پارت ۳۷

پارت ۳۷
آریانا چند ثانیه فقط به مرد خیره ماند.
ـ من... اینجا بودم؟
مرد آهسته سر تکان داد.
ـ آره.
جونگ‌کوک جلو رفت.
ـ چی رو از ما پنهان کردید؟
مرد نگاهی به اطراف انداخت.
ـ اینجا جای حرف زدن نیست.
سوآ گفت:
ـ پس کجا؟
مرد به راهروی تاریک بیمارستان اشاره کرد.
ـ اتاق شماره‌ی هفت.
آن‌ها وارد راهرو شدند.
صدای قدم‌هایشان در ساختمان خالی می‌پیچید.
آریانا مدام به اطراف نگاه می‌کرد.
هر قدمی که جلوتر می‌رفتند، خاطرات مبهم بیشتری به ذهنش برمی‌گشت.
صدای گریه...
نور سفید...
و یک پسر بچه که دستش را گرفته بود.
آریانا ناگهان ایستاد.
ـ صبر کنید...
جونگ‌کوک برگشت.
ـ چی شده؟
آریانا به دست خودش نگاه کرد.
ـ یه نفر...
یه پسر دستمو گرفته بود.
جونگ‌کوک آرام پرسید:
ـ چی می‌گفت؟
آریانا چشم‌هایش را بست.
صدای کودکانه‌ای در ذهنش پیچید:
«نترس... من کنارت می‌مونم.»
چشم‌های آریانا ناگهان باز شد.
به جونگ‌کوک نگاه کرد.
ـ اون پسر...
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
اما انگار خودش هم به همان چیزی فکر کرده بود.
مرد درِ اتاق شماره‌ی هفت را باز کرد.
داخل اتاق، یک تخت قدیمی و چند کمد فلزی وجود داشت.
مرد به یکی از کمدها نزدیک شد و کشوی پایینی را بیرون کشید.
یک پرونده‌ی قدیمی داخلش بود.
روی جلد نوشته شده بود:
«پرونده‌ی انتقالی ـ محرمانه»
آریانا با دیدن اسم خودش روی پرونده، نفسش بند آمد.
ـ این... منه؟
مرد گفت:
ـ بله.
جونگ‌کوک پرونده را برداشت.
صفحه‌ی اول...
عکس کودکی آریانا بود.
صفحه‌ی بعد...
یک عکس قدیمی از جونگ‌کوک و جین.
جونگ‌کوک با ناباوری گفت:
ـ چرا عکس ما توی پرونده‌ی آریاناست؟
مرد آهسته جواب داد:
ـ چون شما سه نفر...
خیلی قبل‌تر از چیزی که فکر می‌کنید همدیگه رو می‌شناختید.
سوآ با تعجب گفت:
ـ ولی چطور؟
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ خانواده‌ی آریانا و خانواده‌ی شما سال‌ها قبل با هم ارتباط داشتن.
جونگ‌کوک به آریانا نگاه کرد.
آریانا چیزی نمی‌گفت.
انگار مغزش نمی‌توانست همه‌ی این اطلاعات را پردازش کند.
مرد ادامه داد:
ـ اون شب، جین چیزی رو فهمیده بود که نباید می‌فهمید.
ـ چی؟
ـ فهمیده بود اتفاقی که برای شما افتاده، تصادفی نبوده.
جونگ‌کوک با عصبانیت گفت:
ـ چه اتفاقی؟
مرد به آریانا نگاه کرد.
ـ تو، آریانا، اون شب شاهد چیزی بودی.
آریانا آرام گفت:
ـ من؟
ـ آره.
ـ چی دیدم؟
مرد جواب نداد.
فقط پرونده را باز کرد و یک برگه را جلوی او گذاشت.
روی برگه نوشته شده بود:
«کودک شاهد، حادثه را به یاد نمی‌آورد.»
آریانا با دست لرزان برگه را گرفت.
ـ یعنی من...
جونگ‌کوک آرام گفت:
ـ تو شاهد مرگ جین بودی؟
مرد سرش را پایین انداخت.
ـ نه.
همه ساکت شدند.
مرد ادامه داد:
ـ آریانا شاهد چیزی بود که قبل از آن اتفاق افتاد.
ناگهان صدای بلندی از بیرون اتاق شنیده شد.
درِ ورودی بیمارستان با شدت بسته شد.
مرد با نگرانی گفت:
ـ باید همین الان بریم.
جونگ‌کوک پرسید:
ـ چرا؟
مرد به راهرو نگاه کرد.
ـ چون کسی که نمی‌خواست شما این حقیقت رو بفهمید...
ما رو تا اینجا دنبال کرده.
و چند ثانیه بعد...
صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد.
پایان پارت ۳۷...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۸ صدای قدم‌ها در راهروی خالی بیمارستان می‌پیچید.تق... ...

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

پارت ۳۶ سه نفر داخل اتاق خشکشان زده بود.صدای کوبیدن دوباره ر...

پارت ۳۵ آن شب...جونگ‌کوک، آریانا و سوآ در اتاق کوچکی نشسته ب...

پارت ۳۰ صبح روز بعد...آریانا از همان لحظه‌ای که وارد مدرسه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط