دستش را به حدی ممکن از دست او بیرون کشید و از پله ها ...

دستش را به حدی ممکن از دست او بیرون کشید و از پله ها بالا رفت .. هر گام بغض او را تیره تر میکرد .. ته قلبش زجع ای زد .. جیمین بی حس یا حتی کوچیک ترین کلمه نگفت .. جان کنارش ایستاد افکار. جیمین پس زده شد و تند جلو جان نشست محکم پیشانی او را بوسید ‌‌.. : عزیرم من باید برم کنار زن دایی بمون باشه ..
مین جی وارد رها رو شد و عصبی نگاهش کرد : معلوم هست داری چیکار می‌کنی کجا میری
جیمین لبخند زد و تند بلند شد گونه مین جی را عمیق بوسید و نگاهش کرد : باید برم کار دارم مراقب میون‌شی باش میام .. قلب مین جی لرزید .. عمیق و با بغض .. چرا چهره پدرش یادش افتاد .. بغض آلود نگاهش کرد
دیدگاه ها (۳)

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۳۷در نهایت گام برداشت و از آن ها دو...

( عشق اغیشته به خون )پارت ۲۳۸تند بدون حرفی دوید سمت راه رو ....

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۳۶نامش عشق بود درونش داغون وجودش مت...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۳۵تهیونگ تند تر مین جی را روی صندلی...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۴۵جیمین : انگار جای من خالیه جان د...

( عشق اغیشته به خون )پارت ۲۵۱جیمین برای هزارمین بار کلافه نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط