Dark life
Dark life..
P2)
ویو تهیونگ:
؛ تو کافه نشسته بودم صندلی و میز بعدیم یه دختر نشسته بود.. انگاری حال نداشت تولدش بود شمع ۲۱ روی اسلایس کیکش بود تقریباً ۴ سال ازش بزرگتر بودم..موهای طلاییش چشای خرماییش و پوست سفیدش ..از حق نگذریم هرکسیو به خودش جذب میکرد نگاهی به پنجره بیرون انداختم هوا تاریک بود حدودا ساعت هشت شبه اسمون رنگ قرمزی به خودش گرفته بود نشانه اینکه قراره بارون بیاد قهومو سر کشیدم و به سمت در خروجی رفتم بدون اینکه بفهمم عزیز ترین داراییمو انداختم..
بیرون رفتم و به سمت ماشین پارک شدم رفتم که صدای شیرینی به گوشم میرسید..
برگشتم و همون دختر بود کنی از دویدن نفس نفس میزد که گف
+اقا خودکارتون
اون برام اورده بود ازش تشکر کردم و خواستم براش جبران کنم اون خودکار یادگار مادرمه اسم مادرم روی اونه..لیندا..قطرات آبی روی موهام نشست نم نم بارون بود..پس فکری به ذهنم رسید
؛خانم ، داره بارون میاد با ماشین اومدید؟
+نه راستش..پیاده اومدم
؛برای جبران لطفت ..بیا برسونمت
+ ها..چیز نه یعنی ممنون با اتوبوس میرم
دستشو گرفتم و با لبخند بهش نگاه کردم..گونه های سرخ..بامزه بود و گفتم
؛بیا بریم
اون سر تکون دادم و به سمت ماشینم هدایتش کردم
ویو ات::
اون به عنوان تشکر بهم گف که منو میرسونه خونه..خسته بودم پس قبول کردم منو به سمت ماشینش بود مدل بالا بود در برام باز کرد و سوار شدم ماشینو کرد و ازم ادرسو پرسید..
؛ادرس خونتون؟
+ اوه بله..خیابون هانسوک ..پلاک 23
؛ممنون..
ممنون رو خشک خالی جواب داد ..سکوت سنگینی تو راه فرا گرفته بود ..تحمل نداشتم پس سکوت رو شکستم
+ببخشید...اسمتون چیه؟
؛اوه.. اسمم..من تهیونگ هستم و شما؟
+ات..جانگ ات ..این اسمه منه
؛اسم قشنگیه
+ممنون..
منو جلوی خونمون پیاده کرد و گفت
؛از حضورت مرخص میشم ، شب خوش
نزاشت حرفی بزنم که سریع رفت..چرا اینجوریه..بیخیال ات فکرتو درگیرش نکن وارد خونه شدم مامانم با رفیقاش تو نشیمن نشسته بودن..
نماد ها:
مادر ات×
لنا•
سهیون°
×ات ، کجا بودی؟
+به تو ربطی نداره
°با مادرت درست صحبت کن
+به شما هم ربطی نداره
اینو گفتم و سوزشی روی گونم احساس کردم..مادرم بهم سیلی زده بود نگاهی عصبی انداختم و راهی اتاقم شدم..خسته بودم و یه دوش پنج مینی گرفتم و با همون حوله روی تخت رفتم و به روزم فکر کردم..تهیونگ..اسمش اشناس..کجا شنیدمش..اه بیخیال بگیرم بخوابم که فردا روز بزرگی در انتظارمه..
از نوشته های سانها...
P2)
ویو تهیونگ:
؛ تو کافه نشسته بودم صندلی و میز بعدیم یه دختر نشسته بود.. انگاری حال نداشت تولدش بود شمع ۲۱ روی اسلایس کیکش بود تقریباً ۴ سال ازش بزرگتر بودم..موهای طلاییش چشای خرماییش و پوست سفیدش ..از حق نگذریم هرکسیو به خودش جذب میکرد نگاهی به پنجره بیرون انداختم هوا تاریک بود حدودا ساعت هشت شبه اسمون رنگ قرمزی به خودش گرفته بود نشانه اینکه قراره بارون بیاد قهومو سر کشیدم و به سمت در خروجی رفتم بدون اینکه بفهمم عزیز ترین داراییمو انداختم..
بیرون رفتم و به سمت ماشین پارک شدم رفتم که صدای شیرینی به گوشم میرسید..
برگشتم و همون دختر بود کنی از دویدن نفس نفس میزد که گف
+اقا خودکارتون
اون برام اورده بود ازش تشکر کردم و خواستم براش جبران کنم اون خودکار یادگار مادرمه اسم مادرم روی اونه..لیندا..قطرات آبی روی موهام نشست نم نم بارون بود..پس فکری به ذهنم رسید
؛خانم ، داره بارون میاد با ماشین اومدید؟
+نه راستش..پیاده اومدم
؛برای جبران لطفت ..بیا برسونمت
+ ها..چیز نه یعنی ممنون با اتوبوس میرم
دستشو گرفتم و با لبخند بهش نگاه کردم..گونه های سرخ..بامزه بود و گفتم
؛بیا بریم
اون سر تکون دادم و به سمت ماشینم هدایتش کردم
ویو ات::
اون به عنوان تشکر بهم گف که منو میرسونه خونه..خسته بودم پس قبول کردم منو به سمت ماشینش بود مدل بالا بود در برام باز کرد و سوار شدم ماشینو کرد و ازم ادرسو پرسید..
؛ادرس خونتون؟
+ اوه بله..خیابون هانسوک ..پلاک 23
؛ممنون..
ممنون رو خشک خالی جواب داد ..سکوت سنگینی تو راه فرا گرفته بود ..تحمل نداشتم پس سکوت رو شکستم
+ببخشید...اسمتون چیه؟
؛اوه.. اسمم..من تهیونگ هستم و شما؟
+ات..جانگ ات ..این اسمه منه
؛اسم قشنگیه
+ممنون..
منو جلوی خونمون پیاده کرد و گفت
؛از حضورت مرخص میشم ، شب خوش
نزاشت حرفی بزنم که سریع رفت..چرا اینجوریه..بیخیال ات فکرتو درگیرش نکن وارد خونه شدم مامانم با رفیقاش تو نشیمن نشسته بودن..
نماد ها:
مادر ات×
لنا•
سهیون°
×ات ، کجا بودی؟
+به تو ربطی نداره
°با مادرت درست صحبت کن
+به شما هم ربطی نداره
اینو گفتم و سوزشی روی گونم احساس کردم..مادرم بهم سیلی زده بود نگاهی عصبی انداختم و راهی اتاقم شدم..خسته بودم و یه دوش پنج مینی گرفتم و با همون حوله روی تخت رفتم و به روزم فکر کردم..تهیونگ..اسمش اشناس..کجا شنیدمش..اه بیخیال بگیرم بخوابم که فردا روز بزرگی در انتظارمه..
از نوشته های سانها...
- ۱۸۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط