در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به ز

در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به زبانِ خاک و باران سخن بگویم. انسان بودن، بارِ سنگینی است؛ مدام باید رنج‌ها را معنا کرد و با نبودن‌ها کنار آمد. اما یک گلِ وحشی، تنها مأموریتش “شکفتن” است. او نه در سوگِ گذشته است و نه در اضطرابِ فردا؛ او تماماً در “اکنون” ریشه دارد. تپه‌ای دور را برگزیدن، فرار از هیاهویِ تکراریِ آدم‌هاست. آنجا که تنها هم‌صحبتت آفتاب است و تنها هم‌آغوشت مه. چقدر شکوهِ پنهانی دارد، گمنام زیستن و در سکوت، بخشی از زیباییِ بی‌پایانِ جهان شدن.
دیدگاه ها (۳)

من برای حذفِ هیچ‌کس، تیغ کینه به دست نگرفتم؛ من فقط شاهدِ خو...

زرهی که برای جنگ با زخم‌ها به تن کردیم، حالا به پوستِ تنمان ...

در دنیایِ پیوندهایِ آنی و دلبستگی‌هایِ زودگذر، “آهستگی” یک ف...

عشق، در غایی‌ترین شکلِ خود، رسیدن به مرحله‌یِ «قرار» است؛ هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط