ص ۷۱
ص ۷۱
___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من می نگری و میخوانی ! ولی خودت میدانی ان ثانیه ها انقدر سخت گذشت که بر هیچ قمار بازی نگذشته است ! من تمام هستیم را قلبم را در وزش طوفان گردابی میدیدم که خودم را هم می بلعید
خودم را برای هر عکس العملی اماده کرده بودم ... ندیدن دوباره لبخند پریسا ...
پریسا بدون هیچ صحبتی با من رفت و گفت منتظرم باش
در میان همه دردها و مصیبتها حامد اید مسکن خوبی بود وقتی دید پریسا رفت و امد و گفت سیا مثل همیشه سرحال نیستی همیشه پری را میدیدی لپات گل مینداخت
گفتم حامد برام دعا کن و داستان را برای حامد گفتم
حامد گفت رفاقت برای پای قلیون و بزم سیگاری و تقلب امتحان نیست برای روز خطر هم هست
به پریسا میگم ادرس و شماره را من به آزاده دادم !
و سریع به دنبال پریسا رفت که اگر دید به سمت ازاده می رود جلویش را بگیرد و بگوبد ادرس و شماره را من به ازاده دادم
حامد برگشت و گفت سیا خدا بهت رحم کنه
گفتم چطور
گفت رفت سراغ اعظم و با هم کوردی صحبت می کنن خیلی تند و عصبانی !
پرسیدم دوتایی بودن ؟
گفت نه طبق معمول پریا هم بود ...
پریسا آمد ولی ارام بود حامد سلام داد و گفت خانم (طبق معمول نام خانوادگی پریسا را گفت من برای جلوی گیری از اضافه گویی و فاش شدن شخصیت ها به نام کوچک بسنده کردم ) من اشتباه کردم و شماره و ادرس داش سیا را به ازاده دادم ...
پربیسا گفت موضوع من ! ادرس و ملاقات ازاده نیست موضوع مهم طرز نگاه ازاده است ! یا واقعا سیاوش را میخواهد یا واقعا میخواهد باز ... __پریسا سکوت کرد
مگر حامد جرات داشت بگوید باز چه ادب و ارامش و سکون و وقار و طمانیه و نگاه های عمیق پریسا گاهی هر زبانی را لال میکرد؟ حامد فهمید که صحبت خصوصی ست و گفت شما و داش سیا را تنها میزارم و رفت ...__
کمی از اضطرابم کم شد ولی هنوز دستانم سردو نمناک از عرق شرم و اضطراب بود ...
با اشاره گفتم شما با ازاده قبلا پروبلم داشتین ؟
پریسا گفت مربوط به دوران دبیرستان است
گفتم تعریف کن
گفت سیاوش نمیخوام غیبت کنم توقع نداشته باش با ابروی چند نفر بازی کنم تا خاطره ای را تعریف کنم
بگذار مطمئن شوم اگر ادامه همان داستان بود که ازاده را مجبور میکنم تا برایت تعریف کند ....
گفتم الان کجا رفتی ؟
گفت با اعظم صحبت کردم اعظم تنها دختری است که میتوانم به راز داریش سوگند یاد کنم کوردست و قولش با جان و دل ... به اعظم گفتم بدون انکه نامی از من ببری سعی کن بفهمی ازاده عاشق سباوش است یا دوباره بازی جدیدی را شروع کرده ...
ذهنم لبریز سوال شد ولی میدانستم پریسا اهل خبر کشی نیست و اصرارم باعث ناراحتیش میشود
بعد برای انکه توجه دیگران به خاطر صحبت طولانیمان جلب نشود با صدای بلندی گفت سررسیدت را بده تا جواب سوالت با بنویسم انقدر مضطرب بودم که اشتباهی دفتر دلنوشته هایم را به پریسا دادم اولین صفحه ان مربوط به دهم مهر بود اولین ملاقاتم با پریسا بعد از روز ثبت نام
در صفحه اولش یک دلنوشته را دید و من اب شدم از خجالت ... اصلا اعتماد به نفس نداشتم که دلنوشته هایم را نشان پریسا دهم ..ولی پریسا پسندید
هنوز شیرینی لبخند و اشک شوقی که در چشمش جمع شد را با خودم دارم ... به شیطنتی خاص نگاهم کرد از گوشه چشم از همان نگاه هایی که مرا مست و شاعر میکرد و به رکوعی ابدی وامیداشت نگاهم کرد و گفت اول گیتار دوم اواز سوم دفتر دلنوشته ... کارت بعدی چیه ؟ دفعه بعد می خواهی منو با چی آچمز کنی ؟
___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من می نگری و میخوانی ! ولی خودت میدانی ان ثانیه ها انقدر سخت گذشت که بر هیچ قمار بازی نگذشته است ! من تمام هستیم را قلبم را در وزش طوفان گردابی میدیدم که خودم را هم می بلعید
خودم را برای هر عکس العملی اماده کرده بودم ... ندیدن دوباره لبخند پریسا ...
پریسا بدون هیچ صحبتی با من رفت و گفت منتظرم باش
در میان همه دردها و مصیبتها حامد اید مسکن خوبی بود وقتی دید پریسا رفت و امد و گفت سیا مثل همیشه سرحال نیستی همیشه پری را میدیدی لپات گل مینداخت
گفتم حامد برام دعا کن و داستان را برای حامد گفتم
حامد گفت رفاقت برای پای قلیون و بزم سیگاری و تقلب امتحان نیست برای روز خطر هم هست
به پریسا میگم ادرس و شماره را من به آزاده دادم !
و سریع به دنبال پریسا رفت که اگر دید به سمت ازاده می رود جلویش را بگیرد و بگوبد ادرس و شماره را من به ازاده دادم
حامد برگشت و گفت سیا خدا بهت رحم کنه
گفتم چطور
گفت رفت سراغ اعظم و با هم کوردی صحبت می کنن خیلی تند و عصبانی !
پرسیدم دوتایی بودن ؟
گفت نه طبق معمول پریا هم بود ...
پریسا آمد ولی ارام بود حامد سلام داد و گفت خانم (طبق معمول نام خانوادگی پریسا را گفت من برای جلوی گیری از اضافه گویی و فاش شدن شخصیت ها به نام کوچک بسنده کردم ) من اشتباه کردم و شماره و ادرس داش سیا را به ازاده دادم ...
پربیسا گفت موضوع من ! ادرس و ملاقات ازاده نیست موضوع مهم طرز نگاه ازاده است ! یا واقعا سیاوش را میخواهد یا واقعا میخواهد باز ... __پریسا سکوت کرد
مگر حامد جرات داشت بگوید باز چه ادب و ارامش و سکون و وقار و طمانیه و نگاه های عمیق پریسا گاهی هر زبانی را لال میکرد؟ حامد فهمید که صحبت خصوصی ست و گفت شما و داش سیا را تنها میزارم و رفت ...__
کمی از اضطرابم کم شد ولی هنوز دستانم سردو نمناک از عرق شرم و اضطراب بود ...
با اشاره گفتم شما با ازاده قبلا پروبلم داشتین ؟
پریسا گفت مربوط به دوران دبیرستان است
گفتم تعریف کن
گفت سیاوش نمیخوام غیبت کنم توقع نداشته باش با ابروی چند نفر بازی کنم تا خاطره ای را تعریف کنم
بگذار مطمئن شوم اگر ادامه همان داستان بود که ازاده را مجبور میکنم تا برایت تعریف کند ....
گفتم الان کجا رفتی ؟
گفت با اعظم صحبت کردم اعظم تنها دختری است که میتوانم به راز داریش سوگند یاد کنم کوردست و قولش با جان و دل ... به اعظم گفتم بدون انکه نامی از من ببری سعی کن بفهمی ازاده عاشق سباوش است یا دوباره بازی جدیدی را شروع کرده ...
ذهنم لبریز سوال شد ولی میدانستم پریسا اهل خبر کشی نیست و اصرارم باعث ناراحتیش میشود
بعد برای انکه توجه دیگران به خاطر صحبت طولانیمان جلب نشود با صدای بلندی گفت سررسیدت را بده تا جواب سوالت با بنویسم انقدر مضطرب بودم که اشتباهی دفتر دلنوشته هایم را به پریسا دادم اولین صفحه ان مربوط به دهم مهر بود اولین ملاقاتم با پریسا بعد از روز ثبت نام
در صفحه اولش یک دلنوشته را دید و من اب شدم از خجالت ... اصلا اعتماد به نفس نداشتم که دلنوشته هایم را نشان پریسا دهم ..ولی پریسا پسندید
هنوز شیرینی لبخند و اشک شوقی که در چشمش جمع شد را با خودم دارم ... به شیطنتی خاص نگاهم کرد از گوشه چشم از همان نگاه هایی که مرا مست و شاعر میکرد و به رکوعی ابدی وامیداشت نگاهم کرد و گفت اول گیتار دوم اواز سوم دفتر دلنوشته ... کارت بعدی چیه ؟ دفعه بعد می خواهی منو با چی آچمز کنی ؟
- ۲۹۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط