امروز صبح که از خواب بیدار شدم حس بدی داشتم انگار یه اتفا
امروز صبح که از خواب بیدار شدم حس بدی داشتم انگار یه اتفاق بد قرار بود بیوفته....
دستامو شستم، صبحانه خوردم و رفتم سر کار
بعد اینکه رسیدم با بهترین دوست همکار، همکلاسی،.... مواجه شدم
آرزو دستی تکون داد و اسمم رو یعنی فاطمه صدا میزد منم دست تکون دادم
بعد منو به یه پسر قد بلند با چشمای عسلی و مو های بور معرفی کرد و گفت ایشون کامران هستن از این به بعد همکارمون هستن
منم لبخندی زدم ولی حس خوبی نداشتم
بعد باهم رفتیم داخل ساختمون
وقتی دقت کردم نگاه های کامران زیادی به من بود و لبخند های زیادی میزد
دیگه نتونستم طاقت بیارم به آرزو گفتم
_این کیه دیگه؟!
+منکه گفتم کامران دیگه عضو جدید تیممون
_اخه.... میدونی.. چیزه...
+دیگه آخه نداره اون پای کار خودشه
_مطمعنی؟!
سری تکون داد و بعد شروع کردیم به کار کردن
روزا ها به سرعت باد گذشتن و یه هفته از اومدن کامران به تیممون میگذشت
منم دیگه عادت کرده بودم
بعد اینکه رسیدم سرکار کامران رو دیدم که داره با بچه ها گپ میزنه منم رفتم و به جمعشون ملحق شدم
میگفت :
_فردا شب همتون رو میبینم
بعد وقتی داشت برمیگشت نگاهش به من افتاد گفت :
_فردا شب یه مهمونی دارم امیدوارم بیاین
+آها چقدر خوب ولی به چه مناسبت
_هیچی همینجوری
+اها باشه حتما
بعدش سریع رفتم پیش آرزو
آرزو سخت مشغول کار بود
گفتم:
+قضیه ی این مهمونی چیه؟!
_نمیدونم والا
+راستی نظرت چیه فردا شب بیای خونمون باهم آماده شیم؟!
_باشه حتما
+پس میبینمت
بعدش از هم جدا شدیم
......... فردا..........
زینگگگ زینگگگ
تا دیدم صدای در امد سریع رفتم در رو باز کردم
آرزو با عجله امد داخل دستش کلی پر بود
گفتم
+اینا چیه دیگه
_چند تا لباس و وسایل آرایش
+چه خبره دختر فقط دو ساعت مهمونیه
_میدونی چقدر آدم قراره بیان؟!
+نه والا
_شنیدم کامران یه کاخ بزرگ داره تازه دوس پسرم هم دعوت کردم
+پس بگو چرا اینجوری امدی
بعد باهم رفتیم موهامونو مرتب کردیم و یه میکاپ ساده کردیم
من یه لباس توری صورتی و اون یه لباس توری سفید پوشیده بود با اون لباس واقعا می درخشید
منم با پوست روشنی که دارم لباسم و میکاپم خیلی بهم میومد
ده دیقه راه بود تا کاخ کامران (ادامه داره...)
حمایت فراموش نشه ✨
https://wisgoon.com/khaterehhhhhhhhh/
ادامه ی داستان رو اگه میخوای بخونی بزن لینک بالا رو ، فالو فراموش نشه
دستامو شستم، صبحانه خوردم و رفتم سر کار
بعد اینکه رسیدم با بهترین دوست همکار، همکلاسی،.... مواجه شدم
آرزو دستی تکون داد و اسمم رو یعنی فاطمه صدا میزد منم دست تکون دادم
بعد منو به یه پسر قد بلند با چشمای عسلی و مو های بور معرفی کرد و گفت ایشون کامران هستن از این به بعد همکارمون هستن
منم لبخندی زدم ولی حس خوبی نداشتم
بعد باهم رفتیم داخل ساختمون
وقتی دقت کردم نگاه های کامران زیادی به من بود و لبخند های زیادی میزد
دیگه نتونستم طاقت بیارم به آرزو گفتم
_این کیه دیگه؟!
+منکه گفتم کامران دیگه عضو جدید تیممون
_اخه.... میدونی.. چیزه...
+دیگه آخه نداره اون پای کار خودشه
_مطمعنی؟!
سری تکون داد و بعد شروع کردیم به کار کردن
روزا ها به سرعت باد گذشتن و یه هفته از اومدن کامران به تیممون میگذشت
منم دیگه عادت کرده بودم
بعد اینکه رسیدم سرکار کامران رو دیدم که داره با بچه ها گپ میزنه منم رفتم و به جمعشون ملحق شدم
میگفت :
_فردا شب همتون رو میبینم
بعد وقتی داشت برمیگشت نگاهش به من افتاد گفت :
_فردا شب یه مهمونی دارم امیدوارم بیاین
+آها چقدر خوب ولی به چه مناسبت
_هیچی همینجوری
+اها باشه حتما
بعدش سریع رفتم پیش آرزو
آرزو سخت مشغول کار بود
گفتم:
+قضیه ی این مهمونی چیه؟!
_نمیدونم والا
+راستی نظرت چیه فردا شب بیای خونمون باهم آماده شیم؟!
_باشه حتما
+پس میبینمت
بعدش از هم جدا شدیم
......... فردا..........
زینگگگ زینگگگ
تا دیدم صدای در امد سریع رفتم در رو باز کردم
آرزو با عجله امد داخل دستش کلی پر بود
گفتم
+اینا چیه دیگه
_چند تا لباس و وسایل آرایش
+چه خبره دختر فقط دو ساعت مهمونیه
_میدونی چقدر آدم قراره بیان؟!
+نه والا
_شنیدم کامران یه کاخ بزرگ داره تازه دوس پسرم هم دعوت کردم
+پس بگو چرا اینجوری امدی
بعد باهم رفتیم موهامونو مرتب کردیم و یه میکاپ ساده کردیم
من یه لباس توری صورتی و اون یه لباس توری سفید پوشیده بود با اون لباس واقعا می درخشید
منم با پوست روشنی که دارم لباسم و میکاپم خیلی بهم میومد
ده دیقه راه بود تا کاخ کامران (ادامه داره...)
حمایت فراموش نشه ✨
https://wisgoon.com/khaterehhhhhhhhh/
ادامه ی داستان رو اگه میخوای بخونی بزن لینک بالا رو ، فالو فراموش نشه
- ۲۶۶
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط