هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶
#پارت_50
سر سفره نهار نشستم ..
_سکینه خانوم بی زحمت غذای پناه رو ببر بالا!
چشمی زیر لب گفت و بعد از چند دقیقهای با سینی رفت بالا ..
مشغول غذا خوردن شدم که سکینه هول زده چنگی به صورتش زد
+آقاا!! خدا مرگم بدهه..دختره غش کردهه..
هول زده بلند شدم پله هارو دوتا یکی بالا رفتم ..
وارد اتاق شدم نگاهم به پناه افتاد..
مظلومانه روی تخت افتاده بود رنگش پریده بود ..
لعنت به من! ترسونده بودمش ..
نگران فریاد زدم:
_زنگ بزن دکترر!
سکینه هول زده با دکتر خانوادگیمون تماس گرفت ..
+سلام آقای دکتر خسته نباشید
+خیلی ممنون،لطفا به عمارت آقا اهورا بیاید!
+نه آقا ..اضطراریه!
سریع خداحافظی کرد گوشیو قطع کرد ..
زیر لب غر زدم
_لعنت بهت اهورا!
بعد از گذشت بیست دقیقه دکتر رسید ..
با دیدن پناه ابرویی بالا انداخت
+چیشده آقا اهورا ؟
کلافه موهامو چنگ زدم
_نمیدونم چکش کن!
باشه ای گفت و نبضشو گرفت ..
+رنگ پریدگیش و لبای خشک شده اش نشونه اینه که ترسیده و استرس زیادی رو تحمل کرده!
و اینکه بدنش خیلی ضعیفه باید تقویت بشه..
سری تکون دادم
_هر چی نیاز داری بگو بخرم!
سری تکون داد ورقه ای گرفت چیزایی که میخواست رو نوشت ..
نگاهی به ورقه کردم که چند مدل قرص و سُرم بود!
#پارت_50
سر سفره نهار نشستم ..
_سکینه خانوم بی زحمت غذای پناه رو ببر بالا!
چشمی زیر لب گفت و بعد از چند دقیقهای با سینی رفت بالا ..
مشغول غذا خوردن شدم که سکینه هول زده چنگی به صورتش زد
+آقاا!! خدا مرگم بدهه..دختره غش کردهه..
هول زده بلند شدم پله هارو دوتا یکی بالا رفتم ..
وارد اتاق شدم نگاهم به پناه افتاد..
مظلومانه روی تخت افتاده بود رنگش پریده بود ..
لعنت به من! ترسونده بودمش ..
نگران فریاد زدم:
_زنگ بزن دکترر!
سکینه هول زده با دکتر خانوادگیمون تماس گرفت ..
+سلام آقای دکتر خسته نباشید
+خیلی ممنون،لطفا به عمارت آقا اهورا بیاید!
+نه آقا ..اضطراریه!
سریع خداحافظی کرد گوشیو قطع کرد ..
زیر لب غر زدم
_لعنت بهت اهورا!
بعد از گذشت بیست دقیقه دکتر رسید ..
با دیدن پناه ابرویی بالا انداخت
+چیشده آقا اهورا ؟
کلافه موهامو چنگ زدم
_نمیدونم چکش کن!
باشه ای گفت و نبضشو گرفت ..
+رنگ پریدگیش و لبای خشک شده اش نشونه اینه که ترسیده و استرس زیادی رو تحمل کرده!
و اینکه بدنش خیلی ضعیفه باید تقویت بشه..
سری تکون دادم
_هر چی نیاز داری بگو بخرم!
سری تکون داد ورقه ای گرفت چیزایی که میخواست رو نوشت ..
نگاهی به ورقه کردم که چند مدل قرص و سُرم بود!
- ۴۳۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط