حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …
اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرت شون میکنی تو آب ؛
اما بعضی وقتها یک سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمی تونی پرت شون کنی …
دیدگاه ها (۱)

تا حالا کسی بهت گفته «تو نمی‌تونی»؟ شاید اون لحظه ناراحت شدی...

یارا انقدر شیرین و تو دل بروعه که انگار خدا برای ساختنش از م...

سناریو بلولاک وقتی داریم خودکشی میکنیم و میخوایم خودمونو از ...

✲ گاهی یک صدای ساده برای تو ، واقعاً ساده نیست...✍️ : میسوفو...

(توکیو ریونجرز به عنوان دوست پسر )‌☆چیفویو☆‌_کیوت و خجالتی ‌...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

✍اورانیوم ۶۰ درصد رو رقیق سازی کنیم و کنار بگذاریم؟مگر اونها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط