دنیای کاغذیم را...

دنیای کاغذیم را...
سپردم دست قلم هایی که...
رقص روی سفیدی کاغذ را آموخته بودند...!!
دنیای خاکیم را..
سپردم دست پاهایی که...
دویدن روی آن  را خوب بلد بودند..!!
دنیای بیهودگی ام را..
سپردم دست خیال های باطلی که .. شب را به روز خوب میدانستند چطور باید رساند..!!
دنیای گناهکاریم را...
سپردم دست خدایی که...
بخشیدن را خوب می دانست..!!
و دنیای دلدادگیم را...
سپردم دست تو که...
که..؟؟
که میدانی باید چه کرد با آن..؟؟
که میدانی...
بی وفا باشی میمرد دنیای بیچاره من..؟؟
دنیای کوچکی بود ولی پر از خواستن...
پر از خواهش... پر از بودن...پر از انتظار و بیقراری...!!!!!!
دیدگاه ها (۴)

تو هر روز در من سبز میشوی در ارتکاب جرم بی گناهی ، متهم میشو...

هرگز با زنی که نومید گریه می کندنجنگصورتش را نمی بینی؟تمام ب...

چقدر با من دویده ای قطار لحظه های نیامده را؟ چقدر انتظار کشی...

دلم را در مردادی ترین روزهای سال جا گذاشته امدلم راکنارِ کبو...

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

پارت ۱۴نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها ...

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط