The originals

The originals
Part 5
جونگ کوک:*بهم برخورد با اینکه برام مهم نبود* اهممم..باید راجب مایکل بحث کنیم
جیمین: میتونیم به اینجا دعوتش کنیم
جونگ کوک: نوپ..من نمیتونم جایی که بچم هست ریسک کنم
یونگی: مهمونی؟!
کلاوس: اومم؟!.. بنظرم یک تیکه از برنامه باشع خوب میشه حضور داره دشمنم رو راه بدم و ریسک کنم
ته: آمم اون پسر خونده ات دیگه مگه نباید باهات راه بیاد
کوک: وقتی از شهر خارج میشدیم شهر رث به اون سپردم ولی اون داره زیاده روی میکنه و کنترلی رو خون اشاما نداره..و فقط به گرگینه ها و انسان ها گیر داده..هر شب یک مهمونی تو یکی بار ها میگیره تا خون اشام ها تغذیه کنن..مردم دیگه ارامش ندارن
لیا؛یک فکری دارم ولی ریسک داره
کوک: ریسک؟!..خوشم اومد ادامه بده
لیا: آممم میتونی جاسوسی کنی یا یک نفر رو بگیم جاسوس بشع..اطلاعات بگیره..یکی که باهاش دوبارع دوست بشه و از راه نقطه ضعفی که پیدا میکنه تسلیمش بکنیم..منظثر از جاسوسی ام اینکه باهاش ابزار دوستی کنی
کوک:..خوبع..خوشم اومد..ایده مهمونی هم خوب بود

لیا:*وقتی یونگی و جیمین و ته رفتند کوک دست منو کشید و برد اتاق* چتههه
کوک:میخوام باهات حرف بزنم
کوک: راجب چی میخوام حرف بزنم..تو و بچه دیگه..جای سوال دارع؟!
لیا: آها..
کوک: خواستم بهت بگم..که..مراقب خودت باش من دشمن های زیادی دارم..و ممکنه تو و بچه رو تو خطر قرار..
لیا: ببین..ممنونم که نگرانمی ولی من با جنگیدن این شیش ماه رو رد کردم و خودم دوست داشتم این بچه رو نگه دارم..با اینکه میدونستم پدر بچه تویی و میخواستم زودتر بهت اطلاع بذم
کوک: بله میدونم روت حساب میکنم و استعداد ها و توانایی هات رو تو جنگ میدونم..ناسلامتی گرگ هستی ولی..راستی اتاقت از نظر نیاز هات آماده اس ویاری یا چیزی نیاز داشتی بهم بگو..بزار بهت کمک کنم..تا جایی که میتونم..
لیا: اگه کمک بخوام بهت میگم
دیدگاه ها (۲)

The originals Part 4یونگی: *بعد از اینکه این حرف رو زد از مح...

The originals Part 3*عمارت قدیمی خانواده جئون*یونگی:* بلع..ح...

کاش پسر بودم 😞🖤+ای ای تروخدا بابا تروخدا نزن-ببند دهنتو دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط