پارت

پارت ۱۳
میخواستم سوارشم که یکی از خدمتکارا از پشت صدام کرد:
خدمتکار:ات...میشه سریع بیای حاله رونا دوباره بد شده
-یعنی چی...
خدمتکار:دوباره داره بالا میاره
-بدو بریم
اون لحظه کوک از پشت مچ دستم رو گرفت گف
÷هی...پس میخوای بیخیال بیرون بشی؟
-کوک...الان بنظرت بیرون مهمتره یا حاله رونا؟
دستم رو ول کرد و سریع دوییدم سمت اتاق رونا
ویو کوک
وای نه پس‌فردا با ته ازدواج می‌کنه و اونطوری دیگه اصلا نمیتونم از این عمارت بیرون ببرمش
÷وای...شتتت(عصبی)
بادیگارد:قربان چیزی شده؟
÷هیچی...ماشین رو برگردون پارکینگ
بادیگارد:چشم(تعظیم)
ویو ته
از پشت پنجره داشتم کوک رو می‌دیدم، حدس میزنم حتما براش یه اتفاقی افتاده اما به من نمیگه...نه اصلا امکان نداره اون همیشه همه چی رو باهام درمیون می‌ذاره
بادیگارد اومد تو و تعظیمی کرد
+میشنوم...
بادیگارد:ارباب یکی از خدمتکارا اومده و میخاد چیزی بهتون بگه
+بزار بیاد تو
خدمتکار:سلام ارباب(تعظیم)
+بگو
خدمتکار:ارباب راستش من صدای خانوم ات رو شنیدم که ثابت می‌کنه میخواست از موقعیت استفاده کنه تافرار کنه...
+مدرک داری؟
خدمتکار: بله ارباب تو گوشی صدا ضبط کردم
+گوشی رو بزار رو میز و خودت برو
خدمتکار:چشم(تعظیم و درحال رفتن)
+یه لحظه
خدمتکار:بله ارباب؟
+از حالا به بعد اخراجی
خدمتکار:چ..چی...ولی چرا ارباب؟...خطایی ازم سر زده؟...تروخدا ارباب هرکاری بگین میکنم..من که بهتون گزارش هم دادم...(گریه)(همه رو تند تند حرف زد)
+قوانین عمارت رو یادت رفته؟..چاپلوسی ممنوع
-چرا ارباب یادمه ولی...(گریه)
+فردی که به دوستش که هم همکارشه و هم الان خانم این خونست خیانت کنه...یه روزی قطعاً به منم خیانت می‌کنه و باید بگم که
چند قدم رفتم نزدیکتر بهش وگفتم
+من به خایمالی مثل تو نیازی ندارم...گمشو(جووون)
خدمتکار:ارباب التماستون میکنم منو ببخشین...من به اینکار نیاز دارم بهم رحم کنین...(گریه)(زانو زده)
+کسی که باید ازش معذرت بخوای من نیستم خانوممه
خدمتکار:چشم همین الان ازشون عذرخواهی میکنم
+پاشو بریم منم میخام بیام باهات
خدمتکار:چ..چش..چشم ارباب
خدمتکار جلو راه افتاد و من از پشتش و بادیگاردا هم پشت سر من بودن...رسیدیم به در اتاق ات...خدمتکار در رو باز کرد برام که دیدم ات داره لباس عوض می‌کنه خودم سریع در رو بستم و گفتم
+بجز خدمتکار بقیتون برید...(جدی و عصبی)
بادیگاردا:چشم
انگار دفعه اول ات متوجه اومدنم نشد...دوباره درو باز کردم و ایندفعه لباس پوشیده بود با عصبانیت رفتم سمتش و گفتم
+تو نباید وقتی لباس عوض می‌کنی دره اتاقتو قفل کنییی؟؟؟هااا؟(داد)
-چته چرا انقد عصبی ای حالااا..
+اگه بجای من یکی دیگه دیده بودت چییی(داد)
-وایسا بببینم...مگه تو دوباره منو دیدی؟؟
+آره...
-هینننن..یعنی ۲ بار لخت منو دیدی
+چه اشکالی داره زنمی دیگه...
-هنو که ازدواج نکردیم...تازشم ازدواجمون که..(کوک با دستش جلوی دهن ات رو گرفت)
دم گوشش آروم گفتم
+جلو دهنتو بگیر
-اوکی...ببهشید ..واسه چی با الما اومدی(منظورش خدمتکاره)
+ازش عذر خواهی کن
ویو ات
اصلا نمیدونستم قضیه چیه گیج شدم آخه برای چی عذر خواهی کنه اون که کاری نکرده..یهو جلوم زانو زد
-هوی خجالت نمی‌کشی انقد اذیتشون می‌کنی
+هومممم..(نیشخند)
خدمتکار:ببخشید خانم...من از صدای شما وقتی داشتین تلفنی حرف می‌زدین که می‌خواین فرار کنین ضبط گرفتم و به ارباب نشون دادم
-چییییی... واقعا الما؟؟؟
خدمتکار: ب...بله
+خیلی خب دیگه میتونی بری(خدمتکارو میگه)
خدمتکار:چشم(رفت و درم بست)
+حالا من باید خجالت بکشم یا تو؟
-خ...خب تو که فهمیدی میخواستم چیکار کنم...الان میخای باهام چیکار کنی...؟
+خودت چی فکر می‌کنی...
-من اصلا فکر نمیکنم
ته وقتی بهم نزدیک شد استرسم شدت گرفت
-هی...کاری نکن وگرنه جیغ میزنم
+جیغ بزن...
-جیغـ...(ته لباش رو گذاشت رو لبای ات و حرف ات قطع شد)
.....ادامه دارد......
دیدگاه ها (۳۰)

پارت ۱۲بله درست حدس زدم کوک بود که اومد داخل و گف÷چطوری؟..سر...

پارت ۱۱ویو تهفکرشم نمیکردم که ات انقد توی اون لباس جذاب و خو...

پارت ۳ویو جیمینداشتم به کارام رسیدگی میکردم که یهو بادیگاردا...

(ویو فردا صبح)(ویو کوک)ساعت شش صبح بود بلند شدم دیدم ته جفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط