P³
P³
سوآه گوشی چهیون را در دستش گرفته بود.
یورا با نگرانی گفت: «یعنی یکی گوشیشو اینجا انداخته؟»
هاری سرش را تکان داد. «پس یعنی یه نفر وارد خونه شده...»
سوآه جواب نداد و دوباره دفترچه را باز کرد.
بین صفحهها یک عکس افتاد.
عکس چهار دختر بود؛ همان روزی که برای اولین بار با هم دوست شده بودند.
پشت عکس نوشته شده بود:
«هیچوقت نباید اون روز رو فراموش کنیم.»
یورا به عکس خیره شد.
«اون روز چه اتفاقی افتاده بود؟»
هاری گفت: «یادتون نمیاد؟»
هر سه ساکت شدند.
هیچکدام چیزی به خاطر نمیآوردند.
ناگهان گوشی سوآه لرزید.
یک پیام جدید:
«شما سه نفر هم باید حقیقت رو بدونید.»
و بلافاصله بعدش یک عکس دیگر ارسال شد.
عکسی قدیمی...
که در آن، چهار دختر جلوی یک ساختمان متروکه ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت:
«ما... هیچوقت اینجا نرفتیم.»
سوآه به عکس نگاه کرد.
اما هاری آرام گفت:
«چرا... رفتیم.»
دو نفر دیگر به سمتش برگشتند.
هاری با چشمانی پر از ترس گفت:
«فقط... من نمیخواستم یادم بیاد.»
ادامه در پارت ۴...
سوآه گوشی چهیون را در دستش گرفته بود.
یورا با نگرانی گفت: «یعنی یکی گوشیشو اینجا انداخته؟»
هاری سرش را تکان داد. «پس یعنی یه نفر وارد خونه شده...»
سوآه جواب نداد و دوباره دفترچه را باز کرد.
بین صفحهها یک عکس افتاد.
عکس چهار دختر بود؛ همان روزی که برای اولین بار با هم دوست شده بودند.
پشت عکس نوشته شده بود:
«هیچوقت نباید اون روز رو فراموش کنیم.»
یورا به عکس خیره شد.
«اون روز چه اتفاقی افتاده بود؟»
هاری گفت: «یادتون نمیاد؟»
هر سه ساکت شدند.
هیچکدام چیزی به خاطر نمیآوردند.
ناگهان گوشی سوآه لرزید.
یک پیام جدید:
«شما سه نفر هم باید حقیقت رو بدونید.»
و بلافاصله بعدش یک عکس دیگر ارسال شد.
عکسی قدیمی...
که در آن، چهار دختر جلوی یک ساختمان متروکه ایستاده بودند.
یورا با ترس گفت:
«ما... هیچوقت اینجا نرفتیم.»
سوآه به عکس نگاه کرد.
اما هاری آرام گفت:
«چرا... رفتیم.»
دو نفر دیگر به سمتش برگشتند.
هاری با چشمانی پر از ترس گفت:
«فقط... من نمیخواستم یادم بیاد.»
ادامه در پارت ۴...
- ۱۶۷
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط