قسمت سیو سه رمان آوازه زیره آب
قسمت سیو سه رمان آوازه زیره آب
-خب..خب..
-منم الان آماده میشم میام..خدافظ..
-ممنونم...میدونستم انسانیتو یادت نرفته..بای..
گوشیو قط کردم و یه نگا ب کیانوش انداختم
-کیا تو که واقعن نمیخوای بری؟
-چرا واقعن میخوام برم پیشش..الان تو وضعیته کل کل نیست..
-کیا اگه بری به خدا برادریمو باهات تموم میکنم...
-عب نداره...من رجیمم..عادت دارم به ترد شدن و رانده شدن..ولی اون..
بغضه گلومو گرفت
-ولی اون عادت نداره...همیشه دوست داره یکی پیشش باشه...من وقتی میبینم کسی رو ندارم میگم فدا سرم..ولی اون وقتی دورش خلوط میشه اروم اشک میریزه...همش میگه چرا وقتی واسه کسی مهم نیستم و کسی دوسم نداره زنده بمونم..میترسم بلایی سره خودش بیاره..
-خب بیاره...حالا هر کاری ک با من کرده ب کنار..کیا در حقه تو هم خیلی ظلم کرده...
داشت دیه کم کم اشکم در میومد...تند تند پلک میزدم که در نیاد ولی یهو یه اشک از چشمم افتاد..قبل از اینکه کیا ببینتش پاکش کردم ولی فک کنم دید..بلند شدم سریع وایسادم که برم لباسمو عوض کنم که دستمو کشید..
-کیارش..؟
-ها؟
-تو هنوز درنا رو دوست داری مگه نه؟ هنوز عاشقشی درسته؟
همه موهای تنم سیخ شد..زانوهام سست شد..من نمیخوام اینو باور کنم..
-چرت نگو کیا..من ازش متنفرم..
-اکه ازش متنفر بودی الان پا نمیشدی بری سراغش..
-اینا فقط به خاطره دخترشه..اون الان خیلی کوچیکه..نمیتونه فدایه اشتباهای مامانش بشه..من حتی اگ کوچیک ترین حسی بهش داشتم که ندارم..خودم همه ی راه های رسیدنه بهشو میبستم..چون اون لایقه هیچی نیس..
اونم دیه چیزی نگف...منم سریع لباسامو عوض کردم و اومدم برم بیرون کیا گف
-خیالت راحت ب مامان بابا چیزی نمیگم...
-هه...دوس داشتی هم بگو...چون چیزه مهمی نیس..
تو سالن ب همه سلام کردم و مامانم گف
-پسرم کجا داری میری؟
-یه کاری دارم میام...
...همونجوری رو چمنای پارکه فضیلت نشسته بودیم..درنا یه نگاه ب من کرد..
-من واقعن نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم..
چیزی بهش نگفتم..باز گف
-میشه چن لحظه نگهش داری من برم دسشویی و برگردم؟
-اوهوم..
گذاشتش رو پامو رفت..من همیشه از بچه ها بدم میومد..یه نگاه ب بچش کردم..اونم به من زول زده بود..
-خب..خب..
-منم الان آماده میشم میام..خدافظ..
-ممنونم...میدونستم انسانیتو یادت نرفته..بای..
گوشیو قط کردم و یه نگا ب کیانوش انداختم
-کیا تو که واقعن نمیخوای بری؟
-چرا واقعن میخوام برم پیشش..الان تو وضعیته کل کل نیست..
-کیا اگه بری به خدا برادریمو باهات تموم میکنم...
-عب نداره...من رجیمم..عادت دارم به ترد شدن و رانده شدن..ولی اون..
بغضه گلومو گرفت
-ولی اون عادت نداره...همیشه دوست داره یکی پیشش باشه...من وقتی میبینم کسی رو ندارم میگم فدا سرم..ولی اون وقتی دورش خلوط میشه اروم اشک میریزه...همش میگه چرا وقتی واسه کسی مهم نیستم و کسی دوسم نداره زنده بمونم..میترسم بلایی سره خودش بیاره..
-خب بیاره...حالا هر کاری ک با من کرده ب کنار..کیا در حقه تو هم خیلی ظلم کرده...
داشت دیه کم کم اشکم در میومد...تند تند پلک میزدم که در نیاد ولی یهو یه اشک از چشمم افتاد..قبل از اینکه کیا ببینتش پاکش کردم ولی فک کنم دید..بلند شدم سریع وایسادم که برم لباسمو عوض کنم که دستمو کشید..
-کیارش..؟
-ها؟
-تو هنوز درنا رو دوست داری مگه نه؟ هنوز عاشقشی درسته؟
همه موهای تنم سیخ شد..زانوهام سست شد..من نمیخوام اینو باور کنم..
-چرت نگو کیا..من ازش متنفرم..
-اکه ازش متنفر بودی الان پا نمیشدی بری سراغش..
-اینا فقط به خاطره دخترشه..اون الان خیلی کوچیکه..نمیتونه فدایه اشتباهای مامانش بشه..من حتی اگ کوچیک ترین حسی بهش داشتم که ندارم..خودم همه ی راه های رسیدنه بهشو میبستم..چون اون لایقه هیچی نیس..
اونم دیه چیزی نگف...منم سریع لباسامو عوض کردم و اومدم برم بیرون کیا گف
-خیالت راحت ب مامان بابا چیزی نمیگم...
-هه...دوس داشتی هم بگو...چون چیزه مهمی نیس..
تو سالن ب همه سلام کردم و مامانم گف
-پسرم کجا داری میری؟
-یه کاری دارم میام...
...همونجوری رو چمنای پارکه فضیلت نشسته بودیم..درنا یه نگاه ب من کرد..
-من واقعن نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم..
چیزی بهش نگفتم..باز گف
-میشه چن لحظه نگهش داری من برم دسشویی و برگردم؟
-اوهوم..
گذاشتش رو پامو رفت..من همیشه از بچه ها بدم میومد..یه نگاه ب بچش کردم..اونم به من زول زده بود..
- ۱۷.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط