شاید سال ها بعد

شاید سال ها بعد
درست زمانی که‌ برای خودت مادر شده‌ای و موهای دختر کوچکت را میبافی،
میان قربان صدقه رفتن های مادرانه ات،لحظه‌ای مرا به یاد بیاوری.
برای لحظه‌ای چشم هایت را ببندی و
به سال ها قبل برگردی.
به یاده مسیر مدرسه تا خانه،
که هرچند کوتاه اما عاشقانه ترین روز های عمرمان بود.به یاده تمام خاطرات شیرین و خوبمان در آن دوران بیفتی،و درست لحظه ای که بغض گلویت را آزار میدهد و قطره اشکی از چشمانت سرازیر میشود،
با صدای کودکانه دختر مو طلایی ات
،به خود بیایی و دریابی که سال ها از آن روز ها میگذرد...
و من در آن زمان،در دفتره کارم
خیره به عکسی قدیمی که تنها
یادگار توست نشسته ام...
دیدگاه ها (۲)

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

رقیب کوچولوی جیمین... صبح روز بعد...جیمین روی مبل نشسته بود ...

پیوند خون و اختیارپارت ۳ | دشمنی در سایه‌هاصدای شکستن شیشه، ...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

🖤 پارت ۱۷ | حقیقتی که نباید می‌فهمیدمصدای قدم‌ها در ساختمان ...

•~تک پارتی جونگکوک~•یک روز با جونگکوک چطور میگذره؟( به عنوان...

پارت نوزدهم ( آخر) یک ماه بعدات. ای دلم تیر می‌کشه کوک. میخو...

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط