زد هوایت بر سرم، سرتاسرم را باد برد

زد هوایت بر سرم، سرتاسرم را باد برد
تا قلم در دست غم شد ، جوهرم را باد برد

خط کشیدم بر نمای کهنه ی گلبوسه ات
یادگار بوسه ات بر دفترم را باد برد

اشک را در دامن سرخ شقایق ریختم
با نگاهی آتشین چشم ترم را باد برد

موج می زد بر سرم هر جمعه عشق دیدنت
ساحلی ایمن شدی تا، پیکرم را باد برد

غنچه هایم را کشیدی تا که از نو بشکفم
تا لب از لب وا کنم، آن نوبرم را باد برد

برگ ماند و ساقه ای خشکیده در دریای غم
با نگاهت سایه ی غم گسترم را باد برد
دیدگاه ها (۵)

خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری دم به دم یاد تو و درد و ...

لب به لب های تو و....ای وای غوغا می شودآسمان می ترکد و آشوب ...

غریبی میکند قلبم، به چشم آشنای تو نمی آیدبه همراهم،به شهر ...

غزلم قهر نکن،من که غزل خوانِ تواَممن که  تا صبحدمان سخت نگهب...

بابایی من

بابایی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط