«وقتی به همکلاسیت حسودی کرد»پارت۲
«وقتی به همکلاسیت حسودی کرد»پارت۲
(سونگمین☆ ا.ت★)
راوی*
سونگمین عصبی رانندگی میکرد و به سمت خانشان حرکت میکرد، ا.ت که از عصبانیت سونگمین خبری نداشت و بخاطر کلاسش سرش درد میکرد، فقط سرش روی پنجره بود و به بیرون نگاه میکرد و از درون سونگمین خبری نداشت که چقدر عصبی است
ویو سونگمین
ماشین رو پارک کردم و درو برای ا.ت باز کردم تا پیاده شه
ویو ا.ت
پیاده شدم. ولی چرا سونگمین اینقدر ساکته
همیشه باهام حرف میزنه و شوخی میکنه، ولی الان خیلی سرده و قیافش، قیافش عصبیه🥺
راوی*
سونگمین در خانه را برای ا.ت باز کرد و رفتن داخل
(وقتی رفتن ا.ت لباس عوض میکنه و رو تخت خوابش میبره)
ویو سونگمین (بعد از ۲ساعت فهمید ا.ت خوابه)
وای چرا باید اونجوری به اون عوضیا لبخند میزدی ها، فقط میخوام بیدار شی یه جوری تنبیهت کنم که حتی جوتب سلامشونو جرئت نکنی بدی خانومه ا.ت
ویو راوی*
ا.ت کم کم بیدار می شود و ساعت تفریبا ۸شب بود که گوشی سونگمین زنگ میخورد
☆الو؟ سلام مامان، خوبی؟
اوه، الان؟ چرا الان میگی مامان. نه مزاحم چیه، اخه الان زنگ میزنی میگی قراره تا یه ساعت دیگه بیاین، یکم یهوییه
باشه باشه من برم وسایلو اماده کنم بای بای
★مامانت میخواد بیاد اینجا؟
☆مامان بابای من و تو و داداشت و عموی منو عمه ی تو (کمی سرد )
★چ چییییی الانننن؟؟؟؟؟
☆ هوم اره
★سونی عزیزم برو یکم وسایلو اماده کن منم میام باشه؟ 🥺
☆اوکی
(ا.ت حاضر شد و رفتم به سونگمین کمک کرد در کار ها ولی سونگمین توجهی به ا.ت نمیکرد و فقط به او کمک میکرد تا کارها سریع تر تمام شود)( لباساشون رو میزارم)
یک ساعت بعد*
دینگ دینگ (کیه کیه در میزنه😃منم منم مادر سونگمینعلی)
سونگمین و ا.ت در را باز کردن
★سلام مادرجان خوش اومدین
م. س: مرسی عزیزم
پ. ا: سلام دختر کوچولوم
★بابااا🥹 (پرید بغلش)
م. ا: ااا زشته دختر بزرگ شدی
☆خوش اومدین مادر و پدر جان
م. ا: ممنون پسرم
★ببخشید 🥺خوبی مامان؟
م. ا:مرسی دخترم
(داداش ا.ت اسمش سانها عه @)
@کسی دلش برای من تنگ نشده؟
★اوپااا😭😭😭(پرید بغلش و سانها زیر با*سنش رو گرفت تا نیوفته)
@خوبی جوجم؟
★الههه🥹
☆خب بسه ا.ت بیا پایین اوپات باید پذیرایی بشه
@دونگ سنگمو چیکار داری مرد
☆اوممم هیچی بغلت بمونه (سرد)
سانها در گوشت ا.ت گفت: قهرین؟
★نمیدونم اون باهام سرده (بابغض گفت و سرشو پایین کرد)
@هیس بغض نکنیا🥺خودم برات درستش میکنم قول
★باثه🥺💔
(*عموی سونگمین و عمه ی ا.ت هم اومدن*)
(پسرعمه ا. ت اسمش کانگ و دخترعموی سونگمین اسمش سوجین)
چند دقیقه از اینکه مهمان ها امده بودن میگذشت و همگی باهم در گفت و گو بودن و میخندیدن
تنها کسانی که در این جمع سردن بود و از هم با فاصله نشسته بودن و حتی یه کلمه با حتی حرف نمیزدن، سونگمین و ا.ت بودن
همه فهمیده بودن چیزی شده ولی به روی خود نیاوردن
که چند دقیقه بعد:
(سوجین+ کانگ_)
+سونگمین عزیزم چرا اینقدر کم حرف شدی، یکم حرف بزن و مثل قبل بخندونمون
_درسته ا.ت هم خیلی ساکته
+نکنه دعواتون شده (با پوزخند رو به ا.ت)
_سونگمین نکنه دعوا راه انداختی
☆هی چرا تند میرین بچه ها، نه ما فقط هردومون خسته ایم
ویو سوجین
حالا که این دختره هر**زه با سونگمینم قهره بهترین موقعیته به سونگمینم نزدیک شم
سوجین پاشد و کناره سونگمین نشست و خودشو به سونگمین چسبوند
+چه خبرا😊
سونگمین که میدانست سوجین میخواد حرص ا.ت را در بیاورد خودش را کمی کنار کشید
☆هیچ خبر، همش کمپانیم
ا.ت بغض کرده بود و با بغض به سونگمین و سوجین نگاه میکرد تا وقتی که سانها متوجه شد
@هی سونگمین بیا کارت دارم، بیا بریم بیرون
☆اوکی
(به بیرون رفتن و در حال حرف زدن بودن که چشمش میوفد به دخترعموش که دارد با ا.ت حرف میزند، با اینکه دور بودن و صدا را نمیشنیدن ولی از قیافه و طرز نگاه سوجین معلوم بود دارد ا.ت را اذیت میکند و تحقیرش میکند)
☆هی سانها یه لحظه ساکت شو
@بی ادب دارم حرف میزنم، به چی نگاه میکنی؟
☆فکر کنم دخترعموم چشم منو دور دیده داره با ا.تم بد حرف میزنه
@خب تو قهری با ا.ت و اونم از فرصت استفاده کرده
☆بریم داخل نمیخوام شب اشکاش رو ببینم
@بریم ولی برو به دخترعموت یچیز بگو تا ا.ت رو نبردم خونه
☆یااا میرم میرم
(سونگمین و سانها داخل رفتن و سونگمین با عصبانیت به آشپزخانه رفت...)
حمایت؟! 🙃🥺
(سونگمین☆ ا.ت★)
راوی*
سونگمین عصبی رانندگی میکرد و به سمت خانشان حرکت میکرد، ا.ت که از عصبانیت سونگمین خبری نداشت و بخاطر کلاسش سرش درد میکرد، فقط سرش روی پنجره بود و به بیرون نگاه میکرد و از درون سونگمین خبری نداشت که چقدر عصبی است
ویو سونگمین
ماشین رو پارک کردم و درو برای ا.ت باز کردم تا پیاده شه
ویو ا.ت
پیاده شدم. ولی چرا سونگمین اینقدر ساکته
همیشه باهام حرف میزنه و شوخی میکنه، ولی الان خیلی سرده و قیافش، قیافش عصبیه🥺
راوی*
سونگمین در خانه را برای ا.ت باز کرد و رفتن داخل
(وقتی رفتن ا.ت لباس عوض میکنه و رو تخت خوابش میبره)
ویو سونگمین (بعد از ۲ساعت فهمید ا.ت خوابه)
وای چرا باید اونجوری به اون عوضیا لبخند میزدی ها، فقط میخوام بیدار شی یه جوری تنبیهت کنم که حتی جوتب سلامشونو جرئت نکنی بدی خانومه ا.ت
ویو راوی*
ا.ت کم کم بیدار می شود و ساعت تفریبا ۸شب بود که گوشی سونگمین زنگ میخورد
☆الو؟ سلام مامان، خوبی؟
اوه، الان؟ چرا الان میگی مامان. نه مزاحم چیه، اخه الان زنگ میزنی میگی قراره تا یه ساعت دیگه بیاین، یکم یهوییه
باشه باشه من برم وسایلو اماده کنم بای بای
★مامانت میخواد بیاد اینجا؟
☆مامان بابای من و تو و داداشت و عموی منو عمه ی تو (کمی سرد )
★چ چییییی الانننن؟؟؟؟؟
☆ هوم اره
★سونی عزیزم برو یکم وسایلو اماده کن منم میام باشه؟ 🥺
☆اوکی
(ا.ت حاضر شد و رفتم به سونگمین کمک کرد در کار ها ولی سونگمین توجهی به ا.ت نمیکرد و فقط به او کمک میکرد تا کارها سریع تر تمام شود)( لباساشون رو میزارم)
یک ساعت بعد*
دینگ دینگ (کیه کیه در میزنه😃منم منم مادر سونگمینعلی)
سونگمین و ا.ت در را باز کردن
★سلام مادرجان خوش اومدین
م. س: مرسی عزیزم
پ. ا: سلام دختر کوچولوم
★بابااا🥹 (پرید بغلش)
م. ا: ااا زشته دختر بزرگ شدی
☆خوش اومدین مادر و پدر جان
م. ا: ممنون پسرم
★ببخشید 🥺خوبی مامان؟
م. ا:مرسی دخترم
(داداش ا.ت اسمش سانها عه @)
@کسی دلش برای من تنگ نشده؟
★اوپااا😭😭😭(پرید بغلش و سانها زیر با*سنش رو گرفت تا نیوفته)
@خوبی جوجم؟
★الههه🥹
☆خب بسه ا.ت بیا پایین اوپات باید پذیرایی بشه
@دونگ سنگمو چیکار داری مرد
☆اوممم هیچی بغلت بمونه (سرد)
سانها در گوشت ا.ت گفت: قهرین؟
★نمیدونم اون باهام سرده (بابغض گفت و سرشو پایین کرد)
@هیس بغض نکنیا🥺خودم برات درستش میکنم قول
★باثه🥺💔
(*عموی سونگمین و عمه ی ا.ت هم اومدن*)
(پسرعمه ا. ت اسمش کانگ و دخترعموی سونگمین اسمش سوجین)
چند دقیقه از اینکه مهمان ها امده بودن میگذشت و همگی باهم در گفت و گو بودن و میخندیدن
تنها کسانی که در این جمع سردن بود و از هم با فاصله نشسته بودن و حتی یه کلمه با حتی حرف نمیزدن، سونگمین و ا.ت بودن
همه فهمیده بودن چیزی شده ولی به روی خود نیاوردن
که چند دقیقه بعد:
(سوجین+ کانگ_)
+سونگمین عزیزم چرا اینقدر کم حرف شدی، یکم حرف بزن و مثل قبل بخندونمون
_درسته ا.ت هم خیلی ساکته
+نکنه دعواتون شده (با پوزخند رو به ا.ت)
_سونگمین نکنه دعوا راه انداختی
☆هی چرا تند میرین بچه ها، نه ما فقط هردومون خسته ایم
ویو سوجین
حالا که این دختره هر**زه با سونگمینم قهره بهترین موقعیته به سونگمینم نزدیک شم
سوجین پاشد و کناره سونگمین نشست و خودشو به سونگمین چسبوند
+چه خبرا😊
سونگمین که میدانست سوجین میخواد حرص ا.ت را در بیاورد خودش را کمی کنار کشید
☆هیچ خبر، همش کمپانیم
ا.ت بغض کرده بود و با بغض به سونگمین و سوجین نگاه میکرد تا وقتی که سانها متوجه شد
@هی سونگمین بیا کارت دارم، بیا بریم بیرون
☆اوکی
(به بیرون رفتن و در حال حرف زدن بودن که چشمش میوفد به دخترعموش که دارد با ا.ت حرف میزند، با اینکه دور بودن و صدا را نمیشنیدن ولی از قیافه و طرز نگاه سوجین معلوم بود دارد ا.ت را اذیت میکند و تحقیرش میکند)
☆هی سانها یه لحظه ساکت شو
@بی ادب دارم حرف میزنم، به چی نگاه میکنی؟
☆فکر کنم دخترعموم چشم منو دور دیده داره با ا.تم بد حرف میزنه
@خب تو قهری با ا.ت و اونم از فرصت استفاده کرده
☆بریم داخل نمیخوام شب اشکاش رو ببینم
@بریم ولی برو به دخترعموت یچیز بگو تا ا.ت رو نبردم خونه
☆یااا میرم میرم
(سونگمین و سانها داخل رفتن و سونگمین با عصبانیت به آشپزخانه رفت...)
حمایت؟! 🙃🥺
- ۲۷۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط