کفتار نگاه مضحکی به شیر کرد و گفت : سلطان...!

کفتار نگاه مضحکی به شیر کرد و گفت : سلطان...!

آهویت را ربودم ، آیا باز هم میگویی سلطانم؟؟؟


شیر لبخندی زد و گفت :


آهویی که با کفتارها بنشیند...!


داشتنش برای من و خاندان شیر ها ننگ است."
دیدگاه ها (۱)

پارت آخر

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین به سه نام علامت‌خورده نگاه کرد.«اون ...

رمان انفجار و امید

P : 21

داستان عاشقانه جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط