل دو دختر به نام لیا و لونا شدند
و تا آخر عمر با خوشی و خوبی
زندگی کردند
بابای
- ۱۳۸
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط