#رمان #دنیای_من

#رمان #دنیای_من
پارت بیست و نهم:
صداش شبیه ارشام بود
ولی نه خیلی فرق داشت
_سلوم
صداش تعجب توش موج میزد
ارتان_شما؟
هعییییی
_تو مادرت سلام یادت نداده؟
ارتان_خو سلام میگم شما؟
_فرشته هستم در سن محدود از بهشت....بچه پرو
ارتان که معلوم بود ذوق مرگ شده فوری جواب داد
ارتان_دنیا تویی؟
_احیانا تیتابت دادم؟
اول معلوم بود نفهمیده چند ثانیه گذشت چنان دادی زد که گوشیو اونور گرفتم
ارتان_بیتربیت خودت خری
_جواب ابلهان مساوی با خاموشی
ارتان_ابلهی نشونت بدم من
_مال این حرفا نیسی
ارتان_دختر تو چه پروی
_چاکرم
ارتان_مریضی به مولا
وارد مغازه شدم سری برای فروشنده تکون دادم
_دکتری؟
ارتان_بعله پ چی فکر کردی
بعدم تک خنده ای کرد
احساس کردم خنده شفاف تر از اونیه که پشت گوشی باشه
_ببخشید میشه بپرسم الان کجایی؟
پسری سرش و از لای قفسه ها بیرون اوردو چرخوند و رفت پشت قفسه
الهم شفل کل مریض
خداشفات میده قصه نخوریا
رفتم سمت همون اخر قفسه ها اخه ماستام اونجا بود
ارتان_الان بیمارستانم
همون لحظه پسرم همینو گفت
بابا ایول هماهنگی
_اها بعد اونوقت داری چیکار میکنی؟
پسره دستش و برد سمت نخودا
نگاهی بهش کرد
گوشی رو گوشش و به کتفش چسبوند
و جواب پشت خطی و داد
اما هر چی میگفت کپی برابر اصل اونی بود که ارتان میگفت
ارتان_میرم اماده شم برم عمل کنم؟
نمیدونم ولی شک کردم
از پشت نزدیک پسره شدم
_اها بعد اونوقت چه عملی؟
ارتان و پسره_یکی تصادف کرده
شک کرده به پسره نگاه میکردم
که برگشت و لبخندی بهم زد
رفت بچرخه که گوشه ی استینش و گرفتم و صاف نگهش داشتم
اول تعجب کردم
_ارتان
پسره_به جا نمیارم
باورم نمیشد
گوشیو گذاشتم کنار
_با شما نیسم با پشت خطیم
رفت جوابم و بده که دستم و به نشونه سکوت اوردم بالا
همونطور که بهم نگاه میکرد گوشیش و برد در گوشش
ارتان و پسره_دنیا
دیگه کاملا باورم شده بود این همون ارتان
_بله؟
پسره که دید من دارم میگم بله چشاش گرد شد
ارتان و پسره_کجایی تو الان؟
_روبروی تو
بعد چشمکی به پسره زدم
گوشی و اوردم پایین و شماره رو نشون پسره دادم
با دیدن شماره اونقدر تعجب کرد که چشاش شده بود هندونه
منم براندازش کردم
پسری با چشای عسلی موهایی بور صورتی سفید
پسری که حالت چهرش چشاش موهاش پوستش صورتش شبیه به فردی بود اما رنگ چشاشون موهاشون باهم خیلی فرق داشت شبیه به......صداش من و از فکر کشوند بیرون
ارتان_تو ...تو ....
_دنیام
ارتان_نهههه
_ار....
هنوز حرفم کامل نشده بود که صدایی از پشت ارتان اومد
پسره_ارتان داداش کجا موندی پس؟
صداش اشنا بود
ارتان رو به من با چشایی گرد شده جوابش و داد
ارتان_هیچ جا
دستی روی کتف ارتان نشست
بعدم پسره اومد جلو و رو به ارتان گفت
پسره_تو اینجا چیکار میکنی پس ار.....
با دیدن من ساکت شد
چشام گرد شده بود
چشا اونم همینطور
الان سه تامون مثل وزق زل زده بودیم به هم
با لکنت بهش اشاره کردم و دستم و به سمت ارتان بردم
_این....این داداش...توعه؟
ارتان_وا داداشمه دیگه مگه تو میشناسیش،؟
دیگه داشتم شاخ در میاوردم
وای من که تورو میکشمت عوضی
باورم نمیشد که اون یه داداشم داشته باشه
پس چرا هیچی نگفتن؟
اون پسر.......
......
نظر بدین❤
دیدگاه ها (۱)

#رمان #دنیای_منپارت سی ام:اون پسر ارشام بودبا تعجب بهش نگاه ...

#رمان #دنیای_منپارت سی و یکم:باورم نمیشد ارتان ریلکس صندلی ج...

#رمان #دنیای_منپارت بیست و هشتم:اون ارشام بودخیلی خری ارشامط...

#رمان #دنیای_منپارت بیست و هفتم:انگشتشو به نشونه ی اوکی اورد...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part23وارد رستوران شدیمو سر ی میز نشستیم بارک...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_45تمام بدنم داغ کرده بود ..پ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_12_آشنا میشی باهاش!خمیازه ای...

وقتی میرین ایران ولی تحر.یک میشه مشتی به بازوش زدم و آهنگ بع...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part27دیگه نمیکشیدم همونجا جلوش زانو زدمو دست...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط