«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۳۶

صبح روز بعد، فضای ویلا برخلاف همیشه آرام نبود.

از همان ساعت هفت صبح، تلفن جونگکوک چندین بار زنگ خورده بود.
مدیر برنامه، استایلیست‌ها و پی‌دی‌نیم مدام درباره برنامه سفر به پاریس صحبت می‌کردند.
دعوت‌نامه رسمی Calvin Klein رسیده بود.
قرار بود جونگکوک سه روز دیگر برای فشن‌شو راهی فرانسه شود.

هایون از آشپزخانه بیرون آمد و لیوان آب را روی میز گذاشت.

نگاهی به جونگکوک انداخت که روی مبل نشسته و برنامه سفرش را بررسی می‌کرد.
چند لحظه خواست چیزی بپرسد، اما منصرف شد.
نمی‌دانست چرا از شنیدن اسم سفر، دلش گرفته بود.
حسی که تا آن روز تجربه نکرده بود.

جونگکوک متوجه نگاهش شد.

لبخند کوتاهی زد و گفت:
«صبح بخیر.»
هایون هم لبخند زد.
«صبح بخیر... امروز خیلی سرت شلوغه؟»

جونگکوک سرش را تکان داد.

«تقریباً تمام روز جلسه دارم.»
«بعدش هم باید لباس‌های سفر رو پرو کنم.»
«احتمالاً دیر برگردم.»
هایون فقط گفت:
«موفق باشی...»

همان لحظه، پیامی روی گوشی هایون ظاهر شد.

از طرف پی‌دی‌نیم بود.
"امروز ساعت دو، اتاق کنفرانس شماره سه."
او با تعجب ابروهایش را بالا برد.
دلیل جلسه را نمی‌دانست.

ساعت دو...

هایون وارد اتاق کنفرانس شد.

مدیرعامل، پی‌دی‌نیم و چند مدیر دیگر آنجا بودند.
فضا از همیشه جدی‌تر بود.
مدیرعامل مستقیم سر اصل مطلب رفت.
«شایعات دوباره شدت گرفتن.»

یکی از مدیرها لپ‌تاپ را چرخاند.

ده‌ها خبر و عکس روی صفحه دیده می‌شد.
تیترها یکی از دیگری بدتر بودند.
"ازدواج نمایشی یا عشق واقعی؟"
"چرا جونگکوک این‌قدر از میکاپ آرتیستش مراقبت می‌کند؟"

هایون با نگرانی به صفحه خیره شد.

مدیرعامل ادامه داد:
«رسانه‌ها به سفر پاریس هم مشکوک شدن.»
«اگر قبل از سفر اتفاق جدیدی بیفته، اوضاع از کنترل خارج میشه.»
«باید کاملاً مراقب رفتارتون باشید.»

بعدازظهر...

جونگکوک بعد از تمرین به استودیو عکاسی رفت.

هایون طبق معمول مشغول اصلاح آرایشش بود.
وقتی کارش تمام شد، خواست عقب برود.
اما بند ساعت جونگکوک به آستین لباسش گیر کرد.

هر دو هم‌زمان مکث کردند.

هایون با خجالت گفت:
«ببخشید...»
جونگکوک آرام بند ساعت را آزاد کرد.
«اشکالی نداره.»

اما درست همان لحظه...

فلش یک دوربین از پشت در نیمه‌باز روشن شد.

هر دو با تعجب به سمت صدا برگشتند.

محافظ کمپانی سریع به راهرو دوید.

چند ثانیه بعد برگشت و گفت:
«کسی نبود... فقط صدای فلش بود.»

اما چند طبقه پایین‌تر...

کانگ مین‌سو با نفس‌های تند داخل راه‌پله فرار می‌کرد.

او موفق شده بود نزدیک‌ترین عکس ممکن را از آن دو بگیرد.

لبخند پیروزمندانه‌ای روی لبش نشست.

«این عکس...»
«قبل از سفر پاریس، همه جا منتشر میشه.»

از آن طرف...

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.

برای اولین بار، حس بدی به دلش افتاده بود.

بی‌اختیار به هایون نگاه کرد.

با خودش فکر کرد...

«چرا از اینکه تنهاش بذارم، این‌قدر نگرانم؟»

بی‌خبر از اینکه...

سه روز دیگر، درست قبل از رفتن به پاریس...

جواب این سؤال را با تمام وجود پیدا خواهد کرد.

ادامه دارد...

عکس جدید کانگ مین‌سو درست یک روز قبل از سفر منتشر می‌شود... آیا همین عکس، جونگکوک را مجبور می‌کند احساس واقعی‌اش را دیگر پنهان نکند؟

━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍

دوستان من یکم حواس پرتم
هر کی درخواستی داده لطفا بیاد دایرکت به من پیام بده
چون من فکر کنم مال بعضی هارو گم کردم 🤣
دیدگاه ها (۴)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۵ساعت از ده شب گذشته...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۳۴هوای کمپانی از همیش...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۴ صبح روز بعد، قبل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط