ته یانگ تا حدی تیز دوید سمت راه رو پایینی خبیث لبخند زد س
ته یانگ تا حدی تیز دوید سمت راه رو پایینی خبیث لبخند زد سپس از پله ها پایین رفت درست بود پیدا کردن آن چیزی که اسمش عجیب بود سخت بود ولی ته یانگ از کارش برمیاد،
در نهایت نفس هایش سنگین بود و آخرین پله ها را هم طی کرد ولی کشید سپس با خستگی دامن بافت آبی را بالا زد سپس با گریه الکی غر زد : یااااا خیس عرق شدم- سرش را بلند کرد و دامنش را رها - به امتحانش میخوره دخترک شلوار پوش سمت در رفت سپس وارد آن محیط آبی شد .. به حدی که دهانش نیمی از باز بود زل چشم هایش تار شدند استخر بیشتر از ذهن خودش هم بزرگ بود کله ریز آن عمارت بزرگ آب وجود داشت .. این غیره ممکن بود .. ته یانگ از پله های نه چندان زیاد پایین رفت و دستش را روی لبه میله های استخر گذاشت : وای امپراطور وزیر جونگکوک شما دیوانه هستین این دیگه چیه .. شوکه لبه استخر ایستاد سپس روی دو پاش نشست سر چرخی شیشه را باز کرد سپس دو برگ خشک گل رز را به دستش گرفت نفس عمیقی کشید در همین حین جونگکوک بود که برای شنا وارد اتاق آبی شد قامت او را ته یانگ نفهمید و همچنین با ذوق مشغول گذاشت گل در آب بود جونگکوک کیفش را رویش شانه اش انداخت صدای ضعیفی از دختر بالا آمد : گل ها .. میشه بهم بگین ... اون خاطرات کی بود که باعث ریختن ذهنم شد.. شاید همین زن در همچین موقعیتی گیر افتاده بود، این بدن واقعا سختی کشیده ؟.... برگ قرمز دیگری را در استخر رها نمود بازم نفس عمیقی کشید : انگار برادر جونگکوک خیلی این زن رو اذیت کرده.. مرد اخمو حالا متوجه لحن دختر بود و هر بار خطاب به این زن منظورش خودش بود .. گام اولی برداشت ولی با شنیدن اسم برادرش ایستاد و به گوشاش بیشتر فشار داد که فالگوشی ایستاده باشد ..
ته یانگ : اون شب هم میخواست منو اذیت کنه وقتی داد زدم رهام کرد ولی به چه کسی بگویم که نمیتونم برم قصر جونگکوک.. برام سخته درسته ته یانگ قدیم با این موضوع درگیری نداشت ولی .. من حتی از لمس شدند توسط یک زن هم بدم میاد چه برسه به یک مرد آن هم برادر شوهرم ...
ناگهانی صدای گوشی جونگکوک باعث شد ته یانگ از جاش به پره و با جیغی بلند شد سپس شیشه گل خشک در آن یکی پس از دیگری رها شدند
جونگکوک لعنتی به گوشیش فرداست سپس تند تماس را قطع کرد نفس عمیقی کشید، باوقار بود خودش را حفظ کرد، سپس با کمال پروی و مغروری سمت ته سانگ هجوم برد و خودش را چنان به موش مردگی زد
ته یانگ با اخم به شیشه ای در آب نگاه کرد و عصبی داد زد: هیییی .. عوضی ببین چیکار کردی،
جونگکوک با اخم روی پیشانی و ذهن همچون پر از سوال زل زده بود به ته یانگ .. راجبه چی داشت حرف میزد .. موضوع چی بود نکنه داشت سریال جادویی نگاه میکرد .. افکارش را پس زد سپس جدی گفت : خب گل کاشتم برات
ته یانگ تند نشست سپس کمی سمت آب ها خم شد و با حرص و گریه الکی تند گفت : نه نه خیس نشین ترو خداااا.... جونگکوک ابرو بالا زد: خب برو توش و جمع شون کن .. دختر عصبی آتش زد به چهره جونگکوک و تند بلند شد : معلوم هست چی داری میگی من که شما بلند نیستم ..
جونگکوک این بار از ته گلو خندید کیفش را روی زمین انداخت و با موهای آشفته زل زد به ته یانگ .. دخترک حق به جانب گفت : چیه ..
جونگکوک: تو رشت تحصیلاتت میدونی چیه شنا .. دختر جون شنا... با دو انگشت اش ضربه آرامی به سر ته یانگ زد .. که باعث بیشتر عصبانیت دخترک شد مثل گوله آتشین داد زد : دستتو بهم نزن ..
جونگکوک دست تو جیب کرد و لبخند دندان نمایی زد : عصبانی میشی.. آره وقتی بهت دست بزنم ..؟..
ته یانگ عصبی پلک زد و با فوت کردن چطری های روی صورتش تند گفت: من از آب میترسم اینم گناه بیرحم.. نگاه جونگکوک سرد شد و موهایش بیشتر در چشم هایش ریخته شدند بیرحم کلمه خوبی نبود برای جونگکوک با چهره عصبی لحن خش دار گفت : بیرحم؟.. اصلا میفهمی می به کس میگه بی رحم ..
در نهایت نفس هایش سنگین بود و آخرین پله ها را هم طی کرد ولی کشید سپس با خستگی دامن بافت آبی را بالا زد سپس با گریه الکی غر زد : یااااا خیس عرق شدم- سرش را بلند کرد و دامنش را رها - به امتحانش میخوره دخترک شلوار پوش سمت در رفت سپس وارد آن محیط آبی شد .. به حدی که دهانش نیمی از باز بود زل چشم هایش تار شدند استخر بیشتر از ذهن خودش هم بزرگ بود کله ریز آن عمارت بزرگ آب وجود داشت .. این غیره ممکن بود .. ته یانگ از پله های نه چندان زیاد پایین رفت و دستش را روی لبه میله های استخر گذاشت : وای امپراطور وزیر جونگکوک شما دیوانه هستین این دیگه چیه .. شوکه لبه استخر ایستاد سپس روی دو پاش نشست سر چرخی شیشه را باز کرد سپس دو برگ خشک گل رز را به دستش گرفت نفس عمیقی کشید در همین حین جونگکوک بود که برای شنا وارد اتاق آبی شد قامت او را ته یانگ نفهمید و همچنین با ذوق مشغول گذاشت گل در آب بود جونگکوک کیفش را رویش شانه اش انداخت صدای ضعیفی از دختر بالا آمد : گل ها .. میشه بهم بگین ... اون خاطرات کی بود که باعث ریختن ذهنم شد.. شاید همین زن در همچین موقعیتی گیر افتاده بود، این بدن واقعا سختی کشیده ؟.... برگ قرمز دیگری را در استخر رها نمود بازم نفس عمیقی کشید : انگار برادر جونگکوک خیلی این زن رو اذیت کرده.. مرد اخمو حالا متوجه لحن دختر بود و هر بار خطاب به این زن منظورش خودش بود .. گام اولی برداشت ولی با شنیدن اسم برادرش ایستاد و به گوشاش بیشتر فشار داد که فالگوشی ایستاده باشد ..
ته یانگ : اون شب هم میخواست منو اذیت کنه وقتی داد زدم رهام کرد ولی به چه کسی بگویم که نمیتونم برم قصر جونگکوک.. برام سخته درسته ته یانگ قدیم با این موضوع درگیری نداشت ولی .. من حتی از لمس شدند توسط یک زن هم بدم میاد چه برسه به یک مرد آن هم برادر شوهرم ...
ناگهانی صدای گوشی جونگکوک باعث شد ته یانگ از جاش به پره و با جیغی بلند شد سپس شیشه گل خشک در آن یکی پس از دیگری رها شدند
جونگکوک لعنتی به گوشیش فرداست سپس تند تماس را قطع کرد نفس عمیقی کشید، باوقار بود خودش را حفظ کرد، سپس با کمال پروی و مغروری سمت ته سانگ هجوم برد و خودش را چنان به موش مردگی زد
ته یانگ با اخم به شیشه ای در آب نگاه کرد و عصبی داد زد: هیییی .. عوضی ببین چیکار کردی،
جونگکوک با اخم روی پیشانی و ذهن همچون پر از سوال زل زده بود به ته یانگ .. راجبه چی داشت حرف میزد .. موضوع چی بود نکنه داشت سریال جادویی نگاه میکرد .. افکارش را پس زد سپس جدی گفت : خب گل کاشتم برات
ته یانگ تند نشست سپس کمی سمت آب ها خم شد و با حرص و گریه الکی تند گفت : نه نه خیس نشین ترو خداااا.... جونگکوک ابرو بالا زد: خب برو توش و جمع شون کن .. دختر عصبی آتش زد به چهره جونگکوک و تند بلند شد : معلوم هست چی داری میگی من که شما بلند نیستم ..
جونگکوک این بار از ته گلو خندید کیفش را روی زمین انداخت و با موهای آشفته زل زد به ته یانگ .. دخترک حق به جانب گفت : چیه ..
جونگکوک: تو رشت تحصیلاتت میدونی چیه شنا .. دختر جون شنا... با دو انگشت اش ضربه آرامی به سر ته یانگ زد .. که باعث بیشتر عصبانیت دخترک شد مثل گوله آتشین داد زد : دستتو بهم نزن ..
جونگکوک دست تو جیب کرد و لبخند دندان نمایی زد : عصبانی میشی.. آره وقتی بهت دست بزنم ..؟..
ته یانگ عصبی پلک زد و با فوت کردن چطری های روی صورتش تند گفت: من از آب میترسم اینم گناه بیرحم.. نگاه جونگکوک سرد شد و موهایش بیشتر در چشم هایش ریخته شدند بیرحم کلمه خوبی نبود برای جونگکوک با چهره عصبی لحن خش دار گفت : بیرحم؟.. اصلا میفهمی می به کس میگه بی رحم ..
- ۵۳۵
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط