.

.

***

### بخش ۲: رویایِ خون و شکوفه (خاطره‌ی گذشته)

میتسوری چشمانش را بست و در حالی که هنوز ردِ اشک‌های امشب روی صورتش بود، به خوابی عمیق فرو رفت. اما این یک خوابِ معمولی نبود.

او خود را در میانه‌ی خرابه‌های یک عمارتِ بزرگ دید. آسمان به رنگِ سرخِ کدر درآمده بود و بوی باروت و خون در هوا موج می‌زد. صدای برخورد شمشیرها و فریادهای از سرِ استیصال، سکوتِ شب را می‌شکست.

او آنجا بود؛ با همان لباسِ معروفِ شیطان‌کشی‌اش، در حالی که زخمی عمیق بر بازو داشت و نفس‌هایش به شماره افتاده بود. روبروی او، **ایگورو اوبانای** ایستاده بود. زره‌اش تکه‌تکه شده بود و بانداژهای صورتش خونی بود. آن چشم‌های ناهمرنگ، حالا پر از شعله‌ای بود که جز برای محافظت از میتسوری نمی‌سوخت.

اوبانای با صدایی که از شدت خستگی می‌لرزید، گفت: «میتسوری، عقب برو! من... من تنهایی از پسش برمیام.»

میتسوری با گریه فریاد زد: «نه! من تنهات نمی‌ذارم ایگورو سان! ما هاشیرا هستیم، ما باید با هم باشیم!»

اوبانای لبخندی تلخ زد، لبخندی که میتسوری در تمام طول زندگی‌اش فقط یک بار آن را دیده بود. او دستِ میتسوری را گرفت، دستی که حالا سرد شده بود.

اوبانای در میانه‌ی آن هرج‌ومرج، با نگاهی که انگار به دوردست‌ها، به زمانی فراتر از مرگ خیره شده بود، زمزمه کرد:
— **«اگر در زندگی بعدی... اگر روزی توانستیم در دنیایی بدونِ شیطان دوباره به دنیا بیاییم... قول می‌دهی؟»**

میتسوری لرزید. «چه قولی؟»

اوبانای زمزمه کرد:
— **«قول بده که مالِ من باشی. قول بده که این بار، قبل از اینکه دیر بشه، قبل از اینکه شمشیرها زمین بیفتن... به هم برسیم. من تو رو پیدا می‌کنم، حتی اگه مجبور باشم تمامِ زمین رو زیر و رو کنم.»**

میتسوری سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و در حالی که اشک‌هایش روی صورتِ خونیِ اوبانای می‌چکید، گفت:
— **«قول می‌دم... من هم... من هم تو رو پیدا می‌کنم...»**

صحنه ناگهان تاریک شد. صدایِ سقوطِ سقف و هیاهویِ نبرد جای خود را به سکوتِ مطلق داد... و سپس، صدای زنگِ ساعتِ گوشیِ میتسوری در یک صبحِ بارانی.

***

### بخش ۱: برخوردِ دوباره (مدرسه)

میتسوری با تنی لرزان از خواب پرید. قلبش چنان می‌تپید که انگار هنوز در آن نبرد است. صبحِ مدرسه فرا رسیده بود.

وقتی وارد حیاط مدرسه شد، هیاهویِ دانش‌آموزان برایش غریبه بود. او فقط یک چیز را می‌دید: نیمکتِ انتهای کلاس. جایی که اوبانای نشسته بود و به پنجره خیره شده بود.

وقتی میتسوری وارد کلاس شد، اوبانای ناگهان سرش را چرخاند. انگار او هم تمام شب را در همان رویاها سیر کرده بود. چشمانشان در یک لحظه به هم گره خورد. در آن نگاه، دیگر نیازی به کلمه نبود. تمامِ آن دویست سال انتظار، در عرضِ چند ثانیه میانِ میز و صندلی‌های کلاسِ درس، ذوب شد.

اوبانای آرام برخاست. هیچ‌کس متوجه‌ی اهمیتِ این لحظه نبود، جز آن‌ها. اوبانای به سمتِ میتسوری قدم برداشت. راهرو پر از دانش‌آموز بود، اما برای آن‌ها، انگار تمامِ دنیا در یک حبابِ سکوت قرار داشت.

اوبانای کنارِ میتسوری ایستاد. دستِ خود را کمی به سمتِ دستِ میتسوری برد، اما در لحظه‌ی آخر، به خاطرِ حضورِ بقیه، آن را عقب کشید. با صدایی که فقط میتسوری می‌توانست بشنود، گفت:

— **«دیشب... خوابش رو دیدی، نه؟»**

میتسوری، در حالی که گونه‌هایش از خجالت و شادی گل انداخته بود، لبخندی زد که تمامِ درخششِ خورشید را در خود داشت.

— **«یادم اومد... همه چیز یادم اومد، ایگورو سان.»**

اوبانای سری تکان داد. نگاهش حالا دیگر آن نگاهِ سردرگمِ دیروز نبود؛ نگاهِ مردی بود که بالاخره به خانه‌اش رسیده است.

— **«من هم همین‌طور... دیگه لازم نیست نگران باشی. قول داده بودم، یادت هست؟»**

در همان لحظه، معلم وارد کلاس شد و با صدای بلند گفت: «همه سرِ جایشان!»
میتسوری به سمتِ صندلی‌اش رفت، اما قبل از نشستن، زیرچشمی نگاهی به اوبانای کرد. آن‌ها حالا یک رازِ مشترک داشتند؛ رازی که نه تنها در این دنیای مدرن، بلکه در تمامِ اعصارِ گذشته‌شان، آن‌ها را به هم پیوند می‌داد.

***
دیدگاه ها (۰)

هیاهوی دانش‌آموزان که برای رفتن به بوفه یا حیاط کلاس را ترک ...

***## ادامه داستانمیتسوری، در حالی که هنوز گرمای آغوش اوبانا...

.***## بازگشتِ روح‌ها: وعده‌ی از کف رفتهفضای پارک، که تا چند...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط