وقتی بیماری قلبی داشتی و...¹

وقتی بیماری قلبی داشتی و...¹

عضو هشتم و مکنه ی گروه بودی..همه باهات خوب رفتار میکردن
به جز جونگکوک..حق داشت!فکر میکرد جاشو گرفتی..خودت هم اینو قبول داشتی
اما چیزی که اذیتت میکرد،بی اهمیتی ها نبود..
دنس ها و بیت های سخت نبود..
این بود که تو عاشق کسی بودی که ازت متنفره!
عشقی که هرلحظه،بیشتر میشد

چندوقتی بود که فهمیده بودی بیماری قلبی داری..به اعضا چیزی نگفتی چون میدونستی خیلی نگران میشن..دکتر بهت گفته بود با مصرف داروها حالت بهتر میشه ولی نباید تحت فشار و دعوا باشی

مثل همیشه،از خواب بیدار شدی..با قدم های اهسته وارد هال شدی..
هیچکس به غیر از جونگکوک نبود..هم خوشحال شدی..و هم ناراحت..شماها هرروز دعوا میکردین،ولی اینبار بدتر از همیشه بود..

وارد اشپزخونه شدی..یه لیوان برداشتی تا اب بخوری..ولی دستت به ماگ موردعلاقه ی جونگکوک خورد و افتاد و شکست
اون ماگ کادوی مادربزرگش بود..پس خیلی برای جونگکوک عزیز و مهم بود
چند دقیقه همونجوری وایسادی و تکون نخوردی
جونگکوک وارد اشپزخونه شد و با دیدن ماگ شکسته،خون جلوی چشماش رو گرفت
عربده زد:"چیکار میکنی؟"
لکنت گرفته بودی:"من..به خدا حواسم نبود و..."
نزاشت حرفت تموم بشه و دوباره داد زد:"هرکاری میکنی برام مهم نیست..ولی این دیگه زیاده رویه..کوری؟حواست رو جمع کن..اون خیلی برام عزیز بود"
-"ببخشید جونگکوک."
و به یه سیلی،جوابت رو داد:"نارا..چرا اینجوری میکنی؟کاش میمردی..کاش اصن هیچوقت به دنیا نمیومدی"
اشک توی چشمات جمع شد..
رفتی توی اتاقت و در رو قفل کردی..دستت رو روی گونه‌ات گذاشتی و شروع کردی به گریه کردن

حدودا نیم ساعت گذشت..تنگی نفس گرفته بودی
قلبت نامنظم میزد..نفست بند اومده بود
دنبال قرصات میگشتی..

توی کشوها..تو کمد..هیچ جا نبود
چشمات داشت بسته میشد

دیگه هیچ کاری دست خودت نبود..
گلدون روی میز رو انداختی..صدای برخوردش با کف زمین،سکوت اونجارو شکست
آیینه رو روی زمین انداختی..تمام خورده شیشه ها توی پاهات میرفت

صدای جونگکوک از پشت در شنیده میشد:"نارا..در رو باز کن..نارا!"
با قدمای لرزون رفتی سمت در..اما قبل از اینکه در رو باز کنی،روی زمین افتاده و سیاهی مطلق...
جونگکوک که دید ساکت شدی،چندباری در زد
جوابی نیومد..
با ترس زنگ زد به نامجون..جواب داد:"هیونگ..تروخدا بیا"
-"چی شده؟"
جونگکوک بغض کرد:"اول نارا رفت توی اتاق..صدای شکستنی اومد.. بعد دیگه همه جا ساکت شد"
نامجون هم نگران شد:"باشه باشه..تا چند دقیقه ی دیگه اومدیم"

جونگکوک سعی کرد در رو بشکنه..ولی پاهاش سست بودن..
پسرا اومدن..تونستن وارد اتاق بشن
ولی دیگه دیر شده بود...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۹)

وقتی دلدرد داشتی...(پایانی)جیمین ذره‌ای دستش رو روی دلت فشار...

وقتی دلدرد داشتی...¹جیمین،برادر بزرگترت بودحدودا ۱۲ سال باهم...

وقتی مادرت رو از دست دادی...تو دوست صمیمی اعضا بودی..اما از ...

وقتی دوست داداشت بود...یک سال بود که تو با جیمین قرار میذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط