ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت۳۶ 🌌
ایمی بیحوصله نگاهش کرد:اگر قراره بگی “راستی” یعنی دردسر، از همین الان جوابم نهه
دنیل خندید.
نه. این دفعه نه دردسر. فقط… اون آزمونه گفتی قراره بری یو ای... اون روز انقدر
دستِ ایمی برای یک لحظه روی فنجون مکث کرد
همان یک کلمه کافی بود که چیزی درونش سفت شود
آزمون
چیزی که از قبل مثل یک خال کوچک گوشهی ذهنش نشسته بود و حالا با شنیدنش انگار روشنتر شد.
لعنتی
انگار دنیا بلد بود دقیقاً همان چیزی را یادآوری کند که آدم سعی میکرد فراموشش کند.
ایمی نگاهش را بالا آورد.
چی شده یاد ازمون افتادب
دنیل شانه بالا انداخت، اما اینبار لحنش کمی جدیتر بود.
هیچی خاصی. فقط یادم افتاد گفتی اگه این یکی رو خراب کنی، خودت رو از پنجره میندازی بیرون
مکث کرد، بعد با شیطنت اضافه کرد:
که البته من پیشنهاد میکنم اول یه راه کمخطرتر انتخاب کنی. مثلاً استعفا بدی یا نه خدمتکار شخصی من شی و به عنوان شریک تو اژانس م کار کنی😀😝 و بشی کاراگاه اژانس من
ایمی نگاه خستهاش را نگه داشت: مرتیکه هول من نگفتم میخوام خودمو بندازم بیرون. گفتم اگر اون روز خراب بشه ترجیح میدم زنده نباشم تو هم نرسیده😤 .... دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی
دنیل با دست روی سینهاش زد.
آها. فرقش خیلی ظریف بود، پس منم اشتباه شنیدم ولی قبلمو شکوندی من به این جنتلمنی
بعدشمم من نمیخوام ازت کار بکشم فقط میخوام برام کار کنی چون تو این ده سالی که زندگی کردم هیچکی رو زرنگتر از تو ندیدم فکر کن اگه بخوای یه کاراگاه شی درجا معروف میشی و اگه معروف شی اژانس منم معروف میشه 🤩🤩🤩و معروفیت یعنی پولللللللل
ایمی بالاخره کوتاه و بیاختیار گفت:
ـ «تو کلاً استعداد خارقالعادهای توی دلقک بازی و با تراکتور رو مخ مردم راه رفتن داری
«و تو استعداد خارقالعادهای توی تهدید کردن بدون اجرا.»
ایمی اینبار نگاشو دزدید و به فنجونش خیره شد
دنیل اما هنوز همانجا ایستاده بود.
نه برای مزاحمت، نه برای فشار آوردن.
فقط برای اینکه معلوم کند حرف آزمون را بیهوا نزده ویادش ممونده که چقدر براش مهمه
و همین به شکل عجیبی هم کلافهکننده بود هم… کمی آرامش بخش
بعد از چند ثانیه، دنیل با صدای پایینتر گفت:نگران نباش. هرچی هم باشه، تو از پسش برمیای بهر حال اگه منم مثل تو عین سگ کار میکردم و کوسه به اون قوی ای داشتم قبول میشدم .......ولی جدا از شوخی دختر تو بیشتر از این لیاقت داری
تعریف نبود
ترحم هم نبود
بدتر از هر دو نزدیک حقیقت بود.
بالاخره گفت:
ـ «این جملهت خیلی شبیه دلگرمی بود. مشکوکم کرد.»
دنیل لبخند زد.
منم همیشه مشکوکم. ولی خب، این یکی از اون معدود دفعاتیه که راست میگم ولی هنوز خودمم موندم.. شایدم از ترس اینکه یه یاکوزا خفتم کنه اینقدر خوب شدم😝😝
ایمی بیدرنگ دستمالو پرت کرد سمتش
:مرتیکه بیشعور مگه من با تو شوخی دارم🤬
دنیل🤩😎🤪😜😜😝
ایمی یه لحظه به خودش اومد و دوباره رفت سر جاش و نشستو به فنجونش نگاهکرد بعد خیلی آهسته گفت:اگه آزمون خراب بشه چی
دنیل یک لحظه ساکت ماند.
بعد با همان لحنِ معمولی، ولی جدیتر از قبل، گفت:
اونوقت خراب میشه همین دنیا تموم نمیشه ایمی چیزی نگفت
فقط پلک زد.
برای او، دنیا همیشه تموم نمیشد
فقط شکلش عوض میشد و بدتر به نظر میرسید.
اما اینو نگفت
به جایش فقط فنجان را کمی چرخاند و زیر لب گفت:
چه دلگرمکننده
دنیل پوزخند زد
«خواهش میکنم. من و دلگرمی، یه رابطهی پارهوقت داریم.»
ایمی، این بار، خیلی کوتاه خندید.
همان خندهی کوچکی که از وسط خستگی درز کرده بود.
دنیل همانطور که وانمود میکرد حواسش نیست، گوشهی لبش بالا رفت.
ـ «دیدی؟ هنوز زندهای😝 راستی یاکوزا خانم.. بعدشم ...حالا مگه چی شده یه یکی دوتا امتیاز چیزی نیست چرا انقدر حساسی خانمی ....برای اینکه جا سیصد تا دویست و پنجاه تا امتیاز گرفتی.. اخمات توهمه. هر چند که قیافتو ندیدم که مطمین باشم🤔🤔 باید بشینم چینا ماسک تو بشمارم شاید فهمیدم😂
ایمی :هی خدا به توی دلقک چی بگم
و در جواب سوالت راستشو بخوای رد صلاحیت شدم😞
دنیل : اره دیگه رد صلاحیت حالا مگه...وایسا رد صلا.... چییییییی🤯🤯🤓
ایمی زیر لب ای مرض 😩
دنیل: مگه چه شکری خوردی که انداختن بیرون مگه تو نمیخواستی قهرمان شی..... ای بابا
حلا ناراحت نباش چیزی نشده نیاز نیست قهرمان.....𓁹◡𓁹 ایییی
ایمی : باز چت شد چی میخوای از جونمم چرا اونجوری نگام میکنی😩😭😭😭😭😩😖
دنیل : هیچی فقط خب دیگه تو رو انداختن بیرون دیگه نمیتونی قهرمان شی.... هیچ جاییم یاکوزا ها رو راه نمیدن... به احتمال زیاد دایی قشنگمم بعد از اینکه دفتر اژانسم رو وا کنم اینجا رو میبنده تو بیکارمیشی خب دیییییگهههه چاره ای جز همکار من شدن ندالییییی😁😁😁😁🙃🤗
ایمی بیحوصله نگاهش کرد:اگر قراره بگی “راستی” یعنی دردسر، از همین الان جوابم نهه
دنیل خندید.
نه. این دفعه نه دردسر. فقط… اون آزمونه گفتی قراره بری یو ای... اون روز انقدر
دستِ ایمی برای یک لحظه روی فنجون مکث کرد
همان یک کلمه کافی بود که چیزی درونش سفت شود
آزمون
چیزی که از قبل مثل یک خال کوچک گوشهی ذهنش نشسته بود و حالا با شنیدنش انگار روشنتر شد.
لعنتی
انگار دنیا بلد بود دقیقاً همان چیزی را یادآوری کند که آدم سعی میکرد فراموشش کند.
ایمی نگاهش را بالا آورد.
چی شده یاد ازمون افتادب
دنیل شانه بالا انداخت، اما اینبار لحنش کمی جدیتر بود.
هیچی خاصی. فقط یادم افتاد گفتی اگه این یکی رو خراب کنی، خودت رو از پنجره میندازی بیرون
مکث کرد، بعد با شیطنت اضافه کرد:
که البته من پیشنهاد میکنم اول یه راه کمخطرتر انتخاب کنی. مثلاً استعفا بدی یا نه خدمتکار شخصی من شی و به عنوان شریک تو اژانس م کار کنی😀😝 و بشی کاراگاه اژانس من
ایمی نگاه خستهاش را نگه داشت: مرتیکه هول من نگفتم میخوام خودمو بندازم بیرون. گفتم اگر اون روز خراب بشه ترجیح میدم زنده نباشم تو هم نرسیده😤 .... دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی
دنیل با دست روی سینهاش زد.
آها. فرقش خیلی ظریف بود، پس منم اشتباه شنیدم ولی قبلمو شکوندی من به این جنتلمنی
بعدشمم من نمیخوام ازت کار بکشم فقط میخوام برام کار کنی چون تو این ده سالی که زندگی کردم هیچکی رو زرنگتر از تو ندیدم فکر کن اگه بخوای یه کاراگاه شی درجا معروف میشی و اگه معروف شی اژانس منم معروف میشه 🤩🤩🤩و معروفیت یعنی پولللللللل
ایمی بالاخره کوتاه و بیاختیار گفت:
ـ «تو کلاً استعداد خارقالعادهای توی دلقک بازی و با تراکتور رو مخ مردم راه رفتن داری
«و تو استعداد خارقالعادهای توی تهدید کردن بدون اجرا.»
ایمی اینبار نگاشو دزدید و به فنجونش خیره شد
دنیل اما هنوز همانجا ایستاده بود.
نه برای مزاحمت، نه برای فشار آوردن.
فقط برای اینکه معلوم کند حرف آزمون را بیهوا نزده ویادش ممونده که چقدر براش مهمه
و همین به شکل عجیبی هم کلافهکننده بود هم… کمی آرامش بخش
بعد از چند ثانیه، دنیل با صدای پایینتر گفت:نگران نباش. هرچی هم باشه، تو از پسش برمیای بهر حال اگه منم مثل تو عین سگ کار میکردم و کوسه به اون قوی ای داشتم قبول میشدم .......ولی جدا از شوخی دختر تو بیشتر از این لیاقت داری
تعریف نبود
ترحم هم نبود
بدتر از هر دو نزدیک حقیقت بود.
بالاخره گفت:
ـ «این جملهت خیلی شبیه دلگرمی بود. مشکوکم کرد.»
دنیل لبخند زد.
منم همیشه مشکوکم. ولی خب، این یکی از اون معدود دفعاتیه که راست میگم ولی هنوز خودمم موندم.. شایدم از ترس اینکه یه یاکوزا خفتم کنه اینقدر خوب شدم😝😝
ایمی بیدرنگ دستمالو پرت کرد سمتش
:مرتیکه بیشعور مگه من با تو شوخی دارم🤬
دنیل🤩😎🤪😜😜😝
ایمی یه لحظه به خودش اومد و دوباره رفت سر جاش و نشستو به فنجونش نگاهکرد بعد خیلی آهسته گفت:اگه آزمون خراب بشه چی
دنیل یک لحظه ساکت ماند.
بعد با همان لحنِ معمولی، ولی جدیتر از قبل، گفت:
اونوقت خراب میشه همین دنیا تموم نمیشه ایمی چیزی نگفت
فقط پلک زد.
برای او، دنیا همیشه تموم نمیشد
فقط شکلش عوض میشد و بدتر به نظر میرسید.
اما اینو نگفت
به جایش فقط فنجان را کمی چرخاند و زیر لب گفت:
چه دلگرمکننده
دنیل پوزخند زد
«خواهش میکنم. من و دلگرمی، یه رابطهی پارهوقت داریم.»
ایمی، این بار، خیلی کوتاه خندید.
همان خندهی کوچکی که از وسط خستگی درز کرده بود.
دنیل همانطور که وانمود میکرد حواسش نیست، گوشهی لبش بالا رفت.
ـ «دیدی؟ هنوز زندهای😝 راستی یاکوزا خانم.. بعدشم ...حالا مگه چی شده یه یکی دوتا امتیاز چیزی نیست چرا انقدر حساسی خانمی ....برای اینکه جا سیصد تا دویست و پنجاه تا امتیاز گرفتی.. اخمات توهمه. هر چند که قیافتو ندیدم که مطمین باشم🤔🤔 باید بشینم چینا ماسک تو بشمارم شاید فهمیدم😂
ایمی :هی خدا به توی دلقک چی بگم
و در جواب سوالت راستشو بخوای رد صلاحیت شدم😞
دنیل : اره دیگه رد صلاحیت حالا مگه...وایسا رد صلا.... چییییییی🤯🤯🤓
ایمی زیر لب ای مرض 😩
دنیل: مگه چه شکری خوردی که انداختن بیرون مگه تو نمیخواستی قهرمان شی..... ای بابا
حلا ناراحت نباش چیزی نشده نیاز نیست قهرمان.....𓁹◡𓁹 ایییی
ایمی : باز چت شد چی میخوای از جونمم چرا اونجوری نگام میکنی😩😭😭😭😭😩😖
دنیل : هیچی فقط خب دیگه تو رو انداختن بیرون دیگه نمیتونی قهرمان شی.... هیچ جاییم یاکوزا ها رو راه نمیدن... به احتمال زیاد دایی قشنگمم بعد از اینکه دفتر اژانسم رو وا کنم اینجا رو میبنده تو بیکارمیشی خب دیییییگهههه چاره ای جز همکار من شدن ندالییییی😁😁😁😁🙃🤗
- ۵۳۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط