୨୧ ─────────────── ୨୧

୨୧ ─────────────── ୨୧

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑 🍓🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این مال توئه؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

୨୧ ─────────────── ୨୧

ظهر بود و شرکت حسابی شلوغ شده بود.

لیلی چند تا برگه دستش گرفته بود و دنبال اتاق تدوین می‌گشت.

— ببخشید... اتاق تدوین کجاست؟

یکی از کارکن‌ها مسیر رو نشونش داد.

— طبقه‌ی دوم، سمت چپ.

— ممنون!

لیلی برگشت که بره، اما چیزی از جیبش افتاد.

تق.

خم شد و برداشتش.

یک دستبند کوچیک با مهره‌های سفید و صورتی.

همون لحظه صدایی از پشت سرش اومد:

— این مال توئه؟

لیلی برگشت.

جنگکوک.

— آره!

جنگکوک دستبند رو به طرفش گرفت.

— افتاده بود.

لیلی گرفتش.

— مرسی.

جنگکوک به دستبند نگاه کرد.

— قشنگه.

لیلی لبخند زد.

— هدیه‌ست.

— از کی؟

لیلی مکث کرد.

— دوستم.

جنگکوک سر تکون داد.

— خوش‌سلیقه‌ست.

لیلی با خنده گفت:

— تو هم اگه دوست داشتی یکی برات می‌خرم.

جنگکوک خندید.

— جدی؟

— آره، چرا که نه؟

— پس یکی برای منم بخر.

لیلی با تعجب نگاهش کرد.

— واقعاً؟

— آره.

— چه رنگی؟

جنگکوک کمی فکر کرد.

— مشکی.

لیلی لبخند زد.

— خیلی کلیشه‌ایه.

— پس تو انتخاب کن.

— صورتی!

جنگکوک خندید.

— اصلاً!

— پس خودت گفتی مشکی!

— خب... مشکی بهتره.

لیلی سرش رو تکون داد.

— باشه آقای مشکی.

جنگکوک خندید.

— آقای مشکی؟

— از امروز اسمت اینه.

— فکر کنم زیادی راحت شدی.

لیلی با شیطنت گفت:

— خودت گفتی اسمم رو قشنگه!

جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.

بعد لبخند زد.

— باشه، لیلی.

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ

لیلی چند قدم دور شد.

بعد دستبندش رو نگاه کرد.

نمی‌دونست چرا...

ولی از اینکه جنگکوک اون رو دیده بود، خوشحال شده بود.

و پشت سرش، جنگکوک هم هنوز لبخند روی لبش داشت.

୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟑
୨୧ ─────────────── ୨୧
دیدگاه ها (۳۴)

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 🍰🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «آقای مشکی!» 𓂃 ࣪˖ ִֶ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ☕🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «یکی برای منم بگیر.....

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر دس...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «فقط عاشقش نشو...» 𓂃...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط