من ریزه کاری های بارانم

من ریزه کاری های بارانم

در سرنوشتی خیس می مانم

دیگر درونم یخ نمی‌بندی

من دی ترین ماه زمستانم

رفتی که من یخچال قطبی را

در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما

چشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری

بیرون بزن از قعر فنجانم

از آستینم نفت می ریزد

کبریت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک می‌آیم

در باز کن سر در گریبانم

در باز کن شاید که بشناسی

نت‌های دولا چنگ هذیانم

یک بی کجا درمانده از هر جا

سیلی خور ژن‌های خودکامه

صندوق پُست پَست بی نامه

یک واقعا در جهل علامه



سنگم که در پای تو افتادم

هر جا که میخواهی بغلتانم

پشت سرت تابوت قایق‌هاست

سر بر نگردان روح عریانم

خودکار جوهر مرده‌ام یا نه

چون صندلی از چهار پایانم

می‌خواهی آدم باش یا حوّا

کاری ندارم من که حیوانم

یک مژه بر پلکم فرود آمد

یک میله از زندان من کم شد

تا کش بیاید ساعت رفتن

پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آیینه‌ای دیدم

دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوری

با خنده از من دست می‌شوری

من سهمی از دنیا نمی خواهم

می خواستم حالا نمی خواهم

این لاله‌ ی بدبخت را بردار

بر سنگ قبر دیگری بگذار

تنهایی ام را شیـر خواهم داد

اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم

با قوز پشتم کوه می سازم

باید که جلاد خودم باشم

تفریق اعداد خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی

یک روز کامل بر تنم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می رفتی

با سایه‌ ی من راه می رفتی

ای کاش در پایت نمی افتاد

این بغض‌های لخت مادر زاد

ای کاش باران سیر می‌بارید

از دامنت انجیر می بارید

در امتداد این شب نفتی

سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد میمیرم

در بعدازظهری سرد میمیرم

باید کماکان مُرد اما زیست

جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست اما مُـرد

با نیشخندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست

فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

من روزنی در جلد دیوارم

دیوار ِ حتما رو به آوارم

آواره یعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را

با "روت" نه ، با فوت ویرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن

پروانه‌ای در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد

از ابر باران زا نترسانم

بو می کشم ، تنهایی خود را

در باجه‌ ی زرد خیابانم

هر عابری را کوزه می بینم

زیر لبم ، خیّام می خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ؟

با پرسه‌های دور میدانم

یک لحظه بنشین برف لاکردار

دارم برایت شعر می‌خوانم

****

( علیرضا آذر )

خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم ...

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم !

دنیا مجابم کرد بد باشم !

من بهترین گاوِ زمین بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ رب العالمین بودم ..

سگ مستِ دندان تیز ِچشمانش

از لانه بیرون زد ، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد !..

هرکار می کردم سرانجامش

من وصله‌ی ناجورتر بودم

یک لکه‌ ی ننگ دائمی اما

فرزندِ عشقِ بی پدر بودم..

دریای آدم زیر سر داری

دنیای تنها را نمیبینی

بر عرشه با امواج سرگرمی

پارو زدن‌‌ها را نمیبینی

ای استوایی زن ، تنت آتش

سرمای دنیا را نمیفهمی

برف از نگاهت پولکی خیس است

درماندگی ها را نمیفهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی

من هم همینجایم ولی دورم

تو اختیار زندگی داری

من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم

وقتی کنارم روسری داری

یک تار مو از گیسوانت را

در رخت خواب دیگری داری ...

آخر چرا با عشق سر کردی ؟

محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی ؟

از خط پایانت چه می خواهی ؟

این درد انسان بودنت بس نیست ؟

سر در گریبان بودنت بس نیست ؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت

این آب تنها کوسه ماهی داشت ...

گیرم تورا بر تن سری باشد

یا عرضه‌ ی نان آوری باشد

گیرم تورا بر سر کلاهی هست

این ناله را سودای آهی هست

تا چرخ سرگردان بچرخانی

با قدِ خم دکان بچرخانی ...

پیری اگر روی جوان داری

زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود ، بامت نبود ای مرد ؟

با زخم با ناسورت چه خواهی کرد ؟

پیرم دلم هم سنِ رویم نیست

یک عمر در فرسودگی ، کم نیست !

تندی نکن ای عشق کافر کیش

خیزابِ غم ، گردابه‌ی تشویش

من آیه‌های دفترت بودم

عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز میبینی ؟

دیوانگان را ریز میبینی ؟

عشق آن اگر باشد که می گویند

دل‌های صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسان فوق العاده می خواهد !

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی ، پیری

هروقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من ، آدم شدم وقتی


چیزی نمی خواهد پلنگ از ما
دیدگاه ها (۲)

یک لحظه حتی چشم از من برنداریمن با نگاهت زنده ام باور نداری؟...

how can you... how can you "sm_le" without "i" how can you b...

ز خانه بیرون می زنم اما کجــــــــــــــا امشب شاید تو می خو...

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشیدو چه بی ذوق جهانی که مرا ...

دنیا پشت قباله ی هیچکس نمی افتد...قرار نیست که با افکار دیگر...

دنیا بد نیست استاد علی صفایی حائری(ره): می گویند دنیا بد اس...

دلبری دلربا، عشق منی ای آقا، ای شَه بی‌سر به دلم عشق تو روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط