نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁸
ساعت روی دیوار ساعت دوازده نیمه شب رو نشون میداد.
تهیونگ دستمو گرفت و گفت:پاشو
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:هوم،چی شده؟
یهو بغلم کرد و بلندم کرد.
با تعجب گفتم:هی،بزارم زمین
بدون توجه به من از اتاق رفت بیرون و به سمت حیاط رفت.
دقیقا وسط حیات گذاشتم زمین.
کارای عجیبش هیچوقت تمومی ندارن.
تا اومدم سرش قر بزنم یهو جلوم زانو زد.
از توی جیبش یه جعبه کوچیک سیاه رنگ درآورد و بازش کرد.
توی جعبه یه انگشتر قشنگِ نگین دار بود.
باورم نمیشه..چقدر قشنگه..
_خانم پارک بورا،قبول میکنی که شریک زندگی من بشی؟
قلبم به تپش افتاده بود..انگار میخواست از توی سینم بزنه بیرون.
چیزی نمیتونستم بگم چون به معنای واقعی زبونم بند اومده بود.
بعد یه دقیه تهیونگ با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:نمیخوای جواب بدی؟
وقتی دید چیزی نمیگم خودش انگشتر رو از توی جعبه درآورد،دستم کرد و گفت:سکوتت و به معنی بله در نظر میگیرم
و بعد به حلقه اشاره کرد و گفت:خب..حلقه لازمه..باید همه بدونن که از این به بعد مال منی
یه ذوق عجیبی توی وجودم دمید.
توی همین لحظه یه صدای بلند اومد.
توی آسمون تاریک شب آتیش بازی شده بود.
چقدر رویایی و قشنگ بود.
ناخود آگاه لبخندی اومد روی لبم.
یهو دستشو دور کمرم پیچید و لبشو گذاشت روی لبم.
چرا دروغ بگم..اون لحظه خیلی رویایی و قشنگ بود..
با نسیم باد که صورتمو نوازش میکرد بیدار شدم.
پنجره اتاق باز بود.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
با دیدن حلقهی دستم اتفاق های دیشب یادم اومد.
ساعت دو شب بود که روی تخت دراز کشیدم ولی اصلا نتونستم بخوابم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف²⁸
ساعت روی دیوار ساعت دوازده نیمه شب رو نشون میداد.
تهیونگ دستمو گرفت و گفت:پاشو
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:هوم،چی شده؟
یهو بغلم کرد و بلندم کرد.
با تعجب گفتم:هی،بزارم زمین
بدون توجه به من از اتاق رفت بیرون و به سمت حیاط رفت.
دقیقا وسط حیات گذاشتم زمین.
کارای عجیبش هیچوقت تمومی ندارن.
تا اومدم سرش قر بزنم یهو جلوم زانو زد.
از توی جیبش یه جعبه کوچیک سیاه رنگ درآورد و بازش کرد.
توی جعبه یه انگشتر قشنگِ نگین دار بود.
باورم نمیشه..چقدر قشنگه..
_خانم پارک بورا،قبول میکنی که شریک زندگی من بشی؟
قلبم به تپش افتاده بود..انگار میخواست از توی سینم بزنه بیرون.
چیزی نمیتونستم بگم چون به معنای واقعی زبونم بند اومده بود.
بعد یه دقیه تهیونگ با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:نمیخوای جواب بدی؟
وقتی دید چیزی نمیگم خودش انگشتر رو از توی جعبه درآورد،دستم کرد و گفت:سکوتت و به معنی بله در نظر میگیرم
و بعد به حلقه اشاره کرد و گفت:خب..حلقه لازمه..باید همه بدونن که از این به بعد مال منی
یه ذوق عجیبی توی وجودم دمید.
توی همین لحظه یه صدای بلند اومد.
توی آسمون تاریک شب آتیش بازی شده بود.
چقدر رویایی و قشنگ بود.
ناخود آگاه لبخندی اومد روی لبم.
یهو دستشو دور کمرم پیچید و لبشو گذاشت روی لبم.
چرا دروغ بگم..اون لحظه خیلی رویایی و قشنگ بود..
با نسیم باد که صورتمو نوازش میکرد بیدار شدم.
پنجره اتاق باز بود.
بلند شدم و روی تخت نشستم.
با دیدن حلقهی دستم اتفاق های دیشب یادم اومد.
ساعت دو شب بود که روی تخت دراز کشیدم ولی اصلا نتونستم بخوابم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۲.۸k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط