رفته‌رفته دل برای دیدنت پر می‌زند

رفته‌رفته دل برای دیدنت پر می‌زند
پای رفتن باشد او تا قاف هم سر می‌زند
می‌پرد همچون کبوتر تا تماشایت کند
چشم تو تیری به چشمان کبوتر می‌زند
هر چه تاخیری بر این دیدار ما رخ می‌دهد
قلب من می‌گیرد و بر سینه تندر می‌زند
تا ز دست چشم من غایب نمانی لحظه‌ای
چشم من وا مانده است و پلک کمتر می‌زند
گوش کن در کوچه می‌آید صدای پای او
آه، می‌دانم که می‌آید شبی، در می‌زند.
دیدگاه ها (۶۳)

زیرِ باران بوسه بازی هایمان یادش بخیر قصه یِ مهمان نوازی های...

رد شده از پوستین شب فشنگی خیره سرخورده بر پیشانی ام بخت پلنگ...

ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺷﻬﺮِ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﯿﺎ، ﻧﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ!ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﮕﺮم ﺭﻧﮓِ ﺳﯿﺎ...

خنده‌ای کرد که یعنی به تو دارم نظریای خدا! نیست مرا طاقت عشق...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

پارت ۱۳ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط