نور خورشید از لای درزها خزید و روی صورت لوسیا پهن شد انگار کسی ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نور خورشید از لای درزها خزید و روی صورت لوسیا پهن شد؛ انگار کسی خیلی آرام پتو را کنار زده باشد.
پلکهایش با اخم ریز تیک زد و پیش از آنکه چشمهایش کامل باز شود، ملافه را محکمتر دور خودش پیچید.
باز خوبه امروز تعطیلی بود… مدرسه نبود.
که با همین فکر، بالشت را در آغوش گرفت.
و چشمهایش سنگین شد… و خواب رفت
.
.
.
نزدیک عصر، لوسیا با صدای دور تلویزیون و نور کمرنگِ روز که آرام آرام مینشست، به دنیای خودش برگشت.
روی مبل نشسته بود و فیلم را بیآنکه واقعاً دقیق نگاه کند، رها در ذهنش میگذشت.
همین که صدای کمدی فیلم بالا رفت، ناگهان گوشیش زنگ خورد.
دستش را دراز کرد و از کنار خودش برداشت.
روی صفحه اسم «آنا» نمایان شد.
انگشتش را کشید و تماس را وصل کرد:
_ چیه آنا؟
آنا از پشت خط با هیجان گفت:
_ لوسیا، قراره بریم به یه کلابِ خیلی خوب... شنیدم کلی طرفدار داره!
لوسیا یک تای ابرویش را بالا انداخت و بیحوصله خندید:
_ آنا… ما تو کلاب چیکار داریم؟
اما آنا حرفش را برید. با حرص، مثل کسی که وقت کم میآورد:
_ ساکت شو! حاضر شو بیا.
من و دخترا جلوتر میریم. آدرس رو الان میفرستم.
لوسیا دهانش را باز کرد که اعتراض کند، اما همان لحظه عقب رفت؛ انگار صدای آنا اجازه نمیداد
لوسیا: اما…
آنا: اما و اگر نداریم! زود باش!
لوسیا پوفی کشید، بعد با تسلیمِ اجباری، کوتاه گفت:
_ باشه… باشه. آدرس رو بفرست.
آنا رضایتمند شد و سریع گفت:
_ باشه! پس میبینمت.
و تماس قطع شد.
.
.
لوسیا چند ثانیه گوشی را نگاه کرد.
پیام آدرس درست همانجا روی صفحه افتاد؛ با ساعت، با نام خیابان، و یک ایموجی پرهیجان از آنا.
او از جا بلند شد، لباس خانه را کنار گذاشت، موهایش را کمی فر کرد، آرایشی ملایم کرد، در آخر رژ قرمز رنگی روی لباش کشید.
بعد چرخید، و با برداشتن کلید خونه، از خانه خارج شد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نور خورشید از لای درزها خزید و روی صورت لوسیا پهن شد؛ انگار کسی خیلی آرام پتو را کنار زده باشد.
پلکهایش با اخم ریز تیک زد و پیش از آنکه چشمهایش کامل باز شود، ملافه را محکمتر دور خودش پیچید.
باز خوبه امروز تعطیلی بود… مدرسه نبود.
که با همین فکر، بالشت را در آغوش گرفت.
و چشمهایش سنگین شد… و خواب رفت
.
.
.
نزدیک عصر، لوسیا با صدای دور تلویزیون و نور کمرنگِ روز که آرام آرام مینشست، به دنیای خودش برگشت.
روی مبل نشسته بود و فیلم را بیآنکه واقعاً دقیق نگاه کند، رها در ذهنش میگذشت.
همین که صدای کمدی فیلم بالا رفت، ناگهان گوشیش زنگ خورد.
دستش را دراز کرد و از کنار خودش برداشت.
روی صفحه اسم «آنا» نمایان شد.
انگشتش را کشید و تماس را وصل کرد:
_ چیه آنا؟
آنا از پشت خط با هیجان گفت:
_ لوسیا، قراره بریم به یه کلابِ خیلی خوب... شنیدم کلی طرفدار داره!
لوسیا یک تای ابرویش را بالا انداخت و بیحوصله خندید:
_ آنا… ما تو کلاب چیکار داریم؟
اما آنا حرفش را برید. با حرص، مثل کسی که وقت کم میآورد:
_ ساکت شو! حاضر شو بیا.
من و دخترا جلوتر میریم. آدرس رو الان میفرستم.
لوسیا دهانش را باز کرد که اعتراض کند، اما همان لحظه عقب رفت؛ انگار صدای آنا اجازه نمیداد
لوسیا: اما…
آنا: اما و اگر نداریم! زود باش!
لوسیا پوفی کشید، بعد با تسلیمِ اجباری، کوتاه گفت:
_ باشه… باشه. آدرس رو بفرست.
آنا رضایتمند شد و سریع گفت:
_ باشه! پس میبینمت.
و تماس قطع شد.
.
.
لوسیا چند ثانیه گوشی را نگاه کرد.
پیام آدرس درست همانجا روی صفحه افتاد؛ با ساعت، با نام خیابان، و یک ایموجی پرهیجان از آنا.
او از جا بلند شد، لباس خانه را کنار گذاشت، موهایش را کمی فر کرد، آرایشی ملایم کرد، در آخر رژ قرمز رنگی روی لباش کشید.
بعد چرخید، و با برداشتن کلید خونه، از خانه خارج شد.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
- ۹.۵k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط