عشق نه اجبارl
عــشــق نــه اجــبــارl
part 8
ات و تهیونگ رفتن خونه پدر و مادرات... _مامان میخوام یه چیزی رو بهت بگم
مات: چی شده
_مامان من بار*دارم
مات: چییی ات تو سنـ،ـت خیلی کمه چرا این کارو کردی
_مامان جای خوشحال شدنته
مات: من خیلی خوشحالم که دارم ما،در*بزرگ میشم ولی نگرانتم تو سنـ،ـت خیلی پایینه
_مامان نگران من نباش این همه بد*بختی کشیدم چیزیم نشد خیا،لت راحت به بارد*اری بلـ،ـایی سرم نمیاره
ن،ه ماه بعد
تهیونگ: ات احتمالا تا چند روز دیگه زایـ*ـمان میکنه دکـ،ـتر گفت چون سنـ،ـش کمه بهتره سز*ار،ین کنه
ات صبح با در،د شدیدی بیـ،ـدار شدم احتمالا بخاطر اینه که وقت زایـ*ـما،نم نزدیکه
_ایپی
+چی شده ات
_تهیونگ در،د دارم
تهیونگ ات رو برا،ید استا،یل بغ،ل کردم سو،ار ماشینش کردم
+آروم باش نفس عم،یق بک،ش الان میرسیم
تهیونگ
تا رسیدیم گفتن ات یکم زود تر از وقتش باید زا،یما،ن کنه بردنش توی اتا،ق ع،مل منم زنگ زدم به پدر و مادرش که بیاین
چند ساعت بعد ....
پرستار از اتاق ع،مل اومد بیرون .... پرستار: تبریک میگم آقای تهیونگ ماد،ر و ب،چه ها سا،لمن ب،چه ها مگه چن،تان
پرستار: هم،سر شما دو،قو،لو بار،دا،ر بوده یک پسر و یک دختر
+میتونم بچ،ه هام و هم،سرم رو ببینم ؟ پرستار: بله فقط لطفا سر و صدا نکنید
تهیونگ: من و پدر و مادرش رفتیم داخل اتاق ات چشماش نیمه باز بود
_فکر میکردی دو،قو،لو باشن ؟
مات: امیدوارم از پس د،وتا ب،چه بر بیای
بات: نو،ه های قشنگم حالا که د،وتان میخواین چه اسمی روشون بزارین
یوری به معنی کریستال و یورا به معنی ابریشم
پنج سال بعد....
ات: زندگی نه تنها روی خوشش رو بهمون نشون داده بلکه اوضاع از این بهتر نمیشه بابام تونسته مرغداریش رو راه بندازه من و تهیونگ و ب،چه هامون هم زندگی خوبی داریم ثر،وت بابا برنگشت ولی بابام تونست پو،ل هایی که از دست
رفته رو جبران کنه
(و بالاخره تموم شد
خیلی خسته شدم،خیلی خیلی خسته شدم
به استراحت احتیاج دارم
تا چند روز بابای👋🤍)
part 8
ات و تهیونگ رفتن خونه پدر و مادرات... _مامان میخوام یه چیزی رو بهت بگم
مات: چی شده
_مامان من بار*دارم
مات: چییی ات تو سنـ،ـت خیلی کمه چرا این کارو کردی
_مامان جای خوشحال شدنته
مات: من خیلی خوشحالم که دارم ما،در*بزرگ میشم ولی نگرانتم تو سنـ،ـت خیلی پایینه
_مامان نگران من نباش این همه بد*بختی کشیدم چیزیم نشد خیا،لت راحت به بارد*اری بلـ،ـایی سرم نمیاره
ن،ه ماه بعد
تهیونگ: ات احتمالا تا چند روز دیگه زایـ*ـمان میکنه دکـ،ـتر گفت چون سنـ،ـش کمه بهتره سز*ار،ین کنه
ات صبح با در،د شدیدی بیـ،ـدار شدم احتمالا بخاطر اینه که وقت زایـ*ـما،نم نزدیکه
_ایپی
+چی شده ات
_تهیونگ در،د دارم
تهیونگ ات رو برا،ید استا،یل بغ،ل کردم سو،ار ماشینش کردم
+آروم باش نفس عم،یق بک،ش الان میرسیم
تهیونگ
تا رسیدیم گفتن ات یکم زود تر از وقتش باید زا،یما،ن کنه بردنش توی اتا،ق ع،مل منم زنگ زدم به پدر و مادرش که بیاین
چند ساعت بعد ....
پرستار از اتاق ع،مل اومد بیرون .... پرستار: تبریک میگم آقای تهیونگ ماد،ر و ب،چه ها سا،لمن ب،چه ها مگه چن،تان
پرستار: هم،سر شما دو،قو،لو بار،دا،ر بوده یک پسر و یک دختر
+میتونم بچ،ه هام و هم،سرم رو ببینم ؟ پرستار: بله فقط لطفا سر و صدا نکنید
تهیونگ: من و پدر و مادرش رفتیم داخل اتاق ات چشماش نیمه باز بود
_فکر میکردی دو،قو،لو باشن ؟
مات: امیدوارم از پس د،وتا ب،چه بر بیای
بات: نو،ه های قشنگم حالا که د،وتان میخواین چه اسمی روشون بزارین
یوری به معنی کریستال و یورا به معنی ابریشم
پنج سال بعد....
ات: زندگی نه تنها روی خوشش رو بهمون نشون داده بلکه اوضاع از این بهتر نمیشه بابام تونسته مرغداریش رو راه بندازه من و تهیونگ و ب،چه هامون هم زندگی خوبی داریم ثر،وت بابا برنگشت ولی بابام تونست پو،ل هایی که از دست
رفته رو جبران کنه
(و بالاخره تموم شد
خیلی خسته شدم،خیلی خیلی خسته شدم
به استراحت احتیاج دارم
تا چند روز بابای👋🤍)
- ۱۰.۱k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط