---
---
ماه و شبح
پارت هجدهم | شبهای بیصدا
دو هفته از مرگ خانم کیم گذشته بود.
سلین دیگر به اداره پلیس نرفته بود.
رئیسش، وقتی حال او را دید، پروندهها را از روی میزش برداشت و گفت:
ـ افسر کیم...
لازم نیست خودت رو مجبور کنی.
چند هفته مرخصی بگیر.
برگرد... وقتی واقعاً آماده بودی.
سلین فقط سرش را تکان داد.
دیگر حتی توان تشکر کردن هم نداشت.
---
عمارت کیم...
خانهای که زمانی پر از خنده بود، حالا در سکوت فرو رفته بود.
سلین بیشتر وقتش را داخل اتاقش میگذراند.
یا ساعتها میخوابید...
یا بیصدا گریه میکرد.
کانر، لوکاس و لین بارها پشت در اتاقش رفتند.
اما هر بار فقط یک جواب شنیدند.
ـ لطفاً... منو تنها بذارین.
یک شب، لین دوباره آرام به در زد.
ـ سلین... فقط میخوام مطمئن شم چیزی لازم نداری.
از پشت در، صدای گرفتهی سلین آمد:
ـ گمشو...
لطفاً...
بذار تنها باشم.
لین دستش را از روی دستگیره برداشت.
او میدانست این حرف از روی نفرت نیست...
از روی درد است.
---
آن شب، مثل همیشه، پنجرهی اتاق سلین باز بود.
هوای سرد آرام داخل اتاق میوزید.
سلین زیر پتو جمع شده بود.
انگار دلش میخواست سرمای شب، کمی از آتش درونش را خاموش کند.
اشکهای خشکشده هنوز روی گونههایش دیده میشد.
---
روی شاخهی درختی کنار پنجره...
فلیکس در سکوت ایستاده بود.
نگاهش روی چهرهی خستهی سلین مانده بود.
دلش میخواست چیزی بگوید...
اما میدانست هیچ جملهای، جای خالی خانم کیم را پر نمیکند.
آرام زیر لب زمزمه کرد:
ـ ببخشید...
نتونستم ازش محافظت کنم.
نسیم آرام موهای سلین را تکان داد.
فلیکس لبخند تلخی زد.
ـ قول میدم...
قاتل واقعی رو پیدا کنم.
این بار...
قبل از اینکه دیر بشه.
او آخرین نگاه را به سلین انداخت.
بیصدا از روی شاخه پایین پرید...
و در تاریکی شب ناپدید شد.
سلین همچنان خواب بود.
بیخبر از اینکه، درست بیرون پنجرهاش...
کسی ایستاده بود که تمام این مدت، آرزو میکرد میتوانست اندوهش را از او دور کند.
فیک بعدی از شاهزاده کیپاپ باشه؟(ماه و شبح هنوز تموم نشده)
ماه و شبح
پارت هجدهم | شبهای بیصدا
دو هفته از مرگ خانم کیم گذشته بود.
سلین دیگر به اداره پلیس نرفته بود.
رئیسش، وقتی حال او را دید، پروندهها را از روی میزش برداشت و گفت:
ـ افسر کیم...
لازم نیست خودت رو مجبور کنی.
چند هفته مرخصی بگیر.
برگرد... وقتی واقعاً آماده بودی.
سلین فقط سرش را تکان داد.
دیگر حتی توان تشکر کردن هم نداشت.
---
عمارت کیم...
خانهای که زمانی پر از خنده بود، حالا در سکوت فرو رفته بود.
سلین بیشتر وقتش را داخل اتاقش میگذراند.
یا ساعتها میخوابید...
یا بیصدا گریه میکرد.
کانر، لوکاس و لین بارها پشت در اتاقش رفتند.
اما هر بار فقط یک جواب شنیدند.
ـ لطفاً... منو تنها بذارین.
یک شب، لین دوباره آرام به در زد.
ـ سلین... فقط میخوام مطمئن شم چیزی لازم نداری.
از پشت در، صدای گرفتهی سلین آمد:
ـ گمشو...
لطفاً...
بذار تنها باشم.
لین دستش را از روی دستگیره برداشت.
او میدانست این حرف از روی نفرت نیست...
از روی درد است.
---
آن شب، مثل همیشه، پنجرهی اتاق سلین باز بود.
هوای سرد آرام داخل اتاق میوزید.
سلین زیر پتو جمع شده بود.
انگار دلش میخواست سرمای شب، کمی از آتش درونش را خاموش کند.
اشکهای خشکشده هنوز روی گونههایش دیده میشد.
---
روی شاخهی درختی کنار پنجره...
فلیکس در سکوت ایستاده بود.
نگاهش روی چهرهی خستهی سلین مانده بود.
دلش میخواست چیزی بگوید...
اما میدانست هیچ جملهای، جای خالی خانم کیم را پر نمیکند.
آرام زیر لب زمزمه کرد:
ـ ببخشید...
نتونستم ازش محافظت کنم.
نسیم آرام موهای سلین را تکان داد.
فلیکس لبخند تلخی زد.
ـ قول میدم...
قاتل واقعی رو پیدا کنم.
این بار...
قبل از اینکه دیر بشه.
او آخرین نگاه را به سلین انداخت.
بیصدا از روی شاخه پایین پرید...
و در تاریکی شب ناپدید شد.
سلین همچنان خواب بود.
بیخبر از اینکه، درست بیرون پنجرهاش...
کسی ایستاده بود که تمام این مدت، آرزو میکرد میتوانست اندوهش را از او دور کند.
فیک بعدی از شاهزاده کیپاپ باشه؟(ماه و شبح هنوز تموم نشده)
- ۸۵
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط