تا سحر بر دفتر شعرم نگاه انداختم

تا سحر بر دفتر شعرم نگاه انداختم
بوسه بر نامت زدم اشک سیاه انداختم

من که می نوشم شراب چشم تو هر شب بگو
پس چرا من تاس دل را اشتباه انداختم ؟

من گرفتار کسی بودم که حالا نیستم
لحظه ای با این غزل خود را به چاه انداختم

عشق تو یعنی رهایی از همه هرچه که هست
انزوایی سوی قلبت شب به راه انداختم

من برای عشق تو هر کار کردم سنگدل
مهر با سجاده را بر قبله گاه انداختم
دیدگاه ها (۴)

عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...فاش گویم همه داروندارم ک...

من به فرمان دلم دلبر نوازی میکنمدلبرم شاید نداند عشق بازی می...

چہ قدر حس قشنگے است شاعرت باشمشریڪ خلوت شبهاے خاطرت باشم چہ ...

شعر وعشق:واژه واژه این غزل را غرق مهرت میکنمدین و دنیای منی ...

دیر است ،گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ...

✧═══════ یا فاطمة الزهرا سلام‌الله‌علیها ═══════✧اگر راهِ زم...

باید   برای   وصف   تو   تا  کی غزل نوشتوقتی   برای  از  تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط