قلب های مرده پارت
قلب های مُرده پارت ۲۳
درحالی که داشتم میرقصیدم یه دور چرخیدم و به جونگکوک نزدیک تر شدم...تا الان هم شانس اوردم که کیم به خاطر پارچه ای که روی صورتمه نفهمیده کی هستم.
خیله خب باید پیاز داغشو زیاد کنم...یهو دست هامو گذاشتم روی شونه های جئون و همراه با رقص ماساژ میدادم...خم شدم کنار گوشش و گفتم:
ا.ت : نظرت راجب اینیکی چیه؟
جونگکوک : عاشقشم
لبخندی شیطانی زدم و ادامه دادم
ا.ت : پس خوبه مستر جئون
یهو دوباره چرخیدم و رفتم سمت تهیونگ اما جونگکوک دستمو گرفت و کشید سمت خودش و باعث شد بیوفتم بغلش...دوتا دستامو روی سینهش گذاشتم تا تعادلمو حفظ کنم. به چشماش نگاه کردم، دقیقا همونجور مثل چهرهش باشکوه بود...به خودم اومدم خواستم بلند شم که دوباره دستامو گرفت و نزاشت...
اروم گفتم:
ا.ت: داری چیکار میکنی ولم کن
جونگکوک : من اینجوری بیشتر لذت میبرم
ا.ت : چرت نگو ولمکن
ولی ولم نکرد
جونگکوک : نظرت چیه باهم برقصیم؟
چشمام از تعجب باز شد
ا.ت : عمراً
ابروهاشو بالا انداخت...لعنتی نمیتونم به این چشما نه بگم!
ا.ت : با...باشه
دستامو ول کرد و آروم بلند شدم... صدای لایا رو میشنیدم که میگفت اون احمق داره چیکار میکنه.
پوزخند از خودراضیی زدم...چشمام به تهیونگ افتاد که داشت با جزئیات بهم نگاه میکرد...سرمو روبه اینور چرخوندم تا نتونه شناساییم کنه.
یهویی دوتا دست دور کمرم حس کردم، سرمو بالا گرفتم و جونگکوک رو دیدم..فقط چند سانتی متر بین لبامون فاصله داشت...اب دهنمو قورت دادم و بدون اینکه بتونه منو بگیره از زیر دستش در رفتم عقب تر ولی اون اومد جلو و محکم تر کمرمو گرفت
جونگکوک: فکر کنم یادت رفته چند ثانیه پیش چی گفتی...از زیر دستم در نرو وگرنه ممکنه خواسته های زیادی ازت داشته باشم که به خاطر اون خواسته ها آوردمت اینجا پرنسس.
درحالی که داشتم میرقصیدم یه دور چرخیدم و به جونگکوک نزدیک تر شدم...تا الان هم شانس اوردم که کیم به خاطر پارچه ای که روی صورتمه نفهمیده کی هستم.
خیله خب باید پیاز داغشو زیاد کنم...یهو دست هامو گذاشتم روی شونه های جئون و همراه با رقص ماساژ میدادم...خم شدم کنار گوشش و گفتم:
ا.ت : نظرت راجب اینیکی چیه؟
جونگکوک : عاشقشم
لبخندی شیطانی زدم و ادامه دادم
ا.ت : پس خوبه مستر جئون
یهو دوباره چرخیدم و رفتم سمت تهیونگ اما جونگکوک دستمو گرفت و کشید سمت خودش و باعث شد بیوفتم بغلش...دوتا دستامو روی سینهش گذاشتم تا تعادلمو حفظ کنم. به چشماش نگاه کردم، دقیقا همونجور مثل چهرهش باشکوه بود...به خودم اومدم خواستم بلند شم که دوباره دستامو گرفت و نزاشت...
اروم گفتم:
ا.ت: داری چیکار میکنی ولم کن
جونگکوک : من اینجوری بیشتر لذت میبرم
ا.ت : چرت نگو ولمکن
ولی ولم نکرد
جونگکوک : نظرت چیه باهم برقصیم؟
چشمام از تعجب باز شد
ا.ت : عمراً
ابروهاشو بالا انداخت...لعنتی نمیتونم به این چشما نه بگم!
ا.ت : با...باشه
دستامو ول کرد و آروم بلند شدم... صدای لایا رو میشنیدم که میگفت اون احمق داره چیکار میکنه.
پوزخند از خودراضیی زدم...چشمام به تهیونگ افتاد که داشت با جزئیات بهم نگاه میکرد...سرمو روبه اینور چرخوندم تا نتونه شناساییم کنه.
یهویی دوتا دست دور کمرم حس کردم، سرمو بالا گرفتم و جونگکوک رو دیدم..فقط چند سانتی متر بین لبامون فاصله داشت...اب دهنمو قورت دادم و بدون اینکه بتونه منو بگیره از زیر دستش در رفتم عقب تر ولی اون اومد جلو و محکم تر کمرمو گرفت
جونگکوک: فکر کنم یادت رفته چند ثانیه پیش چی گفتی...از زیر دستم در نرو وگرنه ممکنه خواسته های زیادی ازت داشته باشم که به خاطر اون خواسته ها آوردمت اینجا پرنسس.
- ۴.۹k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط