part : ¹⁵
part : ¹⁵
شب از همیشه ساکتتر بود.
اما در گوشهای از قصر، ذهنی پر از آشوب وجود داشت.
سوآ کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به حیاطی بود که چند ساعت قبل، جونگکوک و بکهیون در آنجا با هم صحبت کرده بودند.
چهره آرام بکهیون هنوز در ذهنش مانده بود.
شاهزادهای که سالها کنارش بود...
شاهزادهای که هیچوقت اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود.
اما حالا...
یک غریبه توانسته بود دیواری را که سالها ساخته بود، خراب کند.
≈چرا او؟
صدایش آرام بود، اما پر از خشم.
≈من سالها کنار شما بودم، سرورم...
دستانش را محکم فشرد.
≈اما فقط چند روز کافی بود تا او جایگاهی پیدا کند که هیچکس نتوانسته بود.
...
روز بعد، سوآ شروع به حرکت کرد.
نه با عجله.
نه با عصبانیت.
بلکه با نقشهای آرام.
او میدانست اگر مستقیم مقابل جونگکوک بایستد، بکهیون از او دفاع خواهد کرد.
پس باید کاری میکرد که خودِ قصر به جونگکوک شک کند.
سوآ به سمت یکی از نگهبانان رفت.
≈چیزی پیدا کردهام که باید بدانی.
نگهبان با تعجب نگاهش کرد.
°چه چیزی؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
≈گاهی خطرناکترین رازها، در آرامترین آدمها پنهان میشوند.
...
در همان زمان، جونگکوک و بکهیون در باغ قصر قدم میزدند.
برای چند لحظه همه چیز آرام بود.
جونگکوک لبخند زد.
_فکر نمیکردم یک روز در گذشته قدم بزنم و با یک شاهزاده دوست بشم.
بکهیون نگاه کوتاهی به او انداخت.
+دوست؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
_خب... اگر شما بخواید.
بکهیون چیزی نگفت.
اما نگاهش برای لحظهای نرم شد.
و همین کافی بود.
چون سوآ از دور این صحنه را دید.
و همان لحظه تصمیم گرفت.
اگر نمیتوانست بکهیون را با محبت به سمت خودش برگرداند...
با حقیقتی که پیدا کرده بود، تلاش میکرد آن دو را از هم جدا کند.
حتی اگر برای این کار مجبور میشد راز بزرگی را آشکار کند.
رازی درباره پسری که از آینده آمده بود...
و شاید تمام سرنوشت قصر را تغییر میداد.
~~~
ادامه دارد...
شب از همیشه ساکتتر بود.
اما در گوشهای از قصر، ذهنی پر از آشوب وجود داشت.
سوآ کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش به حیاطی بود که چند ساعت قبل، جونگکوک و بکهیون در آنجا با هم صحبت کرده بودند.
چهره آرام بکهیون هنوز در ذهنش مانده بود.
شاهزادهای که سالها کنارش بود...
شاهزادهای که هیچوقت اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود.
اما حالا...
یک غریبه توانسته بود دیواری را که سالها ساخته بود، خراب کند.
≈چرا او؟
صدایش آرام بود، اما پر از خشم.
≈من سالها کنار شما بودم، سرورم...
دستانش را محکم فشرد.
≈اما فقط چند روز کافی بود تا او جایگاهی پیدا کند که هیچکس نتوانسته بود.
...
روز بعد، سوآ شروع به حرکت کرد.
نه با عجله.
نه با عصبانیت.
بلکه با نقشهای آرام.
او میدانست اگر مستقیم مقابل جونگکوک بایستد، بکهیون از او دفاع خواهد کرد.
پس باید کاری میکرد که خودِ قصر به جونگکوک شک کند.
سوآ به سمت یکی از نگهبانان رفت.
≈چیزی پیدا کردهام که باید بدانی.
نگهبان با تعجب نگاهش کرد.
°چه چیزی؟
سوآ لبخند کوچکی زد.
≈گاهی خطرناکترین رازها، در آرامترین آدمها پنهان میشوند.
...
در همان زمان، جونگکوک و بکهیون در باغ قصر قدم میزدند.
برای چند لحظه همه چیز آرام بود.
جونگکوک لبخند زد.
_فکر نمیکردم یک روز در گذشته قدم بزنم و با یک شاهزاده دوست بشم.
بکهیون نگاه کوتاهی به او انداخت.
+دوست؟
جونگکوک کمی مکث کرد.
_خب... اگر شما بخواید.
بکهیون چیزی نگفت.
اما نگاهش برای لحظهای نرم شد.
و همین کافی بود.
چون سوآ از دور این صحنه را دید.
و همان لحظه تصمیم گرفت.
اگر نمیتوانست بکهیون را با محبت به سمت خودش برگرداند...
با حقیقتی که پیدا کرده بود، تلاش میکرد آن دو را از هم جدا کند.
حتی اگر برای این کار مجبور میشد راز بزرگی را آشکار کند.
رازی درباره پسری که از آینده آمده بود...
و شاید تمام سرنوشت قصر را تغییر میداد.
~~~
ادامه دارد...
- ۳۱۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط