بعد از کلی خنده و عکس و خوردن کیک، کم‌کم وقت رفتن رسید.

بعد از کلی خنده و عکس و خوردن کیک، کم‌کم وقت رفتن رسید.
همه یکی‌یکی سوآ رو بغل می‌کردن و براش آرزوی خوشبختی می‌کردن.

جیمین با اون لبخند معروفش گفت:
– کوچولو، خوش بگذره… ولی یادت باشه من عمو جیمینم! 😏

نامجون به آرامی بغلش کرد و گفت:
– مراقب خودت باش، هر وقت چیزی خواستی، خبر بده.

جیهوپ تا بغلش کرد، سوآ رو کمی تکون داد و گفت:
– هی خوشگله، این بغل پر از انرژی مثبت بود!

جین هم با حالت اغراق‌آمیز گفت:
– این بهترین بغل از طرف عمو جین خوشتیپه 😎✨

وقتی نوبت به سوهو رسید، کمی مکث کرد. سوآ با لبخند و کمی خجالت جلو رفت و اون هم سوآ رو آرام بغل کرد.

همین لحظه تهیونگ از پشت سر با شیطنت صدا زد:
– یَـآ! تو پسرعموشی، ما عموهاش! 😏

همه زدند زیر خنده.
سوهو سرش رو تکون داد و گفت:
– خیلی خب، باشه، پسرعمو هم خوبه.

سوآ با خجالت اما با قلبی گرم، از همه خداحافظی کرد و به سمت خونه‌اش رفت.
هوای شبِ سئول خنک بود و لبخند هنوز از لب‌هاش نمی‌رفت.
دیدگاه ها (۰)

سوآ توی ماشین کنار پنجره نشسته بود و داشت به چراغ‌های خیابون...

وقتی به خانه رسیدند، سوآ حتی حوصله تعارف یا حرف زدن نداشت. ک...

همه هنوز دور سوآ بودن و مشغول خوش‌گذرونی، که جیهوپ با لبخند ...

وقتی همه‌ی کادوها باز شده بودن و خنده و شادی فضای خونه رو پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط