اغوش ابدی
اغوش ابدی
پارت سوم🐣✨
فلیکس با شنیدن حرف های ناتمام هیونجین، چشمانش کمی گشاد شد. نوک انگشتانش که روی شانه هیونجین بود، بی اختیار کمی سفت شد. او همیشه این مرد جدی ولی در باطن مهربان را دوست داشت، اما هرگز جرات ابراز احساساتش را پیدا نکرده بود. صدایش کمی لرزان بود: «هیونجین، من...»
درست در آن لحظه، صدای آرام اما پر ابهتی از پشت آنها شنیده شد: «حال هیسو چطوره؟»
دکتر کیم، پدر سونگمین، با کت و شلواری مرتب و کیف پزشکی قدیمی اش در ورودی ایستاده بود. چهره اش که ترکیبی از نگرانی و وقار بود، توجه همه را به خود جلب کرد. او مستقیم به سوی اتاق هیسو حرکت کرد.
وقتی دکتر کیم وارد اتاق شد، صحنه ای را دید که قلب پزشک پیر را به لرزه انداخت. پسرش، سونگمین، که همیشه به سردی و فاصله معروف بود، کنار تخت هیسو زانو زده بود و با دستمالی مرطوب، پیشانی عرق کرده دختر را با حرکاتی به غایت ملایم پاک می کرد. چهره سونگمین پر از تمرکزی بود که دکتر کیم هرگز در او ندیده بود.
دکتر کیم بدون معطلی به کنار تخت آمد. «سونگمین، گزارش وضعیت را بده.»
سونگمین حتی سرش را برنگرداند، چشم از هیسو برنداشت. «درد شدید اپی گاستر، حالت تهوع، عدم تحمل مایعات. احتمال فلیر اپ شدید گاستریت آتروفیک یا شاید هم اولسر پرفوره. نیاز به بررسی فوری داریم.»
دکتر کیم روی تخت نشست و با دستانی که با وجود کهولت سن هنوز ثبات داشت، معاینه شکم هیسو را آغاز کرد. وقتی دستش به ناحیه ای خاص رسید، هیسو از درد ناله ای کشید. چهره دکتر کیم نگران شد.
«باید بلافاصله به بیمارستان منتقلش کنیم. احتمال پرفوراسیون معده هست.» سپس به پسرش نگاه کرد. «سونگمین، آمبولانس را خبر کن.»
هانول که در سکوت شاهد صحنه بود، صورتش بی رنگ شد. او که در مقابل دشمنانش هرگز ترس به خود راه نمی داد، اکنون از ترس لرزید. «هر کاری که لازم هست بکنید. فقط دخترم را نجات بدید.»
در میان هیاهوی آماده شدن برای انتقال، هیونجین به طرف فلیکس چرخید و در حالی که دستش را محکم گرفت، با عجسه گفت: «فلیکس، قول بده اگر چیزی پیش اومد...»
فلیکس بدون اجازه حرفش را قطع کرد و برای اولین بار، با قاطعیتی که در صدایش موج می زد گفت: «هیچ "اگری" در کار نیست. هیسو قویه. و من هم اینجا هستم. همیشه.» و در حالی که دست هیونجین را در دستش گرفته بود، اضافه کرد: «و وقتی همه چی خوب شد، باید با هم حرف بزنیم. خیلی حرفا.»
هیسو که در میان درد و تاریکی احوالش، صداها را می شنید، با تلاش بسیار پلک هایش را باز کرد. در میان سایه های اتاق، پدرش را دید که مانند کوهی استوار اما پر از اندوه کنارش ایستاده، دکتر کیم پیر با چهره ای مصمم، سونگمین با چشمانی که برای اولین بار هیجانی جز تمرکز کلینیکال در آنها می دید، و هیونجین و فلیکس که دست در دست هم داشتند. لب هایش به آرامی جنبید و زمزمه کرد: «همه... اینجا هستید.»
و سپس در آغوش تاریکی درد فرو رفت، اما این بار با این فکر که تنها نیست. هرگز تنها نبوده است.
**چند هفته بعد...**
هیسو روی صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود، پتوی نرمی دور پاهایش پیچیده شده بود. صورتش هنوز رنگ پریده بود، اما دیگر اثری از درد در چهره اش نبود. معده اش هنوز ضعیف بود، اما تحت نظر منظم دکتر کیم و سونگمین، به آرامی در حال بهبودی بود.
صبحانه سبکی روی میز کوچک کنارش قرار داشت: فرنیی که آشپز مخصوص مطابق دستورالعایل سونگمین تهیه کرده بود. هیسو با اشتهای کمی آن را می خورد.
در آن سوی باغ، هیونجین و فلیکس روی نیمکتی نشسته بودند. فلیکس داشت با هیجان از خاطرات دوران کودکی خود در استرالیا تعریف می کرد و هیونجین با چشمانی پر از محبت و لبخندی که گوش تا گوشش رفته بود، به او نگاه می کرد. دیگر چیزی بین آنها مانع نبود.
سونگمین با کت پزشکی سفیدش وارد اتاق شد، تبلتش در دست. «حالت چطوره؟ درد نداري؟»
هیسو لبخند زد. «نه، خوبم. ممنونم دکتر سونگمین.»
سونگمین روی صندلی مقابلش نشست و با جدیت همیشگی ولی این بار با نرمی بیشتری گفت: «گزارش آزمایشات جدید رو برات بیارم؟ یا ترجیح میدی اول صبحات رو تموم کنی؟»
هانول از درگاه در وارد شد، یک فنجان چای گیاهی در دست. او آن را پیش هیسو گرفت. «دکتر کیم گفت این برای معده ات خوبه.» و سپس به سونگمین نگاه کرد و با احترام بسیار گفت: «دکتر سونگمین، ممنونم.»
همه چیز آرام بود. نه درد شدیدی در کار بود، نه اضطراب ناگهانی. فقط یک روز عادی، با تمام ارزش بی نظیرش. هیسو به بیرون نگاه کرد، به برگ هایی که آرام می رقصیدند، و سپس به افرادی که دور و برش بودند. این زندگی او بود، با تمام سختی ها و زیبایی هایش، و او برای هر لحظه اش سپاسگزار بود
پارت سوم🐣✨
فلیکس با شنیدن حرف های ناتمام هیونجین، چشمانش کمی گشاد شد. نوک انگشتانش که روی شانه هیونجین بود، بی اختیار کمی سفت شد. او همیشه این مرد جدی ولی در باطن مهربان را دوست داشت، اما هرگز جرات ابراز احساساتش را پیدا نکرده بود. صدایش کمی لرزان بود: «هیونجین، من...»
درست در آن لحظه، صدای آرام اما پر ابهتی از پشت آنها شنیده شد: «حال هیسو چطوره؟»
دکتر کیم، پدر سونگمین، با کت و شلواری مرتب و کیف پزشکی قدیمی اش در ورودی ایستاده بود. چهره اش که ترکیبی از نگرانی و وقار بود، توجه همه را به خود جلب کرد. او مستقیم به سوی اتاق هیسو حرکت کرد.
وقتی دکتر کیم وارد اتاق شد، صحنه ای را دید که قلب پزشک پیر را به لرزه انداخت. پسرش، سونگمین، که همیشه به سردی و فاصله معروف بود، کنار تخت هیسو زانو زده بود و با دستمالی مرطوب، پیشانی عرق کرده دختر را با حرکاتی به غایت ملایم پاک می کرد. چهره سونگمین پر از تمرکزی بود که دکتر کیم هرگز در او ندیده بود.
دکتر کیم بدون معطلی به کنار تخت آمد. «سونگمین، گزارش وضعیت را بده.»
سونگمین حتی سرش را برنگرداند، چشم از هیسو برنداشت. «درد شدید اپی گاستر، حالت تهوع، عدم تحمل مایعات. احتمال فلیر اپ شدید گاستریت آتروفیک یا شاید هم اولسر پرفوره. نیاز به بررسی فوری داریم.»
دکتر کیم روی تخت نشست و با دستانی که با وجود کهولت سن هنوز ثبات داشت، معاینه شکم هیسو را آغاز کرد. وقتی دستش به ناحیه ای خاص رسید، هیسو از درد ناله ای کشید. چهره دکتر کیم نگران شد.
«باید بلافاصله به بیمارستان منتقلش کنیم. احتمال پرفوراسیون معده هست.» سپس به پسرش نگاه کرد. «سونگمین، آمبولانس را خبر کن.»
هانول که در سکوت شاهد صحنه بود، صورتش بی رنگ شد. او که در مقابل دشمنانش هرگز ترس به خود راه نمی داد، اکنون از ترس لرزید. «هر کاری که لازم هست بکنید. فقط دخترم را نجات بدید.»
در میان هیاهوی آماده شدن برای انتقال، هیونجین به طرف فلیکس چرخید و در حالی که دستش را محکم گرفت، با عجسه گفت: «فلیکس، قول بده اگر چیزی پیش اومد...»
فلیکس بدون اجازه حرفش را قطع کرد و برای اولین بار، با قاطعیتی که در صدایش موج می زد گفت: «هیچ "اگری" در کار نیست. هیسو قویه. و من هم اینجا هستم. همیشه.» و در حالی که دست هیونجین را در دستش گرفته بود، اضافه کرد: «و وقتی همه چی خوب شد، باید با هم حرف بزنیم. خیلی حرفا.»
هیسو که در میان درد و تاریکی احوالش، صداها را می شنید، با تلاش بسیار پلک هایش را باز کرد. در میان سایه های اتاق، پدرش را دید که مانند کوهی استوار اما پر از اندوه کنارش ایستاده، دکتر کیم پیر با چهره ای مصمم، سونگمین با چشمانی که برای اولین بار هیجانی جز تمرکز کلینیکال در آنها می دید، و هیونجین و فلیکس که دست در دست هم داشتند. لب هایش به آرامی جنبید و زمزمه کرد: «همه... اینجا هستید.»
و سپس در آغوش تاریکی درد فرو رفت، اما این بار با این فکر که تنها نیست. هرگز تنها نبوده است.
**چند هفته بعد...**
هیسو روی صندلی راحتی کنار پنجره نشسته بود، پتوی نرمی دور پاهایش پیچیده شده بود. صورتش هنوز رنگ پریده بود، اما دیگر اثری از درد در چهره اش نبود. معده اش هنوز ضعیف بود، اما تحت نظر منظم دکتر کیم و سونگمین، به آرامی در حال بهبودی بود.
صبحانه سبکی روی میز کوچک کنارش قرار داشت: فرنیی که آشپز مخصوص مطابق دستورالعایل سونگمین تهیه کرده بود. هیسو با اشتهای کمی آن را می خورد.
در آن سوی باغ، هیونجین و فلیکس روی نیمکتی نشسته بودند. فلیکس داشت با هیجان از خاطرات دوران کودکی خود در استرالیا تعریف می کرد و هیونجین با چشمانی پر از محبت و لبخندی که گوش تا گوشش رفته بود، به او نگاه می کرد. دیگر چیزی بین آنها مانع نبود.
سونگمین با کت پزشکی سفیدش وارد اتاق شد، تبلتش در دست. «حالت چطوره؟ درد نداري؟»
هیسو لبخند زد. «نه، خوبم. ممنونم دکتر سونگمین.»
سونگمین روی صندلی مقابلش نشست و با جدیت همیشگی ولی این بار با نرمی بیشتری گفت: «گزارش آزمایشات جدید رو برات بیارم؟ یا ترجیح میدی اول صبحات رو تموم کنی؟»
هانول از درگاه در وارد شد، یک فنجان چای گیاهی در دست. او آن را پیش هیسو گرفت. «دکتر کیم گفت این برای معده ات خوبه.» و سپس به سونگمین نگاه کرد و با احترام بسیار گفت: «دکتر سونگمین، ممنونم.»
همه چیز آرام بود. نه درد شدیدی در کار بود، نه اضطراب ناگهانی. فقط یک روز عادی، با تمام ارزش بی نظیرش. هیسو به بیرون نگاه کرد، به برگ هایی که آرام می رقصیدند، و سپس به افرادی که دور و برش بودند. این زندگی او بود، با تمام سختی ها و زیبایی هایش، و او برای هر لحظه اش سپاسگزار بود
- ۳.۷k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط