شاید سال ها بعد
شاید سال ها بعد
درست زمانی که برای خودت مادر شدهای و موهای دختر کوچکت را میبافی،
میان قربان صدقه رفتن های مادرانه ات،لحظهای مرا به یاد بیاوری.
برای لحظهای چشم هایت را ببندی و
به سال ها قبل برگردی.
به یاده مسیر مدرسه تا خانه،
که هرچند کوتاه اما عاشقانه ترین روز های عمرمان بود.به یاده تمام خاطرات شیرین و خوبمان در آن دوران بیفتی،و درست لحظه ای که بغض گلویت را آزار میدهد و قطره اشکی از چشمانت سرازیر میشود،
با صدای کودکانه دختر مو طلایی ات
،به خود بیایی و دریابی که سال ها از آن روز ها میگذرد...
و من در آن زمان،در دفتره کارم
خیره به عکسی قدیمی که تنها
یادگار توست نشسته ام...
درست زمانی که برای خودت مادر شدهای و موهای دختر کوچکت را میبافی،
میان قربان صدقه رفتن های مادرانه ات،لحظهای مرا به یاد بیاوری.
برای لحظهای چشم هایت را ببندی و
به سال ها قبل برگردی.
به یاده مسیر مدرسه تا خانه،
که هرچند کوتاه اما عاشقانه ترین روز های عمرمان بود.به یاده تمام خاطرات شیرین و خوبمان در آن دوران بیفتی،و درست لحظه ای که بغض گلویت را آزار میدهد و قطره اشکی از چشمانت سرازیر میشود،
با صدای کودکانه دختر مو طلایی ات
،به خود بیایی و دریابی که سال ها از آن روز ها میگذرد...
و من در آن زمان،در دفتره کارم
خیره به عکسی قدیمی که تنها
یادگار توست نشسته ام...
- ۵۴۱
- ۰۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط