just live
just live!
فقط زندگی کن!
فکر کنم ما رو گرفتن
چشمم به پنجره افتاد فهمیدم تو هواییم
...یعنی چی؟؟؟
صدای هلیکوپتر میومد فهمیدم تو
هلیکوپتریم
ولی کجا میریم؟
که یهو بازم همون حسو گرفتم و بعدش سیاهی و تاریکی...
چشام و باز کردم دیدم تو یه انباری ایم و همه جا تاریکه
دیدم تهیونگ هم چشاش بازه و داره نگاه میکنه ..ولی با چشای خیس
با تلپاتی و حرکات دست سعی کردیم با هم حرف بزنیم و منظور همو بفهمیم
*تو بیمارستان*
ب.ت: چیشد آقای دکتر ؟
د: متاسفانه ایشون سکته قلبی کردن و احتمال زنده موندنشون خیلی کمه
ب.ک: یعنی چی آقای دکتر. ؟....یعنی هیچ راهی برای زنده موندن نیست؟
د:تلاشمون رو میکنیم
سویونگ ویو :
با شنیدن این حرف دکتر احساس کردم قلبم نمیزنه ...اون از وضع پسرایی که پیدا نشدن و این از وضع مالسوک (اسم مامان ته *اسم واقعیشو نمیدونم*) که معلوم نیست زنده بمونه یا نه ....
سوبین ویو :
آروم نشسته بودیم ....ولی با بغض...
سویونگ سرشو به سمت عقب خم کرد و به دیوار چسبوند ...
چند ساعت بعد ...که عمل تموم شد....دکتر اومد
ب.ک: چیشد؟ آقای دکتر؟
د : متاسفم.....
ب.ک :.......(نفس عمیق)
م.ک: ....سویونگ؟ نمیخوای چیزی بگی؟ زنته هااا!(با بغض)
د : ..آقای کیم.....آقااا...؟....
دکتر نگاهی به سویونگ انداخت و اونو معاینه کرد و گفت:
باز هم متاسفم ....ایشون احتمالا بعد از شنیدن خبر مرگ همسرشون....این اتفاق براشون افتاده
ب.ک : چیشده؟؟؟(با نگرانی)
د :ایشونم سکته کردن ولی شدید تر....شما میتونین فکر کنین ....فوت کردن...متاسفم.
م.ک: این بود سرنوشت ما؟ این بود؟ برای اولين بار خواستیم بیایم پاریس ....یکم خوش بگذرونیم...(با گریه)
چراااا؟؟(با داد و بیداد)
الان دیگه نه پسر داریم ....نه خواهر ...نه شوهر خواهر .....نه خواهر زاده.......این چه بلایی بود سر ما اومددد؟؟(با گریه و داد)
د :خانوم ....خیلی از این اتفاقات پیش اومده ...درکتون میکنم....ولی لطفاا..آروم باشید ...مریضای اینجا نمیتونن با سر و صدا استراحت کنن!
م.ک : به من ربطی نداره
ای خداااا
ایی خداااا!
چراا؟(با داد)
ته ویو:
اون آقاهه که نشست جلو مون ...بازم اومد نشست جلومون و شروع کرد به حرف زدن :
ما شما رو گرفتیم
نه به قصد بد
فقط میخوایم چند تا سوال بپرسیم و ولتون کنیم ....
اومد و دهنمون رو باز کرد
دزد: اسمتون چیه ؟
هردو مون اسممون رو گفتیم
دزد: جئون جونگ کوک ..اسم مامان و بابات چیه؟
جونگ کوک با ترس اسم مامان و باباشو گفت
دزد: شغلشون چیه؟
کوک: بابام رئیس شرکت و مامانم طراح لباس
دزد: کره زندگی میکنین؟
کوک: بله
دزد: این کیه ؟
کوک: پسر خالم
دزد: اوکی یه سوال دیگه میپرسم و بعدش میتونین برین
اینکه.....چقد مامان و باباتو دوست داری؟
کوک: اندازه یه دنیا
دزد: اوکی دست و پاهاتون رو باز کردم میتونین برین
من و کوک رفتیم بیرون ولی....
ولی اینجا که کره اس؟
گریمون گرفت ...ولی چاره ای نداشتیم
باید میرفتیم خونه مامانبزرگ...
ادامه دارد.......
این واقعااااا خیلللللی زیاد شد
فقط زندگی کن!
فکر کنم ما رو گرفتن
چشمم به پنجره افتاد فهمیدم تو هواییم
...یعنی چی؟؟؟
صدای هلیکوپتر میومد فهمیدم تو
هلیکوپتریم
ولی کجا میریم؟
که یهو بازم همون حسو گرفتم و بعدش سیاهی و تاریکی...
چشام و باز کردم دیدم تو یه انباری ایم و همه جا تاریکه
دیدم تهیونگ هم چشاش بازه و داره نگاه میکنه ..ولی با چشای خیس
با تلپاتی و حرکات دست سعی کردیم با هم حرف بزنیم و منظور همو بفهمیم
*تو بیمارستان*
ب.ت: چیشد آقای دکتر ؟
د: متاسفانه ایشون سکته قلبی کردن و احتمال زنده موندنشون خیلی کمه
ب.ک: یعنی چی آقای دکتر. ؟....یعنی هیچ راهی برای زنده موندن نیست؟
د:تلاشمون رو میکنیم
سویونگ ویو :
با شنیدن این حرف دکتر احساس کردم قلبم نمیزنه ...اون از وضع پسرایی که پیدا نشدن و این از وضع مالسوک (اسم مامان ته *اسم واقعیشو نمیدونم*) که معلوم نیست زنده بمونه یا نه ....
سوبین ویو :
آروم نشسته بودیم ....ولی با بغض...
سویونگ سرشو به سمت عقب خم کرد و به دیوار چسبوند ...
چند ساعت بعد ...که عمل تموم شد....دکتر اومد
ب.ک: چیشد؟ آقای دکتر؟
د : متاسفم.....
ب.ک :.......(نفس عمیق)
م.ک: ....سویونگ؟ نمیخوای چیزی بگی؟ زنته هااا!(با بغض)
د : ..آقای کیم.....آقااا...؟....
دکتر نگاهی به سویونگ انداخت و اونو معاینه کرد و گفت:
باز هم متاسفم ....ایشون احتمالا بعد از شنیدن خبر مرگ همسرشون....این اتفاق براشون افتاده
ب.ک : چیشده؟؟؟(با نگرانی)
د :ایشونم سکته کردن ولی شدید تر....شما میتونین فکر کنین ....فوت کردن...متاسفم.
م.ک: این بود سرنوشت ما؟ این بود؟ برای اولين بار خواستیم بیایم پاریس ....یکم خوش بگذرونیم...(با گریه)
چراااا؟؟(با داد و بیداد)
الان دیگه نه پسر داریم ....نه خواهر ...نه شوهر خواهر .....نه خواهر زاده.......این چه بلایی بود سر ما اومددد؟؟(با گریه و داد)
د :خانوم ....خیلی از این اتفاقات پیش اومده ...درکتون میکنم....ولی لطفاا..آروم باشید ...مریضای اینجا نمیتونن با سر و صدا استراحت کنن!
م.ک : به من ربطی نداره
ای خداااا
ایی خداااا!
چراا؟(با داد)
ته ویو:
اون آقاهه که نشست جلو مون ...بازم اومد نشست جلومون و شروع کرد به حرف زدن :
ما شما رو گرفتیم
نه به قصد بد
فقط میخوایم چند تا سوال بپرسیم و ولتون کنیم ....
اومد و دهنمون رو باز کرد
دزد: اسمتون چیه ؟
هردو مون اسممون رو گفتیم
دزد: جئون جونگ کوک ..اسم مامان و بابات چیه؟
جونگ کوک با ترس اسم مامان و باباشو گفت
دزد: شغلشون چیه؟
کوک: بابام رئیس شرکت و مامانم طراح لباس
دزد: کره زندگی میکنین؟
کوک: بله
دزد: این کیه ؟
کوک: پسر خالم
دزد: اوکی یه سوال دیگه میپرسم و بعدش میتونین برین
اینکه.....چقد مامان و باباتو دوست داری؟
کوک: اندازه یه دنیا
دزد: اوکی دست و پاهاتون رو باز کردم میتونین برین
من و کوک رفتیم بیرون ولی....
ولی اینجا که کره اس؟
گریمون گرفت ...ولی چاره ای نداشتیم
باید میرفتیم خونه مامانبزرگ...
ادامه دارد.......
این واقعااااا خیلللللی زیاد شد
- ۱.۸k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط