میدانے اربــــــــاب !؟

میدانے اربــــــــاب !؟

ما را از کودکے بہ جدایـے ها عادت دادند

همان جایـے کہ روے تختہ سیاه مےنوشتند :

❣ خـــوب ها ❣ بـــــدها ❣

و من بـــــدترین ِ بـــــدها هستم

آری قبول دارم بد بودنم را....

اما ای خداوندی که از رگ گردن به من نزدیکتری

من جز درگاهت دری نمی شناسم...

بد بودم می دانم،بد کردم می دانم ...

اما جز تو کس ندارم

ای امید ناامیدان رهایم بخش از این مردابی که اسیر آن شده ام...



معبودم عجیب خسته ام از خودم...



شنیده ام که فرشته ها در حسرت آدم بودن هستند ....



و من در حسرت فرشته بودن



خدایا می بینی تنهایی ام را



دیگر درد دلم را برای کسی بازگو نمی کنم



فقط و فقط با خودت سخن می گویم



و ای خداوند یقین دارم که می شنوی فریاد دلم را



خدای مـن
در میــآن این همـﮧ چشـــمـ ، نگـــــــــآه تو مرا بـﮯ نیاز مـﮯ سازد از هر نگـــــآهـــﮯ ...
دیدگاه ها (۲)

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش چهارم_جولیت_بعد از ظهر_من یک ماهی ام.ماهی ...

سلام خانومیاخب...فکر کنم دیگه وقتشه حرف آخرمو بزنم نمیدونم.....

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊³اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خو...

کسخلان گروگان

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 4ویو اومی:رسیدیم. من کمربندم رو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط