دستش را به حدی ممکن از دست او بیرون کشید و از پله ها ...
دستش را به حدی ممکن از دست او بیرون کشید و از پله ها بالا رفت .. هر گام بغض او را تیره تر میکرد .. ته قلبش زجع ای زد .. جیمین بی حس یا حتی کوچیک ترین کلمه نگفت .. جان کنارش ایستاد افکار. جیمین پس زده شد و تند جلو جان نشست محکم پیشانی او را بوسید .. : عزیرم من باید برم کنار زن دایی بمون باشه ..
مین جی وارد رها رو شد و عصبی نگاهش کرد : معلوم هست داری چیکار میکنی کجا میری
جیمین لبخند زد و تند بلند شد گونه مین جی را عمیق بوسید و نگاهش کرد : باید برم کار دارم مراقب میونشی باش میام .. قلب مین جی لرزید .. عمیق و با بغض .. چرا چهره پدرش یادش افتاد .. بغض آلود نگاهش کرد
مین جی وارد رها رو شد و عصبی نگاهش کرد : معلوم هست داری چیکار میکنی کجا میری
جیمین لبخند زد و تند بلند شد گونه مین جی را عمیق بوسید و نگاهش کرد : باید برم کار دارم مراقب میونشی باش میام .. قلب مین جی لرزید .. عمیق و با بغض .. چرا چهره پدرش یادش افتاد .. بغض آلود نگاهش کرد
- ۸.۶k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط