غروب خورشید در ججو، آسمان را به رنگی شبیه به آب‌نبات‌های

غروب خورشید در ججو، آسمان را به رنگی شبیه به آب‌نبات‌های توت‌فرنگی درآورده بود، اما در فضای ویلا، رنگ‌ها داشتند به سمتِ قرمزِ خونین و سیاه تغییر پیدا می‌کردند!

بعد از آن ضیافتِ ماهیِ گریل شده که اعضا با اشتهایِ تمام (و البته جین که مدام از کیفیتِ پخت ماهی انتقاد می‌کرد) خورده بودند، همه در سالنِ بزرگِ ویلا ولو شده بودند. جیمین و جین با کنسولِ بازی‌شان چنان درگیر بودند که انگار فینالِ جام‌جهانی است؛ صدایِ خنده‌هایِ بلندشان با صدایِ شلیک‌هایِ بازی در هم آمیخته بود.

لارا، در حالی که سعی می‌کرد وانمود کند که اصلاً متوجه‌ی نگاه‌هایِ لیزریِ جونگ‌کوک از روی کاناپه‌یِ مقابل نیست، کنار بکهیون نشست. بکهیون با آن لبخندِ خاص و آرامش‌بخش‌اش، گوشی‌اش را کنار گذاشت و زمزمه کرد: «اینجا یک مسیرِ ساحلیِ مخفی هست که وقتِ غروب منظره‌اش دیوونه‌کننده‌ست. می‌خوای نشونت بدم؟»

لارا با ذوقی که تا حدی هم برایِ لج کردن با جونگ‌کوک بود، گفت: «واقعاً؟ حتماً! عاشقِ جاهایِ دنج‌ام.» بعد رو کرد به جیمین که داشت با جین سرِ یک باختِ احمقانه می‌خندید: «جیمین اوپا! میشه با بکهیون برم اون مسیرِ ساحلی رو ببینم؟ زود برمی‌گردم.»

همان لحظه، موبایلِ لارا روی میزِ عسلی لرزید. پیامِ جونگ‌کوک بود: **«فقط یک قدم از این ویلا دور شو تا ببینی با اون پاهایِ قشنگت چی کار می‌کنم. بشین سرِ جات.»**


جونگ‌کوک که انگار از قبل منتظرِ این لحظه بود، با صدایی که به طرزِ خطرناکی آرام اما بُرنده بود، میانِ خنده‌هایِ جین و جیمین پرید: «جیمین! تو چطور اجازه میدی با کسی که هنوز اون‌قدرها نمیشناسی بره بیرون؟ اونم تو تاریکی؟»

جیمین، بدون اینکه چشم از صفحه‌یِ تلویزیون بردارد، یک «فِیس‌پالم» (کف دست روی صورت زدن) کرد و گفت: «ای بابا کوکی! چی می‌گی؟ بکهیون غریبه نیست، رفیق‌مونه! تازه، ججو که سئول نیست، اینجا همه چی امن و امانه. لارا هم دلش می‌خواد یکم هوا بخوره، سخت نگیر دیگه!»

جونگ‌کوک از جایش بلند شد. سایه‌یِ تنومندش رویِ دیوارِ سالن افتاد و فضایِ اتاق ناگهان سنگین شد. لنا که گوشه‌یِ دیگر کاناپه نشسته بود، با نگرانی به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد. جونگ‌کوک، در حالی که چشمانش فقط و فقط رویِ لارا قفل شده بود، با صدایی که از پسِ دندان‌هایِ کلید شده بیرون می‌آمد، گفت: «من میگم غریبه‌ست، یعنی غریبه‌ست. لارا، همین الان برو طبقه بالا و همون‌جا بمون.»

لارا که حالا حس می‌کرد این یک ماراتنِ قدرت است، با آرامشی که خودش را هم متعجب کرد، ایستاد. نگاهی مستقیم و نافذ به جونگ‌کوک انداخت، طوری که انگار نه مافیایی در کار است و نه تهدیدی. با لبخندی که ذره‌ای در آن ترس نبود، گفت: «خیلی ممنون از نگرانیِ بیج‌ات، جونگ‌کوک-شی. »

و رو به بکهیون کرد: «میرم یه لباسِ گرم‌تر بپوشم و بیام. پنج دقیقه دیگه آماده‌ام!»

جونگ‌کوک در حالی که دستش را چنان مشت کرده بود که بندِ انگشتانش سفید شده بود، تماشایش کرد که با قدم‌هایی آهسته و پیروزمندانه به سمتِ پله‌ها رفت. بکهیون فقط پوزخندِ محوی زد و به جونگ‌کوک نگاه کرد؛ نگاهی که دقیقاً مثلِ این بود که بگوید: *«بازی تازه شروع شده، رفیق.»*


Bts #BTS_ARMY_JIN_SUGA_J_HOPE_RM_JIMIN_V_JUNGKOOK
#فیک جونگکوک #سناریو بی تی اس #سناریو جونگکوک
#jungkook
#jungkook🐰****************
دیدگاه ها (۰)

وقتی ماشین‌ها کنار ساحلِ صخره‌ای و رویاییِ ججو متوقف شدند، ن...

سفر در جاده‌هایِ پیچ‌درپیچِ ججو ادامه داشت. در ماشینِ جلویی،...

**partبعد از اینکه همه وارد سالنِ اصلیِ ویلا شدند، فضای سنگی...

pصبحِ روز بعد، خورشیدِ جزیره ججو با بی‌رحمیِ تمام از پنجره‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط