سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درسِ این زندگی از بهر ندانستن ماست

اینهمه درس بخوانیم و ندانیم که چه

خود رسیدیم به جان، نعشِ عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

آری این زهر هلاهل به تشخّص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

دور سر هلهله و هاله شاهینِ اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

کشتیی را که پیِ غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

قسمتِ خرس و شغال است خود این باغِ مویز

بی ثمر غوره چشمی بچلانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

گر رهایی ست برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لُجّه رهانیم که چه

ما که در خانه ایمانِ خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کُرسی بنشانیم که چه

قاتل مُرغ و خروسیم، یکیمان کمتر

این همه جان گرامی بستانیم که چه

مرگ یک بار ــ مَثَل دیدم ــ و شیون یک بار

این قدر پای تعلّل بکشانیم که چه

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه
دیدگاه ها (۱)

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمانهمه رفتند از این خانه ، خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط