#مافیای_عاشق
#مافیای_عاشق
p:8
سلام سلام قشنگ های من حالتون چطوره؟ من برگشتم با فیک جدید ببخشید نبودم یه اتفاق هایی واسم افتاده بود حالم بد بود بخاطر همین ولی الان فیک داریم پس بزن بریم
.
.
.
از زبان ا.ت:
امروز مامانم رفته بود خیاطی و انگاری تا دیر وقت قراره بود سرکار باشه بابامم بعدظهر رفت بود بیرون نمیدونم برای چی حتما کار داشت منم تو خونه عادی تو اتاق خوابمم بودم و توش گوشی بودم و گاهی میرفتم سراغ درسم تقریبا نیمه شب شده بود بود که تعجب کردم چرابابام نیومده ولی زنگ نزدم بهش یه دفعه صدای کلید خوردن در رو شنیدم بابام بود صدای قدم هاشو شنیدم که داشت به اتاق خوابمم می اومد و در زد و اومد تو وقتی دیدمش تعجب کردم صورتش انگار رنگش رفته بود با نگرانی ازش پرسیدم کجا بودی بابا تا این وقت شب اصلا مامان کجاست؟ گفت آروم باش دخترم مامانت امشب کار زیاد داره دیر میاد و منم قمار خونه بودن بهش گفتم چیییی مگه قول ندادی بودی دیگه نری بعد بهش گفتم چرا آنقدر راحت میگی گفت( بچه ها چون گفت و گوی طولانیه نمیزارم و حال ا.ت و تو ذهنش چیا بود رو میگم گفت و گوی بابای ا.ت و خود ا.ت تو زبان لی جونگ هست خواستین برید ببینید اگه ندیدین) بهم کلی چیز ها گفت رفته قمار خونه منو به یه مافیا فروخته اصلا داشتم روانی میشدم نمیدونستم چیکار کنم مدرسم چی میشه دوست هام اصلا اون آدم چجوریه فقط وقتی اسمشو گفت یه جا شنیده بودم و خیالم راحت شد یکم و گفت حتی منو چند وقت میشناسه برام عجیب بود یعنی داشت میگفت بابام که چه تو این بازی می باختم چه نمی باختم تو رو می زدید حالا شانس آوردم از طریق تونست منو بگیره بابام کم کم حرف هاش تموم شد منم یه نقشه ای کشیدم زیاد به بابام گیر ندم بعد به اون تهیونگه کیه و حتی اون اعتمادشون رو بگیریم و بعد فرار کنم فرداش بابام گفت یکم وسیله ور دار که اون خودش وسیله دیگه ای برات آماده میکنه وای چه رمانتیک چندش وقتی بابام رفت وسایل هامو جمع کردم و رفتم یه لباس پوشیدم وسیله کم جمع کردم بعد درو باز کردم و بابامو دیدم وقتی منو دید پاشد بهش چندتا حرف زدم اینا ولی چیزی نگفت دلم براش اصلا نسوخت بعد برای آخرین بار خونه رو دیدم و با خونه خدافظی کردم بعد درو بابام بست و بعد اومدم بیرون تهیونگ رو دیدم که رو ماشینش لم داده انگار داره فیلم سینمایی میبینه لم داده آقا ایششش بعد نزدیک تر شدیم سرش پایین بود منم نگاش نمیکردم بابام گفتم ببخشید دیر شد مشکلی نیست گفت نه اشکالی نداره دیر شد مهم اینکه اومدین بعد بابام ادامه داد زیاد اینجا نموندین که گفت نه بعد همینجوری که داشت با بابام حرف میزد نگاهش اومد سمت من بعد اومد نزدیکم خم شد و بعد گفت تو نمیخوای چیزی بگی خانم کوچولو چیزی نگفتم بابام گفت ببخشید خجالیته گفت عیبی نداره عادت میکنه اینجوری باشه که درست نمیشه نه یه دفعه حرسم گرفت گفتم اول از همه باید سلام بدی آقای کیم تهیونگ دوم هم از همه هم بلدم حرف بزنم ولی با کسایی که صحبتی ندارم حرف نمی زنم عجیبه؟ و بعدشم کوچولو نیستم شاید ظاهری باشم ولی آنقدری بلدم حرف بزنم و سلیطه باشم اون موقع میفهمی کوچولو ام یا نه پس درست صحبت کن باهام یه دفعه خشکش زد چیزی نگفت ولی از قیافه ش انگار خیلی سوخت از حرفم پوزخند زد و ازم یکم فاصله گرفت بعد گفت اوووو باشه بابا خانم حاضر جواب اروممم بابا یه چی گفتم و بزار منم حرفی بزنم اول اینکه به بزرگ تر اول سلام میدن نه من دوم اینکه هم صحبتی با من خوبه ولی هنوز نمیدونی و مهم نیست کنار میای اینجوری کنی نمیتونی باهم باشیما ! گفتم چه بهتر و یه دفعه بابام بحث رو قطع کرد و اومد وسطمون نزاشت حرف دیگه ای بزنیم و گفت بس کنید این حرف ها الان جاش نیست هیچی نگفتیم بعد به من اشاره کرد بابام و رفتم پیشش و از تهیونگ فاصله گرفتیم بابام سرمو بوس کرد و بغلم کرد و گفت خیلی دوست دارم اینا و هر وقت خواستی ببینی مارو از تهیونگ اجازه بگیر و بعد با بابام خدافظی کردم و از بغلش اومدم بیرون و رفتم سمت ماشین تهیونگ هم نزدیک ماشین شد ولی همین که میخواست بشینه بابام صداش زد نمیدونم چرا باهاش چند ثانیه حرف زد و بعد اومد سمت ماشین و نشست تهیونگ و بعد ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم و بابام دست تکون داد و منم دست تکون دادم
( ادامه دارد...)
جیگر های من از زبان ا.ت تموم شد خیلی خلاصه گفتم چون زیاد طولانی دیگه لازم نیست از قسمت های دیگه از زبان روانی داستانه علتشم گفتم تو پارت قبل خیلی حمایت ها کمه جیگر ها لطفا حمایت کنید تا پارت های بیشتر بزارم خیلی دوستتون دارم فعلا بایی
شرط برای پارت بعد: نداره
نویسنده:melisa
p:8
سلام سلام قشنگ های من حالتون چطوره؟ من برگشتم با فیک جدید ببخشید نبودم یه اتفاق هایی واسم افتاده بود حالم بد بود بخاطر همین ولی الان فیک داریم پس بزن بریم
.
.
.
از زبان ا.ت:
امروز مامانم رفته بود خیاطی و انگاری تا دیر وقت قراره بود سرکار باشه بابامم بعدظهر رفت بود بیرون نمیدونم برای چی حتما کار داشت منم تو خونه عادی تو اتاق خوابمم بودم و توش گوشی بودم و گاهی میرفتم سراغ درسم تقریبا نیمه شب شده بود بود که تعجب کردم چرابابام نیومده ولی زنگ نزدم بهش یه دفعه صدای کلید خوردن در رو شنیدم بابام بود صدای قدم هاشو شنیدم که داشت به اتاق خوابمم می اومد و در زد و اومد تو وقتی دیدمش تعجب کردم صورتش انگار رنگش رفته بود با نگرانی ازش پرسیدم کجا بودی بابا تا این وقت شب اصلا مامان کجاست؟ گفت آروم باش دخترم مامانت امشب کار زیاد داره دیر میاد و منم قمار خونه بودن بهش گفتم چیییی مگه قول ندادی بودی دیگه نری بعد بهش گفتم چرا آنقدر راحت میگی گفت( بچه ها چون گفت و گوی طولانیه نمیزارم و حال ا.ت و تو ذهنش چیا بود رو میگم گفت و گوی بابای ا.ت و خود ا.ت تو زبان لی جونگ هست خواستین برید ببینید اگه ندیدین) بهم کلی چیز ها گفت رفته قمار خونه منو به یه مافیا فروخته اصلا داشتم روانی میشدم نمیدونستم چیکار کنم مدرسم چی میشه دوست هام اصلا اون آدم چجوریه فقط وقتی اسمشو گفت یه جا شنیده بودم و خیالم راحت شد یکم و گفت حتی منو چند وقت میشناسه برام عجیب بود یعنی داشت میگفت بابام که چه تو این بازی می باختم چه نمی باختم تو رو می زدید حالا شانس آوردم از طریق تونست منو بگیره بابام کم کم حرف هاش تموم شد منم یه نقشه ای کشیدم زیاد به بابام گیر ندم بعد به اون تهیونگه کیه و حتی اون اعتمادشون رو بگیریم و بعد فرار کنم فرداش بابام گفت یکم وسیله ور دار که اون خودش وسیله دیگه ای برات آماده میکنه وای چه رمانتیک چندش وقتی بابام رفت وسایل هامو جمع کردم و رفتم یه لباس پوشیدم وسیله کم جمع کردم بعد درو باز کردم و بابامو دیدم وقتی منو دید پاشد بهش چندتا حرف زدم اینا ولی چیزی نگفت دلم براش اصلا نسوخت بعد برای آخرین بار خونه رو دیدم و با خونه خدافظی کردم بعد درو بابام بست و بعد اومدم بیرون تهیونگ رو دیدم که رو ماشینش لم داده انگار داره فیلم سینمایی میبینه لم داده آقا ایششش بعد نزدیک تر شدیم سرش پایین بود منم نگاش نمیکردم بابام گفتم ببخشید دیر شد مشکلی نیست گفت نه اشکالی نداره دیر شد مهم اینکه اومدین بعد بابام ادامه داد زیاد اینجا نموندین که گفت نه بعد همینجوری که داشت با بابام حرف میزد نگاهش اومد سمت من بعد اومد نزدیکم خم شد و بعد گفت تو نمیخوای چیزی بگی خانم کوچولو چیزی نگفتم بابام گفت ببخشید خجالیته گفت عیبی نداره عادت میکنه اینجوری باشه که درست نمیشه نه یه دفعه حرسم گرفت گفتم اول از همه باید سلام بدی آقای کیم تهیونگ دوم هم از همه هم بلدم حرف بزنم ولی با کسایی که صحبتی ندارم حرف نمی زنم عجیبه؟ و بعدشم کوچولو نیستم شاید ظاهری باشم ولی آنقدری بلدم حرف بزنم و سلیطه باشم اون موقع میفهمی کوچولو ام یا نه پس درست صحبت کن باهام یه دفعه خشکش زد چیزی نگفت ولی از قیافه ش انگار خیلی سوخت از حرفم پوزخند زد و ازم یکم فاصله گرفت بعد گفت اوووو باشه بابا خانم حاضر جواب اروممم بابا یه چی گفتم و بزار منم حرفی بزنم اول اینکه به بزرگ تر اول سلام میدن نه من دوم اینکه هم صحبتی با من خوبه ولی هنوز نمیدونی و مهم نیست کنار میای اینجوری کنی نمیتونی باهم باشیما ! گفتم چه بهتر و یه دفعه بابام بحث رو قطع کرد و اومد وسطمون نزاشت حرف دیگه ای بزنیم و گفت بس کنید این حرف ها الان جاش نیست هیچی نگفتیم بعد به من اشاره کرد بابام و رفتم پیشش و از تهیونگ فاصله گرفتیم بابام سرمو بوس کرد و بغلم کرد و گفت خیلی دوست دارم اینا و هر وقت خواستی ببینی مارو از تهیونگ اجازه بگیر و بعد با بابام خدافظی کردم و از بغلش اومدم بیرون و رفتم سمت ماشین تهیونگ هم نزدیک ماشین شد ولی همین که میخواست بشینه بابام صداش زد نمیدونم چرا باهاش چند ثانیه حرف زد و بعد اومد سمت ماشین و نشست تهیونگ و بعد ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم و بابام دست تکون داد و منم دست تکون دادم
( ادامه دارد...)
جیگر های من از زبان ا.ت تموم شد خیلی خلاصه گفتم چون زیاد طولانی دیگه لازم نیست از قسمت های دیگه از زبان روانی داستانه علتشم گفتم تو پارت قبل خیلی حمایت ها کمه جیگر ها لطفا حمایت کنید تا پارت های بیشتر بزارم خیلی دوستتون دارم فعلا بایی
شرط برای پارت بعد: نداره
نویسنده:melisa
- ۲۴۷
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط